پاریس در رنو

علی عبدالرضایی

۱٣٧٦

 

 

 

املاء

 

 

برادر تمام دیوارهای جهان بودم

و همسرم     پنجره ای که درهایش غروب داشت

داشت پیاز پاره می کرد

و روی گریه می گریست

 

ایست!

بچه ها بیست را به املای کسی می دهم که زندگی را درست و دروغ بنویسد

 

در چارراهی که روی سبز عابر نمی شود

نه پاسبان را به رانندگان عزیز التفاتی ست

نه آن چراغ جادو را که روی سبز و زرد...

به آن زنی که تنها شناسنامه ام را کثیف کرد

اصلا چه مربوط

       که همسرم از خانه درخیابان ریخت؟

          ایست!

 

پسرم تو سعی کن بی دروغ بنویسی! فقط بپا سفید را خط خطی نکنی، همیشه در همه جایی که

بخواهی پاک کن پارک نمی شود

 

همیشه آنکه شعری می نویسد

شعرهای دیگری را پاک می کند

شاعران        هیچ چیز ننویسید      دست ها بالا!

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.