پاریس در رنو
علی
عبدالرضایی
۱٣٧٦
من از زمین
می ترسم
نه گل می
زند کسی به این دروازه ها
نه پاس می
دهد به ما
چقدر بازی
بی توپ
بی
زمین
خرافه خرافه
خرافه ست
نمی زند به
این طیاره هیچ دزد
نه گل می
زند کسی به سینه ما
نه شلیک می کند
تنها
دستی همیشه از پنجره های این بوئینگ لعنتی بیرون می
پرد
ابرهای این
سرزمین را می گیرد
و در شومینه
می ریزد
نه شانه
البرز می تواند سهمی برای گریه بگذارد
نه اندوهِ
ابرهایی که از روی قله می گذ شت
به خدا صبر
ایوب می خواهد این سرگذشت
آغوش
ِ تو
هرگز تمام نمی شود آقای تفنگ !
به این شیشه
هرگز سلام نمی دهد آن سنگ
اینجا همیشه
هست مردی که روبروی تو سینه بگذارد
خسته نیستی! ؟
آخر چرا
صدایم را بیاورم پایین
که طیاره از
هوای تو
بیشتر برود؟
که
با سانتری
هوایی به دروازه ی خالی
گل بزنی ؟
این دری وری
ها را به سینه
ی
جن هم نمی
شود سنجاق کرد
اینجا که
پاشنه جز بر در
ِ
تمام دربدری ها نمی چرخد
در تمام این
چشمها تمام شده ام
مثل ثانیه
های بی قرار همین ساعت مچی رفتند
پیاده رو
هایی که عابران را در تاکسی تف می کرد
دختران سایه
پوش راههایی که در خانه قی می شد
و گاهی
مدرسه های هفت که آهسته از حاشیه می رفت
کنار چند
دقیقه پشت بازار ماهی فروشان کسی نیست
کاش آن سال
ِ آن جوان که در کوچه ها
...
دراز تر می
شد
و آن جوان
ِ آن ثانیه در کوچه با من
راه نه !
حتی سلام نه
کاش کلاهی داشت که بر
می داشت
بعد از تمام
آن سالها که رفت آمده بودم
بی
مزه ی
کلید
سلامی در قفل بچرخانم
و بگویم به
دوست داشتن !
که آن پنجره
با هیچ سنگی باز نمی شود
بگو برویم !
که « بک »
های زخمی بمانند و دروازه بان ...
آخر زمین با
ریشه ها چگونه می خوابد
که دنبال تو
در آسمان ایست می دهند
نه !
هرگز درخت اینهمه دنبال برگهایش
نمی رود
بیا برویم
! من از زمین می ترسم