پاریس در رنو
علی
عبدالرضایی
۱٣٧٦
اتاق ِ فلسطینی
کسی که از دیشب به گوشه ی امشب
رسید
آخر چه می داند خدا کجاست؟
به جمعه هرگز رسیده ای که در
آن شهید بگذاری؟
پنجشنبه آنقدر طولانی ست که این گورهای جوان تمام نمی شود
مردم
خطرهای از سرگذشته را نمانده راهی به مقصد از یاد می برند
آنکه
در چهره ی تو شخم زد روز نامه هرگزنمی خرد
در چشمهایم دریا نشسته جوان!
تنهاییم کجا بریزم که آینه
اینجاست
باد هم که بیاید کفش هایم همین
جا راه می رود
قرار ِما که هرگز فرار نبود
فراتر از صدایم که تو کردی
فرار بود که نکردم
هرگز نسیم با رنگ هایتان
مهربان نبود
کفن ها را باد به دکّان ِ چکش
داران برد
هنوز حق با همین آهنگری ست
که با تو دست هایش را پاک می
کند پرچم!