پاریس در رنو
علی
عبدالرضایی
۱٣٧٦
پاریس در رنو
ناگهان
آنقدر مُردیم که دیوانه دنیا آمدیم
چه می دانستیم
"
آیینه هر چه می بیند از یاد می برد"
پنداشتیم از درز ِ دیوارها
باد می آید
چه می دانستیم باد
پشت دری که بسته می ماند
بیهوده آنقدر مُردیم که
گورستانی در سراسریم
نمانده راهی به مقصد از قصد
می بُریم
در جنبِ دوری ِ از هم وول
می خوریم
چند حاشیه دیگر ادامه ی
دوری ماست؟
این صدای لعنتی که از پنجره
های همسایه پا می شد
پیش ِ کدام گوش
گوشه می گیرد؟
دور ِ کدام عقربه می چرخد
همین فردا که لبخندی پرت سر
ِ لب ها ریخت؟
در ایستگاه ِ کدام باد
ایستاده ام که می گویم هفت!؟
من از اینهمه در باد بی
تکان ماندن چنان بیدم
که از عقربه در کجای ساعت
و آمدو رفت ِ
اینهمه هفت خسته ام خس ته!
کدام شهر مسافران را صدا می
زند که برگردند کدام راه؟
به قطره آبی که از دست می
چکد سوگند!
از تو را می خواهم نمی
گریزم
تو اصلا بر تمام ِ نامه
هایم بنویس مرگ من زندگی خواهم کرد!
آقا! هی تاکسی! هزارتا! اصلا تمام
ِاصفهان دربست!
سی دل به دریا زدم که
خواجوی روی آب را سه عاشق بمانم
قایق سوار ِ زاینده رودم و
سی پُل مزاحم
خانوم! از پاسبان
هراسی ندارم
می توانم عربده بردارم
و خوابی طویل
از پیاده
روهای شلوغ ِ سلسبیل
تا پارکهای معاشقه در
خواب را بیاشوبم
گاهی ترس شهردار ِ هوسرانی
ست
که معشوقه را پارک می
کند
آقا! می توانم از این
خانه هم پاشم
خیال ِ پهلو گرفته ی دیوار
باشم
و عاشق ِ کولی نباشم
ماه را بهانه ی دوری نمی
کنم
همین باران که دریا کنار ِ
من آورده ست
گفتنی ست که می گوید
مثل شعر و جوانی که روی
دوچرخه جا مانده ست
ماه را بهانه ی دوری نمی
کنم
وقتی که اصلا راهی نبود
چنان از بیراهه آمدی که
شنبه از تقویم رو میزی ام پایین ریخت
تنها دو راه در پیش است
من از راه ِ سوم نمی روم!
وامانده ام! پای پایان
شعری که دارم می نویسم
تنها بگو دوستت دارم و
بمیر!
این روزها ستاره یعنی
آخرین زنی که می آید!
عمری اسیر ِ دست های من جز بادبادک نبود
مردی که با یک بوسه بر دستی
شهری قدیمی را صدا می زد
مردی که روی گریه هایش راه
می رفت
در خواب ِ چشم های تو می
خوابید
آنقدر به یک دریا فاصله
دارم که از دستِ تو کافری کنم
در چشم هایم بشین و ته ِ
دریا نماز بخوان!
این روزها ستاره یعنی
آخرین زنی که می آید
بعد از آن
" پرنده مردنی ست"
مثل سیبی که جنب ِ درخت می
زیست حیرانم!
و نمی دانم که
من! یعنی کدامیک؟
خیابان شهرها را به هم می رساند
دو شاهراه ِ موازی را همیشه
پُل
چرا به هر جا نمی رسیم؟
هنوز در آینه یک نامعلوم
زندانی ست
که تنهایی ِ همه
را انجام می دهد
هنوز خیابانی همه جا
هست که من از آن عبور کنم
هیچ عابری آخرین تنها نیست
هیچ عابری مرد را تمرین
نکرد
هیچ عابری اصلا نپرسید که
هی آقا!
و همسرم گریست
دیشب برای قهوه خانه ای که
زیرِ آب مرد
دیشب برای دریا که خانه ها
را بغل می کرد
دیشب تمام چمخاله را توی
دفترم دیدم و خط زدم
شعر که مثل شاعر نیست
همیشه آغوشی تازه می خواهد
می خواهی ولم کنی؟
خیال می کنی که از غصّه دق
می کنم؟
می روم شمال! بی
خیال ِ دختری که هم قافیه نیست!
دینگ! د ینگ!
کیه؟
نمکی یه! آی نمکی!
ای بابا! عروسی ندارم که نانی اضافه کنم
نامی که دور
ِ شهر بچرخانم
آخر ای مکثِ تمام عقربه ها
روی نمی دانم!
کی به هر جا می رسیم؟
شاید آنجا نرسیدیم به هر جا
که تویی
امشبی را که نرفته ست در
آغوشم باش!
عمر را در سفر از حاشیه طی
خواهم شد
پی ِ عاشق شده ام سوی تو
هی خواهم شد
گرچه از درد در این ساز
نمی بینم سوز
تو اگر دم بزنی ناله ی نی
خواهم شد
آسمان کاش دلی داشت و از من
می کَند
کاش می گفت که همبال ِ تو
کی خواهم شد
بر نمی چیندَم از خوشه ی
لذت دستی
و نمی گویدَم این شیشه که
مَی خواهم شد
گفتم ای! دورترین میل
ِ مرا برگردان!
چه کنم جور نشد یار ِ
تو هی! خواهم شد؟
خواستم اینهمه دل را به تو
تقدیم کنم
به جهنم که نشد عاشق ِ وی
خواهم شد!
چیزی به گفتگوی خروس ها
نمانده بود
گفتم بفرمایید!
باز خوابم نمی برد
گفتم خُب!
خروس ها را لال کرده اند
گفتم خُب!
باید به تو می گفتم خدا حافظ!
تا آمدم که بگویم خُب! گوشی را گذاشت
جنبِ در ایستاده ام
معماری ِ تن ِ تو جامانده
ست بر تختی گوشه ی اتاق
پیوسته پُک می زنم و
خیره ام به رخت آویز
شلواری که از پشتِ میله هاش
روزی پرنده ای پر شد!
ای
کاش برای همیشه پرش را می چید م!
این
روزها را کجا می بری؟
در آینه آنچه بود را تمام ِ
عکس ها گفتند
در آینه آنچه هفت را چگونه
پیدا کنم؟
چند حاشیه دیگر ادامه ی
دوری ِ ماست؟
چند ثانیه دیگر ها!؟
دریا را به دیوارهای روبرو کوبیدی که بنشینم و
ریخت و پاش ِ جوانی را د ر
چهره ام ببینم؟ تنها دو
عقربه تا صبح می توانم کنار میدان بمانم پنجره هایت کو!؟
کنار مردی که تاریخ را ورق می
زد نگاهی به آسمان رفتم و گفتم چقدر چشم های تو آبی ست؟
خود کارِ من اما همیشه آبی
نبود!
آینه ها را تنها صورتِ ما
می بیند و زنی از درزِ دیوارها
آن روزها خیال ِ من در
پنجره های کلاس قدم می زد
روی درختِ روبرو آنقدر مکث
می کرد
که پاییز با اشاره بر
دهکده می ریخت
و شکستن روی بالم باد
را اندازه می گرفت
عمری همیشه دیر آمدم
مثل تمام نیمکت های پارک
که تنها برای افتادن ِ برگ
ها تاسیس شد
از اینهمه
بیزارم!
سنگِ کدام جاده این پنجره
را واکرد
آنکه شب از روی موهایم
رفت کیست؟
شبی روی روز می گذارند و می
گویند
دیروز رفت امروز هم
درگذشت فردا چه می کنی؟
گاهی هزار مرد را مرده ام
گاهی خدا را دریده ام
من تو را در چشم های تو از
دست داده ام
مثل مرگِ نئون در
کتاب فروشی آرمان
تاب فروشی
رمان
اب فرو ش ان
ب
فر و ش
ر و ش
پت
پت
پت
آب آینه آورده ست که
صدای پوستم را تماشا کنم
و کوچه ای را که در پیشانی م پنجره وا می کرد
دروغ از نشستِ زن های کوچه
ای که درهایش غروب داشت سر زد
و پاییز را به شاخه ها
بخشید که تو را از من گرفته باشد
زردِ اینهمه برگ را من لگد
نکرده ام که پوزش بخواهم
اناری که روی شاخه بایگانی
شد شکار ِ شوهر نمی کند
سه تاری توی دستم گذاشتند و
قراری برای هرگز
در چشم هایم قدم زدند
تمام عکس هایی را که در
آینه بود کش رفتند
و ندیدند که این شاخه
هرگز به آسمان ایست نمی دهد
همیشه آنکه لیز می خورد تا
ته ِ دره می رود می دانم!
با اینهمه آنچه در آینه می
بینم هنوز منم!
کفی آب بردار و به چهره ام
بگو!
چه رازی برای گفتن دارد
اناری که بی دندان است؟
اگر درخت نبود پاییز را
چگونه می دیدی؟
بهار اگر می رفت
سیبِ همسایه چگونه سرخ می شد؟
اگر من نبودم چه می
کردی؟
می دانم آنکه می گوید دوستت
دارم تمام سیب ها را کش رفته ست
وگر نه اینهمه سنگ تنها
بهانه ی خنده ی پنجره هاست
صدایی که در نی ریخت به اینجایم آورده ست که بگویم
تو! که تو از بسته ترین پنجره برگردی
پشت میزم بنشینی و آن شعله ای که عیاش بود و بر بال
پروانه شلیک شد بیا ید و آتشی روی هیزم بگذارد و
کوچه اصلا ادامه ی چندین خروس باشد که مردم ببینند
پشت دری خوابیده ام در می زنم که بگویم تو!
تویی که می گفتی پشت ِ هر پنجره گاهی پنجر ه ای بسته
ست ، چرا باز بسته ای؟
گاهی تمام عقربه ها می آیند که برگردی و کنار خیابانی
که جنبِ فردا صبح می شود چراغ سبز ِ این همه من باشی اگر تو برگردی مشهدم را به
لنگرود خواهم برد تو از بیشتر زیبا تری گنده به اندازه گنبد کرده ای
اصلا همین گلهای قالی تویی! واین چشم ها که هر سمتِ
جاده گل شده اند.
روی تابستان چمخاله قدم می زنم موهای تو بر شانه
ام می ریزد یا که باران می آید؟
اگر تو برگردی خودم را نمی
کشم
اگر بمانی هم چنین نمی کنم!
هر سال مثل دخترانی که تازه
می آیند ، می رود! من اما تنها می نویسم تو!
باقی صدای باران است...
گاهی که قطره قطره انگشت ها
را به شانه ات می گذارد از تو می خواهد که برگردی و
دریا را که آن طرف افتاده
ست برداری
همین دایره ها را که روی آب
به هم می رسند و با هم دست می دهند!
سلام! یعنی تو شاعری!؟
کوچکتر از دو گام که برداری خانه ای دارم
باران در باغ های توت گریه می کرد
هیچ کس دوبار آری نمی گوید!
حمال ها همیشه می دوند که باری بگیرند و خالی
بمیرند!
این عمر که می گذرد گذشت
نیست اگر قدم بزنی مرگ حتی نمی رسد!
همیشه آنکه بی اجازه می
خواهد بی اجازه از دست می دهد
پس به هر چه اشک می آورم تو
تنها نگاه کن!
آنگاه روی تمام نامه
هایم بنویس مرگ
من زندگی خواهم کرد!
بی کوزه رود خانه برده ام
عمری ست که در حیاتم دریاست
من از احاطه ی دریا و
التماس خزر به تنگ آمده ام به تهران چگونه برگردم که در خودم جامانده ام دیگر به
لنگرود ِ آن روزها بر نمی گردم هوای شرجی برای مردن هم منا سب
نیست! من تهران ِ پارک های
جمعه را می پرستم چرا برگردم؟
افتاده ام درون ِ فنجان ِ
چای چشم هایم میان چاله ی قاشق هی تاب می خورد
چنان به هم می زنی که قند و
شراب و آب هم لهجه می شوند در این همه خوابی که برای تو دیده شد
گاهی چه بی رحم و دلسردی که
از دیوارها می نوشی و نمی دانی که آینه آنچه دید زد از یاد نمی برد.
من که با آب نشانه رفته ام
تو را شلیک نمی کنم سوی آنکه خیس نیست برایم چاهی بیار و چایی درون فنجان و یک
اجازه بفرما در اینهمه جایی که روی پایم تنهاست
تو که از جنس رودخانه آمدی
بگو چرا نشد در جایی سطلی فرو کنم و در تو بیاویزم رود!
که اینهمه را برای تو رو
کنم چرا نیامد چاهی روی کوهی که ایستاده ام یک جفت سینه ی کرخت، بر ادامه ی
کشدار ِ بندِ رخت جلق می زند از کاک می رود بالا و می رسد پایین! تاک! شرابی
سهمناک دارد عزیزم! اما تو ساک بزن! و بر خیال تاکی بشین که در خیال تو راست می
شود! به یادت که می افتم پنجره را آغوش می کنم دستی به روی ماه می کشم و
دستمالی گرد و غبار روی عکس را می روبد
نه چتری سرم می
گذارم نه اینجا کلاهی
پی باران منم که می آیم و
های های می گریم
شراب نه! آبِ سراسر شده
ام
چنان پُرم که از شیشه بیرون
ترم!
مثل دریا اوج دارد روی
خود افتادنم
اما نمی دانم بر
تو پرتابِ کدامین دست افتاده ست؟ من!؟
یار کی من می شود من
یار را کی می شوم؟
گرچه از من شاخه ای خم شد
ولی از خشم سنگ ایمن نشد
آنکه پیدا کرد یک پروانه
آتش را فراز شعله ها من نیستم
آسمانی و زمین را مثل یک
پروانه تنها روی آتش زیستم
گرچه میل روشنم را قیمت
پروانه ها پرداخت پر اما
بر در ِ خانه ای که
ندارم چگونه پاسبان بگذارم؟
سرخ ِ کدامین شاخه دیوانه
ام کرد؟
من از میان شهری که هیچ را
به ارث برد
چگونه سیب را سفر کنم؟
حباب نه! پَری
میان اینهمه باد از بالی قناری گم کرده ام
خط های کشیده ی
بارانم و از نگاهت میل افتادن ندارم
روی ساحل گشته ام موجی و از
خود رفته ام
مثل دریا موج موجم روی
خود افتاده ام!