پاریس در رنو
علی
عبدالرضایی
۱٣٧٦
شعر
شعر می گفتم که ناگهان در زد
از روی کاناپه و گلدان پریدم
و در سکوتی که روی آب ریخت
صدایی در قفل چرخید و در پا پس
کشید
مرا مثل ِ روزی که در آینه
بودم پشت ِدر می دیدم
هنوز زنگ می زد
بی آنکه چیزی گفته باشم
مثل روزی که در آینه بودم به
خانه آمد و با من دست داد
دستی که در بست و از خانه
بیرونم کرد
من این شعر بلند را نیامده ام که برگردم
پشت ِدر ایستاده ام
وهی زنگ می زنم
می دانم! بیت ِ آخر در همین
کوچه ست