پاریس در رنو

علی عبدالرضایی

۱٣٧٦

 

 

 

تیمارستان

 

 

 

این نامه را برای دختری که تنها تر از ماه می زیست    می نویسم

دختری که در آینه روزی پیاده شد

و با اندکی لبخند      تخته سنگی از سینه ام کَند

 

در کفش هایی که پای پلّه آیا راه رفته اید؟

چرا شیهه ی اسب ها را زین نمی کنید؟

از چشمهای شماست شاید

که گاهی صدای می آید     چند شیهه ی چهار نعل     اسب دارد

 

آخرین دلخوشی ِ ما باد بود       که بر باد رفت!

 

گاو هم از رود خانه ی این روزنامه ها دیگر نمی خورد آبی

پاهای خدا از دامن ِابرها زده بیرون

این تخت ها از قدیم ِزن آمده اند

حمله کنید!        پارو بزنید!

دریا همیشه آنقدر شنا دارد که قایق ندارد

 

ما دوباره آدم هستیم

 

از همین سطری که داری می شنوی شنیده ام در انتهای شعری که دارم می نویسم ا وّل کمی شب می شود، بعد باران   می آید  و آخر سر صدای دویدن ِ گله اسبانی که بر شیهه شان باری سوار نیست، در کفش های من راه می رود

 

صدای پایم در ادامه ی کفشهایم کنار تو امروز می میرد

روی نمی دانم    چه می دانم چه بگذارم     نمی آیم!؟

 

مثل زنی که در چشمهایم دو سال زیست

مرا از بستری به بستر دیگر کشاندن آیا گناه نیست؟

چگونه می شود به سربازانی که می لرزند

     روبروی تو هی زندگی!       فرمان آتش داد؟

 

از کفشهایی که پای پله ها ست

صدای دوید ن ِ اسب می آید

      باور نمی کنی؟

تو که آن سوی انتهای این نامه ایستاده ای

فقط برایم چشمهایی بفرست

              که بگریند.

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.