پاریس در رنو
علی
عبدالرضایی
۱٣٧٦
زلزله
اجازه آقا!
گاو اگر سُر می خورد
شیروانی اگر می افتاد
زیر ِآن همه تیر آهن همیشه
آیا می مُردیم؟
آموزگار تکانی بر چهره اش ریخت
دست هایش را از تهِ جیبش کَند
و آسمان روی سقفِ کلاس
چندم نشست
نیمکت های له شده!
درس هایی که از دستِ بچه ها
افتاد
و دیوارها چه خواب هایی
برای مردم که نمی دیدند
تنها روی دستی که از زیر
ِ آوار بیرون آمد
صدای انگشتی برخاست!
اجازه آقا!
می توانم برخیزم!؟