از
کتاب با ستاره ای شکسته بر دلم
بخشی از شعر بلند سنگسار
سپیده ی صبحم!
می نشینی یا که می گریزی!؟
چلچله ی تیز پرم!
به لانه باز می آیی
یا به آسمان پر می گشایی؟
سکه ی نقره فامم!
شیر می نشینی یا خط؟
کاج سرسبزم!
زمستان است یا بهار؟
خواهرانت آمده اند
برادرت اینجاست
من اینجام
تو کجامانده ای
کجا؟
چرا نمی آیی؟
که ببینی برای مغز بادامم
پاپوشی از ابریشم بهاره بافته ام
پیراهن سرخی از گلبرگهای
دلم
برادرت از ریشه های جانش
ننو ساخته برای آهو تودلی ات
و خواهرانت از گیسوانشان
بالش
نگاه ها چقدر مهربانند با
من امروز
این مهربانی شرمگین آزارم
می دهد
های آهو جانم آهو!
همه هستند
تنها تو نیستی
می خواهم چون دامی در آغوشت
بگیرم
تا دیگر هیچگاه از مادر دور
نشوی
نه نه چه می گویم!
آهوی من هیچ چیز نمی خواهم
هیچ!
آزادانه در هر دشتی که می
خواهی بتاز!
هر جا که می خواهی برو!
با هر که می خواهی بنشین!
برو!
گریز پا آهوی پاسپیدم!
همه آمده اند همه
اینجایند
تو نمی آیی و غمت سیلی ست
که بر هستی ام می تازد
من نه آوارم که فرو ریزم
نه درختم که در سیل
شناور شوم
پوست و استخوانی بیش
نیستم له شده ام!
تنها دل ِوحشت زده ای از من
به جا مانده
که ساده لوحانه باور نمی
کند هنوز
سیل خانه را
برده ست
این هم آفتاب آن هم گل
ِمریمی که آبش می دادی
این هم چارقدِ گل داری که
عید برایم خریدی
واین همان دفتری ست که
نیمه باز گذاشته بودی
دفترت را که می بستم
ستاره ای بیرون پرید و بر
گلویم نشست
راهِ گلویم را ستاره بست
دیشب گرگ ها زوزه می کشیدند
زوزه ی گرگ ها را شنیدم
دیشب
پیراهن تکه تکه ات را
آوردند
پیر هن ِ چهار خانه ی آبی ت
را که عمه دوخته بود
دستِ عمه بشکند
پیراهنت سرخ است
و چارخانه هایش پیدا نیست
گفتند دامن شان پر از سنگ
بود
پر از سنگ بود دست و
دامنشان
از همه جا سنگ می بارید
از همه جا سنگ می بارد
مادرت بمیرد آهو
مادرت بمیرد
دَم بودم و باز دَمم بودی
نیمه کاره مانده نفس هایم
دم دم دم
باز دمی نیست
چرا که نیستی نمی
آیی می دانم!
همه چیز چون نفس هایم نیمه
کاره می ماند
و می ماند تا خاک
آغوشم را از تو پُر کند!
صبر
و صبر
زن ِ فربه ی خوش باوری بود
که از جایش تکان نمی خورد
روی صندلی فولادی کبود شده
بود
به غولکی سفیه می مانست
که دلش به انتظار خوش بود
نه!
صبر هرگز چاره ی کار ِمن
نبود
هرگز هرگز صبر کار ِمن
نبود
خیزید و
خز آرید...
بی نهایتِ زرد
از نهایتِ سبز می آید
و باز بازی ِباران و برگ
وباد
گردش ِشال زردِ برگ ها
گرداگردِ تنم
حسّ ِ گم شدنم
در بی نهایتِ زرد
این باران
مر گی خیس کدام برگ است؟
که اینگونه حس گس ِ پاییز
را موذیانه موریانه سَرم می بارد؟
و خاطراتِ آشفته ام را
زیر ِ پوست
دیگر بار مور مور مرور می
کند
واپسین پرنده از بام پر می
کشد
برگی زرد از منقارش سر
ِشانه ام فرو می افتد
حسی در من غریبی می کند
و صدایی نرم در هوا می
خواند
« خیزید و خز آرید...
بَر آمدن
سور ِ بی صدا به پایان رسیده
پیراهن ِ سیاهِ سنگ دوزش را
به آرامی از تنش در می آورد
تن پوش ِ سفیدی تنش می کند
رو به آینه می نشیند
و موهایش را در آن باز می
کند
خورشید بالا می آید
فرو
نشستن
چشم به راه است
تا سوار بر تکه ابری بیاید
پیراهن حریر ِ سیاهش به تن
سینه ریز ِ مرواریدش به
گردن
آماده ی سور ِشبانه و یار
شور شبانه می ماندو سوار
نمی آیدواز بغض سینه ریزش را می دَرد
باران ِمروارید و اشک
ندا می گوید:
چه شبِ پُر ستاره ای!
قالی
ماهیان سرخ ِ کوچکش را نیازی به آب نیست
پروانه هایش را سنگینی ِهیچ
تنی له نمی کند
شاخ ِگوزنهایش پهلوی کسی را
نشکافته
و خارهایش در پای کسی نمی
رود
می توانی هنوز خوش لهجه
ترین آواز را از گلوی زرد ترین قناری ِاین باغ بشنوی
آن دخترک
وقتِ بافتن
با حنجره ی کوچکش ترانه می
خواند
مدیتاسیون
خیره خیره خیره می شوم
ساعت ها به این دریا
به آبی ِ زلال آن
به تنهایی ِ مهیبش
به آرامش ِ بی خیال ِآن
در زندان ِ چوبی ِقابی
آویخته بر دیوار
با سرانگشتانم می شکافم
گوشه ی قاب کهنه را
قطره قطره موج موج سرازیر
می شود آبی
و دریا با پنجه های
نیرومندش
پنجره ی اتاقم را باز می
کند
تنها نیستم دیگر
در جهانی که اینهمه تنهاست
آهواره ی 28
اینجا
کوران و کران
با دو چشم و دو گوش ِسالم
می خواهند
با استکان های کمر باریکِ
دور طلاشان
دریا را اندازه بگیرند!
آهواره ی 23
ماه را ببین!
به بوسه ی خدا می ماند
بر پیشانی ِبلندِآسمان
شعرم را ببین!
که قد می کشد
تا بوسه ای گذارد
بر گونه ی تو!
|