این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

  دو شعر از سايه اقتصادنيا    

 

مي‏پوشانَدُم

با قبايي از ابر و باد

كه چون خطي خوش نشانده بودم  ميانش مي‏پوشانَدُم.

از هر دو وجه

مي‏پوشانَدُم

با سينه‏پوشي چاك از آب.

 

و من

پيراهن تهي از تن است

ديگر.

 

پاييز77

 

 

 

چنين بر ملا كه ماهي از تنگ مي ‏پرد بيرون

يا اين‏چنين هويدا كه كرده ‏ايم، آينه ‏سرا شده ده انگشتانم،

نه عريان و كتمان،

اندرون جسته‏ام از مكمني كه نبوده ‏ام هرگز،

يا اين برملايي كه بي‏ گوشوار و سينه ‏بند

يا اين‏ چنين كه چتر دو طاووس بر سينه‏ هام،

جست مي ‏خواهم زدن،

يا با اين فاشي كه شير مي‏ جوشد از قفل، . . .

 

دل و دامن هليده ‏ام حالا كه آهو مي‏شوم

و بيابان از عطر تنم

در باد مي ‏سوزد.

 

1377