www.poetrymag.info
بخشی از گفت وگوی هادی محیط
با مهرداد فلاح

می دانیم که در دهه
ی 70 تحول چشم گیر در شعر فارسی پدید آمد. شما به عنوان شاعر و منتقد، جدا از عوامل
اجتماعی و در زمانی و دیگر عوامل، کدام مسایل حسی، عاطفی را در به راه افتادن این
جریان دخیل می دانید ؟ یا بهتر بگویم، کدام سابقه های فردی – عاطفی، خود شما را به
چنین تحولی نزدیک کرد؟
- سوآل
سختی است. حرف هایی که تا حالا درباره ی زمینه های بروز چنین تحولی در شعر فارسی
زده شده، بیش تر به عوامل و اجتماعی معطوف بود. علت اش این است که چنین عواملی راحت
تر به چشم می آیند و به سادگی می توان آن ها را ردیابی کرد. با وجود این، حیفم می
آید این را نگویم، که جوانی و طراوت، تجربه های شعری در سال یاد شده و نیز گستردگی
و فراگیری کم سابقه آن، اتفاقی است که در فضای سنت زده و تسخورده ما، بیش تر به
معجزه شباهت دارد تا هر چیز دیگری! همان طور که شاهدیم، این اتفاق ِ مبارک،
متاسفانه نتوانست بیش از چهار پنج سال دوام آورد و اکنون که روح محافظه کاری،
دوباره سایه ی سنگین اش را بر فضای ادبی ما حاکم کرده، تازه متوجه می شویم که چه
غنیمیتی را از دست داده ایم. حالا که خاک مرده پاشیده اند در چشم ما و می خواهند
کورکورانه به آن چه در پس پشت داشته ایم، بچسبیم تا توفان به هوا بلندمان نکند،
افسوس آن سال ها را می خوریم و نق می زنیم پس چرا هیچ خبری نیست. ولی آن موقع، هر
چه چوب بود بر سر ما شاعران جوان می شکستند که چرا چنین می کنید و چنان می گویید!
به هر حال،
کردیم و باز هم اگر بخت یارمان باشد، می کنیم. ما جنی شده بودیم لابد. ناگهان تب
نوجویی و نوگویی، افتاد به جان هر چه شاعر. البته اولش فقط چند نفری دنبال این
چیزها بودند، ولی بعد انگار سیل آمده باشد، همه را برداشت و با خودش برد. حالا دیگر
همه می خواستند برسند به ایستگاهی که می گفتند آن جا شناسنامه های تازه می دهند.
خب، سر آخر فقط شعر چهار پنج شاعر توانست این شناسنامه را بگیرد. باقی بیش تر سیاهی
لشکر بودند: همان هایی که فقط سطح این تغییر و تحول را دیدند و آن را در شعرهای
تقلیدی بیشماری کپی کردند.
به گمان من،
خوره نوجویی و نوگویی، چیزی است که توی وجود هر شاعر با استعداد و قدری، مشغول کار
است و مدام بخش های کهنه و فرسوده ی او را می خورد و او را وا می دارد تا از
الگوهای زبانی و بیانی جا افتاده بگریزد و فرم های تازه ای را جست و جو کند. مهم
ترین سائقه خودی و عاطفی به گمانم همین باشد. وقتی شما چند سال در حیطه ی شعر کار
کرده باشی واقعن زمانی می رسد که تازه پی می بری آن چه تا حالا نوشته ای، چیزی جز
تمرین و زبان آموزی نبوده. آن وقت اگر بخواهی شاعر بمانی، ناچاری با این الفبا جمله
های دیگری بسازی که قبلن ساخته نشده است. خیلی ها فقط کلمه ها را توی جمله های جا
افتاده جا به جا می کنند. فقط شاعرهای واقعی و جسور و با شعور می توانند خودشان
جمله های تازه بسازند.
پس نمی شود
روی مولفه ی خاصی انگشت گذاشت. مولفی که این جا شاعر است، فقط شخصی شاعر نیست. شخص
شاعر+ زبان فارسی + زمانه + و... سر جمع مولف را می سازند. پس من به عنوان شخص شاعر
نمی توانم بگویم انگیزه ام این و یا آن بوده که چنین و چنان کرده ام. بعدش، سرچشمه
ی آفرینش هنری هم ناشناخته مانده. «آن» حافظ، امروز هم گذرنامه اش اعتبار دارد و
فردا هم خواهد داشت. فقط این را بگویم : شاعری که نخواهد (یا نتواند) روی دست
پیشینیان اش بلند شود، بهتر است کاسه کوزه اش را جمع کند و برود پی آن کار دیگر.
حالا
که کمی فاصله گرفته ایم از آ ن سال ها، این جا نر بر اساس تئوری های رایج، بلکه بر
اساس آن چه منتشر شده و وجود دارد، شما مهم ترین وجه افتراق شعر این نسل را با شعر
نسل های قبلی در چه می دانید ؟
- ببینید،
در تاریخ شعر فارسی (فارغ از بعضی موارد استثنایی) جریان غالب همیشه با رویکردی
بوده که در آن، تجربه ی انسانی فقط زمانی اجازه ی ورود به شعر می یافت که قابلیت
استعلایی می داشت. به عبارتی، من شعر نه در موقعیت یک کاراکتر، بلکه در جایگاه یک
انسان عام (یک مصلح، یک پیام آور) قرار می گرفت. به همین دلیل شاعران معمولن در
شعرشان از موقعیت های عمومیت پذیر و از موضوع های بزرگ، مثل عشق و مرگ و زندگی، سخن
می گفتند. موقعیت های خاص و فردی، در این نوع شعر، هیچ جایگاهی نداشت. شاعر فقط
زمانی می توانست از «من» در شعرش سخن بگوید که این من، جانشین همه ی انسان ها می
شد. نمونه ی قشنگ اش در شعر معاصر، آن شعر معروف شاملوست که می گوید : از پنچره ی
مهتابی به کوچه خم می شود و به جای همه ی نومیدان می گریم! یا آن توصیه ی نیماست که
می گوید: شاعر باید به جای سنگ هم سخن بگوید. در شعر کلاسیک که نمونه هایش آشکارتر
است، مثل همان «من» که حافظ می گوید : قرعه ی فال به نام «من» دیوانه زدند.
به هر حال،
این «من» در شعر امروز و نمونه های برجسته شعر سال های دهه ی 70، دیگر آن من عام
نیست. شاعران نسل پنجم نشان داده اند که می شود از تجربه های خاص یا حتا خصوصی و از
من در مقام یک فرد و در موقعیت یک کاراکتر شعر ساخت، و این مهم ترین وجه افتراق شعر
این نسل با نسل های پیشین است. این امر در فرهنگ ما، واقعن حالت یک انقلاب را دارد.
فرهنگی که در آن، سخن از من گفتن، نوعی بی ادبی و حتا جرم محسوب می شود، بالاخره به
این امکان رسید که فرد و تجربه ی فردی را در خودش جای دهد و بپذیرد. آیا این چیزی
جز یک انقلاب است ؟ آیا نوعی گسست و سرنوشت ساز نیست ؟
جالب است !
دوستانی که شعر ما را به غرب زدگی و تئوری بافی متهم می کنند، اصلن به این نکته
توجه نکرده اند که جریان غالب در شعر این سال های غرب، دقیقن معکوس وضعی بوده که در
شعر فارسی پیش آمده. پس ما شعرمان را نه از روی شعر و تئوری غربی، بلکه از روی دست
زندگی و تجربه ی خودمان نوشته ایم.
تازگی ها عده ای از
منتقدان از شکست پروژه ی هفتاد سخن می گویند یا بعضی دیگر می گویند که ثمره ی این
جریان در شعر دهه ی بعد آشکار می شود و یا گروهی دیگر با متهم کردن یکی از شاعران
مطرح دهه ی هفتاد به سرقت ادبی سعی دارند شاهدی برگفته هایشان بیاورند، پاسخ شما به
این دوستان چیست؟
- اول اینکه
وقتی پای پروژه به میان می آید یاد حساب و کتاب وبرنامه ریزی و این چیزها می افتیم
که طبعا نمی تواند ربطی به شعر وشاعری داشته باشد این به آن می ماند که بگویند چند
شاعر از خدا بی خبردر آغاز دهه ی هفتاد دور هم جمع شدند و نقشه کشیدند که قلمرو شعر
فارسی را به تعریف خود در بیاورند و با عزل حاکمان پیشین خود بر تخت وزارت و خباثت
بنشینند و غنائم را بین خودشان تقسیم کنند خب! این که بیشتر به شوخی شبیه است تا
نقد و نظر جدی! دیگر اینکه هدف شعر چیزی جز خود شعر نیست با این حال به فرض اگر هدف
شعر دهه ی هفتاد را نو کردن الگوهای زبانی- بیانی- زیبایی شناختی و حتی محتوایی شعر
فارسی بدانیم دوست و دشمن می دانند که شعر پیشرو نسل پنجم( هفتاد) توانسته چنین
اهدافی را محقق کند این شعرها آنقدر تاثیر گذار بوده که بعضی از مردگان شعری هم
صدایش را شنیده و تکانی به خودشان داده اند در ضمن آیا کسی می تواند نمونه ای از
شعر موفق این دوره مثال بزند که فارغ از تحولات و پیشنهادهایی که در شعر سال های
دهه ی 70 افتاد، سروده شده باشد؟ حتی شعرهای نسبتن موفق این سال ها هم گوشه ی چشمی
به شعرپیشرو دهه ی گذشته داشته اند. این از این! پس می بینید که شکستی در کار نبوده
و هر چه بوده ( به کوری چشم حسود!)
توفیق بوده و توفیق
اما اگر
منظورتان این باشد که مجلات و فضای ادبی و شعری ما ناگهان افتاده دست محافظه کاران
شعری و جریان سنت زده وکامندان شعری و شاعران از کار افتاده که جایزه ها را می دهند
به شاعران مقلد ، دست چندم و افراد سفارش شده و ... بله! حق با آنهاست! همچنین
اگرمقصودتان این باشد که توانسته اند بعضی از شاعران مستعد این نسل را جوانمرگ کنند
باز هم حق با آنها ست و اگر توانسته اند جسارت و انگیزه ی نوجویی را در بچه های
جوان تری که تازه وارد این عرصه شده اند، سرکوب کنند و بکشند باز هم می گویم حق
دارند ناز شست شان!
اما آنهایی
که مخالفتشان با شعر پویای هفتاد ناشی از عقب ماندگی سلیقه ی شعری شان است و یا چون
خودشان شاعر و مدعی اند اما نتوانسته اند در این سالها شعرشان را تر و تازه کنند به
هر حال بهانه ای برای مخالفت شان جور می کنند با این ها نمی شود گفت و شنودی داشت
هزار دلیل هم که بیاوری باز هم می گویند که مرغ یک پا دارد. از سویی تردیدی نیست که
هر شعر پیشرو و آوانگاردی پیشنهادهای زیبایی شناختی گوناگونی دارد که بخشی از آن
خیلی زود آشکار می شود و موجب تاثیر فراگیری می شود که در دهه ی گذشته شاهدش بودیم
بخش دیگر این پیشنهاد ها ممکن است حتی بر خود شاعران این شعرها پوشیده باشد این
پیشنهادها و الگوهای زیبایی شناختی به تدریج توسط خوانندگان حرفه ای شعر و شاعران
جوان تر کشف و باز خوانی می شود و احتمالن در شعرهای آنان دامنه ی تازه ای می یابد
و چه بسا موجد جریانی دیگر شود بنابراین بعید نیست که در این دهه یا حتی دهه های
بعد بخشی از دستاوردهای دهه ی 70 مجددا شکوفا شود و این موضوع نه تنها باعث بی
اعتباری شعر دهه ی 70 نمی شود برعکس به آن اعتباری تازه می بخشد در مورد سرقت ادبی
، منظورتان حتمن علی عبدالرضایی و صحبت هایی ست که این با بزرگنمایی واقعیت، عده ای
در این مورد باب کرده اند ، عبدالرضایی و شعر او بدون شک از شاخص ترین نمونه های
شعر دهه ی هفتاد است و به همین علت و دلایل دیگری که جای صحبتش این جا نیست، عده ای
هم از خودش و هم از شعرش تنفر دارند و هر باربرای زیر سوال بردن او، بهانه ای می
یابند و نفرت شان را از آن طریق ابراز می کنند. همه می دانیم که عبدالرضایی
آنقدرشعر دارد که اگرچند سطری را هم از با ناخنک زدن به کار این و آن ساخته باشد به
جایی برنمی خورد.
در کتاب «دارم
دوباره کلاغ می شوم»، شعر شما محصول چیزی است که به نام شعر پست مدرن یا 70 مطرح
شده، در این کتاب، طنز، تکنیک های تازه، جز نگری و دوری از کلیات و نیز لحن سازی،
حرف اول را می زند. آیا این کتاب، یکی از نمایندگان شعر دهه ی 70 است ؟ شما چه نقشی
برای این کتاب قائل می شوید ؟
- مشخصه
هایی که شما برای شعرهای این کتاب برشمردید، خودش گویای آن است که «دارم دوباره
کلاغ می شوم» کتابی است که بعضی از مولفه های مشترک در شعر پیشرو دهه ی 70 را می
توان در آن دید. اما در مورد این که این مولفه ها را مولفه هایی پست مدرن بدانیم یا
نه، ممکن است اختلاف نظر وجود داشته باشد. سو تعبیرهایی که از این اصطلاح شده و می
شود، سبب می شود که در مورد بهره گیری از این اصطلاح، امروزه کمی با تردید روبه رو
باشیم. بعضی ها همین را بهانه می کنند که بگویند این شعرها تئوری زده اند. حنا ممکن
است گروهی از خواننده های بی غرض شعر هم این حرف ها را جدی بگیرند. متاسفانه، این
جور جو سازی علیه شعر پیشرو نسل پنجم، دامنه ی گسترده ای دارد و باعث شده که این
شعرها هنوز درست و دقیق خوانده نشود.
همان طور که
می دانید، روی این کتاب، خیلی نقد نوشته شده و اگر این واکنش گسترده را ملاکی برای
تاثیرگذاری آن بر شعر دهه 70 بدانیم شاید بتوان گفت که «دارم دوباره کلاغ می شوم»
یکی از هفت، هشت کتاب مطرح در دهه ی گذشته بوده است. از طرفی، اسلوب بیان و زبان در
این کتاب، به گونه ای است که باعث شده خیلی ها از روی این اسلوب، شعرهایی بنویسند.
من می توانم به نمونه های کاملن مشخصی اشاره کنم. اما از این کار خوشم نمی آید و
اصلن درصدد نیستم که برای شعرم امتیاز جمع کنم. اگر این چیزها را می گویم، همه ی
هدفم آن است که شعر پیشرو فارسی، بدون دادن این همه تلفات به حرکت خود ادامه دهد و
شاعران ما این قدر رنج و عذاب نکشند.
اما این
کتاب، در کارنامه ی شعری من هم جای خاصی دارد. می توانم بگویم که «دوباره کلاغ می
شوم»، سرآغاز دوره ی دوم کار حرفه ای من به عنوان یک شاعر است.
وقتی شعرهای
این کتاب را می نوشتم، پس از سال ها، بالاخره احساس کردم به آرزویم رسیده ام. از
همان نخستین سال هایی که شعر شروع کردم همیشه آرزو داشتم طوری شعر بگویم که انگار
دارم با خودم حرف می زنم، راحت و صمیمی. در واقع از نظر زبان، در این مجموعه به جای
دلخواهی رسیدم و طنز شاد و فرح بخشی که چاشنی این زبان است، به شعرها سرزندگی ویژه
ای داده که هنوز هم برایم دلپذیر است. البته، تمام شعرهای این کتاب در یک سطح نیست.
شاید ده، دوازده شعر برجسته داشته باشد. اما تقریبن تمام شعرها رنگ و بوی تجربی
دارد و این خصیصه ای است که به نظر من اهمیت بسیاری دارد. چیز دیگری که در این کتاب
اتفاق افتاده، تکثر من شعری و کاراکترهای گوناگونی است که هرکدامشان روایت یک شعر
را برعهده گرفته اند و گاهی الببته در یک شعر کوتاه، دو سه تا از این کاراکترها نقش
ایفا می کنند. از این نظر، این کتاب تجربه ی کم نظیری در شعر این سال های فارسی است
که من به آن می بالم.
«از
خودم» پنجمین کتاب شعر منتشر شده ی شماست. این مجموعه را می توان به نحوی ادامه ی
«دارم دوباره...» دانست، اما این بار با محور قرار دادن «خود» این کتاب چه تازگی ها
و ظرفیت های جدیدی در «خود» دارد ؟
- گمان می
کنم سرچشمه ی اصلی این کتاب، شعر بلند «چهار دهان و یک نگاه» باشد. آن جا بود که
برای اولین بار، روی «چند چهرگی خود» کار کردم. با وجود این، همان طور که که خودتان
اشاره کردید، بدون تجربه زبانی کتاب قبلی، ممکن نبود که شعرهای «ازخودم» پدید آید.
وجه فارق اصلی این دو کتاب، شاید برجستگی طنز در کتاب قبلی و برجستگی عنصر تراژیک
در «از خودم» باشد. بنابراین، آن حالت سهل و ممتنعی که در اغلب شعرهای کلاغ دیده می
شود، در این کتاب، جایش را به نوعی پیچیدگی داده است.
به گمان من،
تجربه های فرمیک و روایی، در کتاب «از خودم» حالتی خودانگیخته تر و رهاتر دارد و
ضمن اینکه درونمایه ی این شعرها، از ویژگی هستی شناسیک و حتا فلسفی تری برخوردار
است. این جا شقه شقه شدن کاراکتر، صدای بلندتری دارد و کشمکش درونی این حضور
چندگانه، روی نحو زبان هم اثر گذاشته و ما با کارکرد چند لایه و تودرتوی ظرفیت های
زبانی روبه رو هستیم. شما در بعضی از شعرهای این کتاب، گزاره هایی می یابید که به
نوعی حاصل جمع چند جمله اند و از طریق برش هایی که گاه حاصل حذف فعل یا حتا حذف
بخشی از یک جمله، بدون در نظر گرفتن معنوی یا لفظی اند، پدید آمده اند. بسیاری از
خوانندگان شعرهای من، متوجه این حذف ها شده اند، ولی کمتر کسی به کارکرد چند گانه ی
آن ها پی برده است. گاهی متهم شده ام که به شکلی مکانیکی و ارادی، این حذف ها را
انجام می دهد. من نمی گویم که الزامن چنین نیست، ولی موقعی می توانم روی چنین نظری
مکث کنم که دست کم، گوینه به کارکردهای تازه ی این شگرد واقف بوده باشد. کسی که
دستور زبان فارسی را به رخ شاعر می کشد و حذف را فقط به قرینه ی لفظی یا معنوی می
پذیرد، حتا نمی تواند یک خواننده ی خلاق شعر باشد، چه رسد به این که شاعر خوبی
باشد. من می توانم قاعده ی تازه ای برای این حذف های زبانی وضع کنم. این از
اختیارات شاعر است و من نامش را می گذارم «حذف به قرینه ی مَنَوی»!