www.poetrymag.info
سیزده شعر از مهرداد فلاح

از خودم
چه قدر اين اتفاق اهلی نمی شود !
دارم چيز های غريبی می بينم
با چشم ها يی که اصلا نمی دانم چه رنگی!
اگر بگويم دارم به صورتی در می آيم شبيه خودم
چيزی نگفته ام
جای پنجول ها تازه دارد دهن باز می کند:
هر چه قرار نيست را می چپانند توی سطل ها طوری
که هزار زبان سبز می شود که بگويد زباله شهردار !
بگويم؟
بلدم جوری جمع شوم توی خودم
که اگر بترکم يکهو
گربه ها بو نبرند که دارند مثل گربه ها شلوغ
از جوب ها که بگذريم
روی اين پادری
پياده يادم شده باشد نمی آيد روز
چپ کرده توی خيابا نی که تازه اسم قشنگی برداشته بهار
بگويم؟
قرار بود و نبود نيست
هست که می زند جار
می زند به سرم تا ته بن بستی بدوم
که کليدش قفل مرا می خندد
اين قفل کاز موش هم کشته خودم را بيشتر...نگويم؟
زير پوستم کسي است
و زير پوستم کسی است
شاخ می شود توی چشم من کسی به زير پوستم
دشمن است يا که دوستم چه فرق می کند؟
زير پوستی ست اين که می زند
زير گوش من مدام
قاه قاه زير پوست می زند به ريش من
(ريشی که هرچه می تراشم
باز هم بلند)
آدم ؟
(صدا نزنی مرا) نيستم
(از من عوضی ترپیدا نمی شود نگرد!)
می توانی مچم را جايی بگيری که (تازه سبيل)
ديو از کلاس درس
دخترک را به دخمه می کشاند
اين ديوانگی را زنم(نزنی مرا)امضا می کند!
خيلی که خودم را کنار بزنم
بزنم خودم را که خيلی
تازه می شود سرخ
چراغی نمی گذارد...بگذريم!
حالا که دارد از توی خودش (مثلا) می زند بيرون
نگرانم روی همين صفحه سقط بشود
بو بگيرد اين شعر
کار دستم بدهد
کار که داده دستم(چه جای انکار ؟)
با اين دم و اين سم ها
نه اين کفش به دردم می خورد ديگر
نه اين کت و شلوار
دروغ چرا؟
زبان آدم سرش نمی شود
(دارم از خودم حرف می زنم)
تا بيايم دهن باز کنم
خر خره ام را می چسبد(خودمانيم!)
لنگ انداخته ام پيش پای اين وحشی اين بي قواره
که اجازه هرگز نداده بگويم دوستت...راستی!
آدم با چه زبانی زنش را صدا می زد؟
(دارم برج بابلم را بالا می برم
و هی فرو می ريزم توی دست خودم)
نمی گويم از خودم بدم می آيد
به من نمی آيد
درد دل غول
اين سيب را که لای انگشتانم کز کرده نشان هيچ کس
نمی دهم
هی! با توام چاقو!؟
اين جا برای دلی که بر کول می کشند مورچه ها
هميشه دستی بلند می شود که بر سر بکوبد
برای اين دست ها دليلی ندارم
من غول کوچکی هستم که بايد برای خودم بيابان بسازم
اين شهر
اين
شهر را برای يک نفر ساخته اند فقط
خيابان؟ يکی بيشتر ندارد
ايستگاه؟ تا دلت بخواهد
دلم می خواهد تمام دنيا را بکشانم اين جا... نمی شود
پشت گوسی هايی که نيست
باز می رسم به گوش خودم
به صدايی که نيست
اين شهر را به نام يک نفرکرده اند فقط
نام گنده ای که هرچه...
اين جا ؛هميشه؛ يک لحظه بيشتر نمی شود
بين ؛همان؛ و ؛همين؛
نمی توان سوار قطاری شد که نيست
شهری چنين
شايد به درد نقشه ای می خورد که فقط
دستی که نيست می کشيد
از اين فرشته
از آن قماش نيست که هاله ای قشنگ
پيچد دور سرش
به دستش چنگ
نرم بيايد به خواب مان... لا لا بخواند
اين فرشته کارش را خوب
می داند چه کند تا دود از سرمان بلند
داد مان هوا
پرسه در آسمان چندم هم نمی زند
زير همين زمين
جايی ميان آتش و چه می دانم
برای خودش حالی
هيچ هم منتظر نمی نشيند يکی صدايش
همين که لبريز
بال و پری می تکاند و ديگر
احدی جلو دارش
ملاحظه؟... اصلا!
رشوه؟... ابدا!
زير پايش که بيفتند هم(می افتند) عين خيالش
نرده و پرچين نمی شناسد
کارش پرده دری ست
ديوار بتن هم که کشيده باشيم دور خودمان... آوار!
هر چه زباله ... آشکار!
کلوزآپ
اين آقای از خودش راضی
که سينه جلو داده اين طور
مگر نمی داند!؟
مکالمه از دور خيلی دور
هيچ خطی ... دوست عزيز
اين جا را که منم
به جايی که تويی وصل نمی کند
عجيب نيست که دارم با تو حرف می زنم!؟
سوالی که توی دستم گذاشتی
به نگاهم جوش خورده ... راستی!
با کدام کليد از اين در گذشتی؟
من که هر چه می گردم...
اوضاع عجيبی ست!
پا ها يم مرا کجا جا گذاشته اند؟
دست های من از پيشم کی رفته اند؟
قلبم که دست کم از ساعت شهرداری دقيق تر می زد
پشت کدام چراغ ايستاده؟
معلوم نيست... نمی دانم
فکر من اما ... نا گفته نماند ...کار می کند
اين کار خانه همين طور دارد سوال
باور می کنی اگر بگويم جواب ندارم؟
اين مکالمه دارد زياده از حد خرج بر می دارد
و اين در ... طوری که پيداست
روی هيچ کليدی لبخند نمی زند
کلاغ
دارم
دوباره کلاغ می شوم ... نترسيد!
جار نمی کشم
روی آنتن که می روم
بر گيرنده های شما خش می افتد
می روم روی درختی در پارک
می گذارم که چشم های گرسنه بر نيمکت
سير نگاهم کنند
کاری به کار کسی ندارم
روی اين برف
جای پای خودم را می کارم
اين روز نامه ای که من خبر نگارش هستم
تا به دست شما برسد آب می شود
جار چرا بزنم!؟
او را بزنید!
اين سر برای شکستن درد می کند... بزنيد!
من هم برای زدن
حرف هايی دارم
سنگی که اين دست ها را بلند کرده اين طور
کجا به زمين می زند
توی کدام دهان؟
تقصير که نداريم ... داريم؟
همان قدر که ميدان اجازه می دهد
دور بر می داريم
(دارد دور بر می دارد
او را بزنيد... زود!)
عام الفیل
شلوغ کرده اند که صدا به صدا نمی رسد...
نه؟
شنیده ام که پرده شن را پس زده
از دست بیابان گریخته
به خیابان ریخته اند
می گویند راست راست راه می روند
کسی به آنان دست بند نمی زند ... حقیقت دارد؟
راست است که دروغ بال درآورده
از این شهر به آن شهر می رود ... الو؟
کلاغ هاچرا با قيچی هاشان به جان اين سيم ها نمی افتند؟
عام الفيل دوباره چرا تکرار نمی شود؟
می گويند زلزله زير همين خيابان ها خواب رفته است
بيدار نمی شود آخر ... چرا ... الو!؟
نقشه
هستم
همين حوالی
هر جای اين خيابان که بخواهی
کنار همين درختی که می توانم افتاده باشم پاش... هول نکن!
به درد هيچ دندانی نمی خورم
خدمتم رسيده اند کرم ها حسابی!
کجای نقشه عيب... !
چه قدر کانال دارد اين ( هزار تو )
قدم اگر بکنی تا هميشه ... دل شو داری!؟
زمان؟ سال صفر
فشوپشته؟ نام مکان
(دهی کوچک از خزر يک وجب دور تر)
دور چند خانواده درخت
دنيای نق نقو!
(يک فرشته تنبل دارد اين حرف ها را به دهان کسی می گذارد که شاعر)
از شکم مادرش به در
لب مامای غرغرو چاک:
- شمه ره بگوم!
ای ريکه هيتوکه زبون در باره
باغ و بولاغ دخون زنه!
از مهر
غمي ندارم!
سايه برای درد دل از صادق گرفته ام
سگ ها که به هم ( البته به من ) پارس می کنند
رو می کنم به ديوار
اين کشيش انحصاری
گوشی هميشه برای شنيدن دارد
گيرم که حرفی نمی زند تسکين نمی دهد
کار و بارم را گذاشته ام اين روز ها بر زمين بپوسد
لبی گرم آماده دارم هنوز
کسی نمی خواهد ببوسد؟
پرده خوانی
نترس... این پسر این سهرابی که من می شناسم
خیال مردن ندارد!
زخم کهنه اش را برمی دارد
توی کوچه ها وُ خیابان ها راه می افتد... جار می
کشد
این طورهاست که عاقبت
رخش را به نام خودش می کُند... دور بر می دارد
آهای... مراقب این بچه ها باش!
پشت این میدان
مدرسه ای ست که تابستان هم نمی تواند دَرش را ببندد
بچه ها را دور این دایره آن قدر می چرخانند
که نقش پدر را از بر می خوانند
روی صحنه
به هر کس که دشنه را دقیق تر... بیست می دهند
غصه نخور... این پرده ای که من می بینم
تمامی ندارد!
بروم شاهنامه را دوباره بنویسم
این شعر نخست در وبلاگ ادب فرمت منتشر شده است
دمر افتاده ایم روی وقت
کمی مثل بازی می کنیم با هر چه وَر
می رویم تا حول و حوش ملال و آن
حوالی
[ دارند کارشان را می کنند
موریانه ها]
ویرمان هم که بگیرد خیلی
ویروس نونواری اجاره کرده می
زنیم به کمر به کَشِِِ
ِ خودمان
خودمانیم
شده آیا لب تان را دم گوش خودتان
برده بگویید : هی ی ی ی!!!س
افتاده دَمر
وقت روی جاده از این درازتر نمی شود
نگاه اگر درست
همیشه این کناروُ گوشه
یکی دو سطر ( مورچه ) می شود جور
برای مبادا کرد
[! چه کارشان داری؟]