www.poetrymag.info
مرگ دیگر افسانه نیست
مهرداد فلاح
مرگ
دیگر افسانه نیست...حیف!
ناغافل دستی دراز از تاریک می شود
یکی را می برد جایی که جایی نیست
یکی که عزیز و نزدیک است و تا همین دیروز بود
قبول!
دیگرآن صدای شفیق از
پشت گوشی شنیده نمی شود
و نمی شود شماره گرفت و رسید به دهانی که بگوید: فلاح جان!امره که فراموش نگودی!
بله!صالح پور هم رفت
عجیب خیلی نبود
شنیده بودم که هر از چند خونش را نو می کنند و از این قبیل
بهانه می تواند نامش سرطان باشد یا هر چه
هر چه بود همین است که یکی که بود دیگر نیست
و من با همین نبود است که آبم به یک جوی نمی رود...بماند!
و آن چه از او مانده در یاد ما کم نیست کیف است که می کنیم
اما چه ناله ها که بلند است از نا کارامدی در هر کران این ملک!
درد عمیقی ست این که کارها در دست نا بلد گره بردارد
شده بارها که هر چه ساده بپچیده شود
بپیچیم دورخودمان و دورو بری ها را هم با خودمان بپیچانیم
تازه این مصیبت می تواند نعمت شمرده شود اگر که نیت
پلید نباشد
پلید اگر باشد نیت و نابلد اگر مدیر
دیگر ناله که نی فریاد!
همین که داریم می کنیم و می کنند هر دم
او ولی بلد بود و صالح
و در این کهنه بازار کارها کرد همه تازه
پس یاد من بی جهت نیست(اصلا)نمی رود سراغ آن کو که ها که آدینه (مثلا)
در بوق کرده بودند و کرده اند کارنامه سیاه از
پس آن کار بلد دیگر (گلشیری)
که شیر گیر بود نه همین شیر فروش
وکسی همیشه مسوول خودش اگر یکی او بود
همو که دیگری شناس اندکی نبود
مشغول خودش هم که اگر در این جریده نبود جای دگر بود
( به من که فضول نیستم چه مربوط؟! )
پسند جوان داشت
پاس جوانان
جسور فراخوانی نو جویان
پیران و کهنه فروشان را هم خوب
به چه خوبی شیره به سر می مالید!
باور اگر ندارید برگردید تا گیله وا نازتان کند
گازتان بگیرد
جیغ تان را در آورد
اشکی را که ذ خیره در مشک هم نکرده ام نمی بارم
می خندم و می خوانم در سوگ تو شعری تر(شعر دهه نوبر)
تازه آباد می کنم گلسار
سبز بام لاهیجان
پای نو می دهم به دونده ای که جهیده از ناف لنگرود تا لندن!
|