این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

تزهايی فلسفی درباره ماركسيسم

كيوان فضلی

 

 

ضد فرهنگ - ضد دولت

 

رها كردن انسانها از  دست فرهنگ  مسلط غير ممكن است . « انسانها » سوژه يك بازي اند . بدون ان هيچ چيز نيستند (اخلاق بوزينگان ) . ما فقط مي توانيم در قالب يك ضد فرهنگ ، فرهنگ را نقد كنيم . نهراسيد كه ضد فرهنگ، انسان را بوزينه بنامد . نگران نخبه گرايي نباشيد  هيچ كس به خدا نخواهد انديشيد.

 

آموزش

 

دانش به مثابه اطلاعات ، بلاهت را از وجه كودكانه و معصومانه خود دور مي كند . اموزش از بلاهت معصومانه ، يك كارشناس مي سازد . كارشناس كارش را مي شناسد ، يعني از حوزه اي از معلومات و اطلاعات كه بلاهت را همچنان دست نخورده باقي مي گذارد .

 

 به قول « رولان بارت » نظم ، واژه ابدي سركوبگر نوشتار پليسي است . بهتر از اين نمي توان نظم را توصيف كرد . نظم بازار آزاد ، نشانه كامل هرج و مرج بازار ازاد است . اين نظم ، نظم را نابود مي كند . در حادثه هجده حتما به خاطر داريد ، « مردم » به خيابانها ريختند كه مردم به خيابانها نريزند . « مردم هميشه در صحنه» مردم  را سركوب مي كند. 

 نظم هميشه به جا ي انكه به كاركرد ساعت وار خود اشاره كند به آمريت اشاره دارد .  نظم همواره چيزي است كه از ان نامبرده مي شود. بي نظمي يعني به حال خود رها كردن  . نظم در بيرون از نوشتار وجود ندارد . (مانند نظمي  كه در براهين خدا شناسي نامبرده مي شود اين نظم وجود ندارد  بلكه به خاطر رسالتي كه بر دوش گرفته، كور شده است  در واقع اين نظم سبب بي نظمي برهان مي شود. ) . نظم يك قرارداد و يك نامه اداري را در نظر بگيريد . جاي اسم و امضاي شما در ان خالي است هر اسمي كه بنويسيد خدشه اي در نظم آهنين متن ايجاد نمي كند. تا شما سوژه اي در متن اداري نشويد او نمي تواند شما را ببيند . او كور است . دولت يك نظام بوروكراتيك بيش نيست . دولت هم كور است . اطلاعات دولت از رعايا يك توهم است . او فقط يك سر كاغذ در اختيار دارد . نظام بوروكراتيك قادر به شناختن شما نيست  اما شما را شناسايي مي كند. چشمان وي نوشتار پليسي و اداري است.

 

 

انقلاب و فرهنگ پرولتاريا :

 

تروتسكي مي گويد چيزي به نام فرهنگ پرولتاريا نمي تواند بعد از انقلاب وجود داشته باشد .پرولتاريا با خود بورژوازي نابود مي شود. بنابراين انقلاب مي تواند كاملا يك حركت ضد فرهنگي باشد . انقلابيون نبايد بهراسند كه براستي هرج و مرج انقلابي مي تواند سبب شر و توحش ، اوباش گري و امثال آن شود. برعكس ، ركودهاي سياسي و خفقان است كه شرارت ها و شيادي ها را  به اوج مي رساند . هيچ شارلاتاني نمي تواند از انقلاب سوء استفاده نمايد . انقلاب ابزار نيست .  بخش اعظمي از نظريات بورژوازي انقلاب را مرحله دگرگوني و يا بيماري اجتماع مي خوانند. انها كاملا گيج مي شوند و مي پرسند اين دگرگوني ناگهان از كجا آمد . البته هرگز به ذهن اين كودنها نمي رسد كه انقلاب را نبايد مانند يك حادثه خبررساني و تحليل كرد . البته انقلابها همواره دير مي رسند انقلاب لحظه اي نمي رسد كه جامعه مي گندد و اختلاف طبقاتي به اوج خود مي رسد  بلكه كمي ديرتر زماني خواهد آمد كه بوي گند همه را خفه كرده و ما با يك مافياي طبقاتي طرف هستيم .

 

 

اخلاق عضله :

 

اخلاق هايي مانند عطوفت . مهرباني و دستگيري از فقرا و يتيمان وقتي زيباست كه با عضله همراه باشد در نزد يك قهرمان تجلي كنند. اين قهرمان حافظ قبيله است  احمقها و مسلمانان از اين نكته به هيجان مي آيند كه در نزد يك مرد تنومند قوي هيكل عضلاني ، عطوفت و مهرباني نيز يافت شود. اگر همان خصوصيات مهرباني در شخص رنجور و ضعيفي يافت شود حتما ناشي از ضعف و بيچارگي اش است . به واژه جوانمردي نگاه كنيد .  اين واژه كه اگر معناي تحت الفظي را در نظر گيريم به معناي مرد جوان و عضلانيو سالم  است معنايي ديگري نيز حمل مي كند كه به هر كار فداركارانه و مهربانيي جوانمردي گفته مي شود. معناي نهايي آن دزديدن خصايص اخلاقي توسط عضله است . تاريخ عضله بيكار نمي نشيند و مداوما در روايات خود،  خشم گيري بر ظالمان  و درعين حال  مهرباني با  يتيمان  را در شخصيت هاي مسخره هماني مي بخشند .

 

 

 

 

ماركس و بابا نوئل :

 

اگر ايراني ها كمتر به ماركسيسم روي مي آورند به اين سبب نيست كه ماركس را نمي شناسند . بلكه به اين علت است كه  شعور و معلومات انان اجازه نمي دهد عكس ماركس را از عكس بابا نوئل تمييز دهند . سارتر در جايي مي گويد :« در زماني كه دانشجو بوديم اجازه مي دادند ماركس را مطالعه كنيم اما براي اينكه بخوانيم تا فقط نقدش كنيم .  به ما ماركسيسم را بدون هسته ديالكتيكي و زيربناي هگلي اش مي اموختند . »

امروز در حوزه هم هر اخوند افتابه به دستي ، ماركسيسم را به خيال ننه اش نقد مي كند. ماركسيسم با طرح ساده و مبتذلي تعريف مي شود  كه آموزه اي است كه اختيار  و حقوق انسان را ناديده مي گيرد و براي تاريخ حرمت و مقام خدايي قائل مي شود و تنها بي خدايي را ترويج مي دهد اما خميني با درايت پيش بيني كرد كه ماركسيسم كارش تمام رفته . در اينجا به احترام خميني جمله ام را با « است » تمام نكردم .  مردك توي اين نود سال اين فعل را ياد نگرفت.

وقتي كتاب ايدئولوژي شيطاني سروش را مي خواندم ، البته حالم به هم خورد اما نه ناراحت شدم و نه عصباني . من از اين احمق چيز مهمي ياد گرفتم . متوجه شدم كارشناس  چه مفهومي دارد : او فقط سگ سيستم است . البته از اين سگها، آكادمي آنگلوساكسونيسم زياد تربيت كرده منظورم استاد ارجمند سروش ، پوپر است .

 

 

ما ليبرال هستيم ما همه را به حال خود مي گذاريم ، تا آزادانه هر عقيده اي را بپذيرد . ما با مخالفان خود تساهل روا مي داريم . ما صلح و آرامش ارمغان مي اوريم . به هر حال  هر عقيده اي  مي خواهيد داشته باشيد چرا كه مي دانيم به رغم عقيده تان  مجبوريد كارگر ما باشيد . مجبوريد براي ما كار كنيد . ما مي توانيم از گل و بلبل و حقوق فردي صحبت كنيم و از انقلاب و كارهاي بد بد بدمان  بيآيد .  چرا كه حرف ما به عمل ما ربطي ندارد .  عمل ما در بازار آزاد است . اين جمله هاي آخري از سوي ليبرال هيچ وقت گفته نمي شود شما وقتي متون انها را مي خوانيد خودتان اين جمله ها را به انتهايشان اضافه نماييد . اين جمله ها آن روي سكه رياكارانه اش را نمايان مي سازد : فاشيسم .

 

 

 راولز عدالت را از چنگ اخلاق و مذهب و فلسفه ( به خيال خود بيرون مي كشد ) و در قرار داد اجتماعي جاي مي نهد . عدالت براي دموكراسي اهميت دارد . چرا كه بايد منصف باشيم . (عدالت براي راولز و همقطارانش همواره مفهوم انصاف و دلسوزي و بذل و توجه به فقرا را داشته است ) اما راولز به اين سئوال جواب نمي دهد كه آيا عدالت امري اجتماعي نيست ؟ بورژوازي مانند يونانيان توليد را به كارگران ، بردگان و جهان سومي ها سپرده و حالا تنها مي ماند كه قرارداد اجتماعي را از پيش فرضيات اومانيستي و صفت هاي طبيعي  برهانيم . عدالت براي راولز يك مفهوم سياسي باقي مي ماند.