www.poetrymag.info
دو شعر از آرش قربانی
به بیم میم که بی میم هیچم
وجدانی از بيکاری
به کار تو کار دارد
دست كم اين دست
را بردار
اين
پنجره را از عكس بردار
هر گيلاسي كه از
سر مي كشم سر مي كشد اين خالي
چيزي در پشت
ويترين هنوز در پشت
در جا به جا مي
شوم از خودم تا در
فنجان به دست از
مغز بريده ام از كاغذ
وزير اين پادشاه
برهنه زده ام
و زير هر چه
هستم
پس گذشته ام
از پس
چه كسي ست كه
اين دست ها را باز نكرده باشد
باز جويي نكرده
ام
چشمهایم نیست
این
چشم ها مسیر خودش را رفته در دنبال تو در پیچ
سرم
در سرم نيست
جواب خالي است
جناب بازپرس
من خودم نيستم
اين نيستي كه در خودم مي ايستد كيست
دست اندازي كه
دستم انداخته دست بر دار نيست
چتري در ميانه
اين باران نبود در كار
دست اندر كار
اين پا بود كه هي مي رفت و رفتم
هي رفت به جاي
آمد آمد و نيامدم
كجاي
اين سرزمين رااز اول منحل كنم
كه
مصلح به خانه ي زني پرهيزگار مي رود از آغوش زني روسپي چرا
پس تمام سربازها
در خانه هايشان نمي ميرند
پس تمام سربازها
دم در
پس از سرم باز
كن اين سررا
نيامده
ام كه ناخوانده باشي ام نه
اين
دستها به عادت از لانه نمي پرند
هر بار كه دير
بیایی سر از قرار تو در مي آورم
پس چقدر در
دنبال اتاقي است كه بازش كند
پس چقدر اين
پنجره را به ديواري سپرده ام كه سر از تويش در آورم
نه
دراين
باران از سينه پهلو حرف نمي زنند
خيابان
را در قرار می گذارند
و كركره هاي
آرام را پايين مي كشند ...
دي ماه 1383 ـ بجنورد
براي چتري كه داري
دنبال
باراني
!
باراني كه
بپوشي باران خودش آمده
شرط اول
قدم آن است كه ليلي باشي
از دست و پاي من همه رفته
اند از دست
فقط فنجاني از بازي گرفته اند از ميز
نه رقصي كه عالم را كه لم
داده بيدار كند نه اين باقي كه قي مي كند ساقي
باده اي از بادها هم مرا
كافي
قاضي هم به دادگاه شاكي
تقصير نمازي كه پهلوي شيطان گرفته ام كجاست
براي لا اقل , عقلي به
اين كلمه نداده اي
كه تو را به بغل نكشيده
اهلي ام در اين آغل
اين همه از غرب به تو مي
آيم و از شرق به خودم
هيچ
هر زني كه شبيه تو بود در عكس هاي من وفور داشت
وچشم هايش كه وافور
عبور درازي از حواصيل گذاشت
حالا كه گذشته ام حالا شدي
ليلي
خدا هم كه گفت روشنايي باش و
روشنايي رفت
شروع كن كاهن بي خواب
حرفهاي من سينه پهلوست
نديمه اي از بغداد قديم هم لبان مرا دوا نكرد
نيمه ي ديگرم به دنبال نخود سياه ست
از دست درآمدم و در پا شدم كه هيچ
اين غار را تا به صبح خوابيده ام كه كهف شدم
فردا كه بيايي حتما تلف شده ام
پس كي اين عشق بازي كند اين متن را تن به تن
زخم هاي من از از بود
باديه اي كه سقوط را حضرت
آدم كرد به كي وفا كرد كه به من نكرد
براي اين چشم هاي محلي , در به دري پاي در نيست
ليلي
هنوز كس و كار اين باران
منم
پلاكي كه پس از جنگ پيدا نشد شماره ام
پل آبادان كه پل صراطم نشد و سيد كه به صيد
مرگ خالي
مفقود آن چشمهاي سياهم هنوز
ليلي
پيدايم بكن كه
گم نشده ام
خيلي