www.poetrymag.info
شعری
از احسان هاشمی
سر از پا نمی
شناختن از تو
اين که تو را همينطور می
برد از من
تمام اين شعر را شبی
باختن
از تو
ديوانگی اين شعر را کسی خواندن نمی داند
اصلا اين خواندن هر چه می خوانمش
نمی داند
هر چه کلمه می بافد که تو را بشنود
اين که تو را همين طور بخواند از من
سر دربياورد از پا درآمده است
ديوانگی کاری نبوده
که نکرده باشی
اين همه راه آمده ای در من
که بالا بياورم از تو
کلاه برداری از سر
سلام برداری از صدای تلفن
گوشی که بشنوی از من
برداشته ای از زنگ
تا تو را بلند شوم شدنی شد
با تو را عاشق نمی شوم گريه کرد
از تو را دوست دارم
عاشق نشد
سر زده
بود چشمهاش در شب
شبی که
سرزده آمده بود
در زد
تا
روبروی من آمد
از رو
نمی رفتن کرده بود
سر از
درآوردن کاری نبود
که نکرده باشد
شبی که سرزده آمده ام
بازم کنی
با سلام کردن از من
کنار خودش خوابيدن
از تو می خواست
که خوابيدن نمی دانست
وقت خواندن بلد بودن نمی خواست
دلش شماره بگيرم کرده بود
تو را
همين روبرو می برد از من
که در
آينه ديده ام
در
دستهای تو ور می رفتن از دلم می خواهد
نبود
با گريه می کنم آشتی نکرد
با در زدنم باز نشدن بود
نمی شد
شدن از خانه رفته بود
در من
ريختن تو زياد می شد
شکست
سلامِ از
سر گذشته را برنگشت
با گريه می کنم خوابيد
و از دست من بود اگر
کشيدن می خواست.
|