www.poetrymag.info
زمستان
گئورگ هیم
پچواک : فرهاد سلمانیان
طوفان مدام با صدایی بلند در دودکش ها زوزه می کشد
و شب ها خونین رنگ و سیاه اند
خانه ها با چهره هایی تهی سربرافراشته اند
اکنون در تنگنایی محصور به دوریکدیگر زندگی می کنیم،
در تاریکی و روشنایی محقر گورهای خویش
همچون طنابگری که طول ساعت های خاکستری را
در کار کشیدن است
روزها به زحمت خویش را به درون اتاق های خرد می کشانند
آنجا که آتش پرخاشگر در اجاق های بزرگ نعره می کشد
ما کنار شیشه های یخ بسته ایستاده ایم و
با سرهای خمیده به حیاط های خالی خیره مانده ایم
|