جنگ جنگ تا پیروزی
علی عبدالرضایی
برای شنیدن این شعر با صدای شاعر
این جا کلیک کنید
real audio)d)
باشد هرچه
در این خانه دارم مال ِ تو
جز آنکه بیرون ِ در است قبول ؟
کرد و خنده بر لبی که بیرون لب مینشست افتاد
دیدم جایی که لب ِ بوسه نباشد لب ِبامیست
که خیلی کوتاه آمده با لیلی
سهم ِ دود آن شب از لبی که به سیگار میدادم
جز پیچ و تاب نبود
دستهایم بر سرم در فکر بود
یاد آن روزی که ترکش خوردهام افتاده بود
یاد یارانی که ترکم کردهاند
جبهه تا وقتی شهادت داشت راهی میشدند
وقت حمله فوج کفترهای چاهی میشدند
لشکری سردار و جانباز عده ای باقی شهید
بعد ِ جنگیدن بسیجی ها سپاهی میشدند
راهیان کربلا ره را رها کردند و تهرانی شدند
صاحبان ِ خانه از ما بهتران خواهی نخواهی میشدند
هرکجا آئینه باشد ما در آن عمری دَمَر افتادهایم
دشمنان در خانه ما بیرون ِ در افتادهایم
مشت را از بس گره کردیم و بالا بردهایم
تا فرود آمد زمین ، خود از کمر افتادهایم
مرگ بر ... گفتیم و از خود آن طرف تر رفتهایم
جاده را بستند از کوه و کمر در رفتهایم
کوه بار ِ برف را برداشت از سر، تر نشد
از زمستان رفت بیرون وضع ما بهتر نشد
ما نشد در چالهها در چاه چشمی وا کنیم
کفش برداریم و راه ِ دیگری را پا کنیم
پا کنیم از خانه بیرون و به دریا دل زنیم
آتشی در ساحل ِ این خاک ِ بی حاصل زنیم
موج میدانست
گیر ِ حاشیه افتاده بود
موج میداند
که بر ساحل نمیگیرد قرار
موج موجی شد
روی ساحل مُرد
غوطه در قعر ِ دریا خوردن
غرق شدن دارد
کاری که از دست میزند بیرون
ماری به آستین میکند دعوت
اینهمه گفتیم نه شرقی نه غربی
جنگ جنگ ...
مرگ بر ... هر که غیر ماست
مرگ بر نان و ماست
از ماست که بر ماست
افسار ِ هرچه ... بگذریم تا باز است
گمان نکنم حرف ِ حساب کارساز باشد
فقط همین دری که به رویم بسته ست همان باز است
رسیدهام به جایی از هستم که در آن نیستم
گرچه هرجایی چکیدهام
یک قطرهام که توی رگم ریختهام
نقل کرده اند با یکی بود دیگری هم بود
زیر ِ این گنبد ِ کبود انکا ر میکنم هیچ کس
نبود
دور و بَرم تنها کبوترم و همسرم بود
که اگر بال می گشود بر بام همسایه مینشست آنجا
این جا من از خودم دورم
و همسرم از این هر دو
دور ِ سرم جز من کبوترم جلد ِ تمام ِ
بام های دنیا بود
بنا نبود به سرشماری ِ شهری برود
که از تمام ِ دخترهاش قرار نیست یکی به من
برسد
روا نبود !
علی در جنگ بود و عمر و عاص
عمر و عاص ِ تمام ِ دختران ِ تهرانم
آغوش ِ من هنوز مسافرخانهایست
که اتراق ِ یک شبه در آن مجانیست
سفر کنید :
اتاقی در این خانه است که یک تخت دارد
اتاقهایی که چند تا
من عاشقی نبودهام که جنگیده باشد با چی
خوابیده باشد با کی
و گفته باشد هیچی
تنهاییام را برای زمین حمل میکنم که میگویند زن شد
زیباییام را در آیینه محکم نگه داشتهام که بیاید کم
کم پاورچین
بی بی ِ دل را در خودم دفن کردهام
و سرباز ِ خواجهام پشت ِ خاکریز
الو ! الو ! من علی ! الو ! علو
! بوووم !
الو الو ! توی چند تا سیم افتاده بود بلند
و زیر ِ خودکارم شیطان دویده بود
در صدای ته ِ کوچه آن شب تانک میگذشت
ماشینها بی سرنشین تنها میرفتند
میروم ! دکمه ها را نصف و نیمه ول کردهام تنهام
صدایم را برای زنی تمرین میکنم در ِ گوشی
که الآن زنگ میزند الو ! هلو ! سلام !
من سلام ودستی تکان نمیدهد
من عاشق و تا چشم کار میکند فاسق
چه یادها که در من سفر نرفت
همسر از خیرش گذشتم مادرم هم رفت
و روی دستم هستم ! شبیه ِ یکشنبه ها باد
کردهست
برای من که از باد افتادهام عمریست بال
بالی دست و پا کردهاند کوچک نه !
نمیشوم
درسم را به اندازهی بیست از بَرم
آمدهام که ترسم را تمام
تمام کنی مردی را که ترکشهای خُمپاره ترکش نکرد
چشم تو بر عکس ِ رودخانه در عکسی که داشتیم لب ِ
رودخانه گود شد
به این عکسها وقتی نگاه میکنم برعکس میشوم شدهام
و نفرت دارم از زنی که راحت در گوشهام
لبهاش گفت : ماچ ! دوسِت دارم خیلی !
در چشم های خُل ِ خودم ول شدهام موجی !
و از ترس ِ شهری که کم کم بزرگ میشود روستا رَم کردهست
پشت ِ کوهی رفت مثل ماه که بماند
با من کسی نبود
کسی نبود که با من باشد
یک نفر با او بود پرت !
در کوچهای که روی لبهای دخترهاش خنده را
کشتند
روسپی شد رفت
میروم ! میروم برای بسترم یک همسر بخرم
مان ! آرمانی هاستم دختار نمیداهام تا شامَلو باشوی
بازانی طافلی پادار ِ فرداسی دار بایاری
کنار پوکهای که از فشنگ ِ خودش دل کنده بود بیرون ِ
پنجره پرتم کرد
جنب جویی مثل ماهی که آورده باشدش موجی لب ِ کارون دست
و پا کردهام
دستی که زن را چون چرکی چرب شده از سراسر ِ تن شست
بی آن که بیاید یا برود موج دور بود
و اسکلتهایی که از اسکله دور ماندهاند
داد میزنند که موجی شد
فریاد میزنند که دیوانهام کتمان نمیکنم
هاستم !
مجبورم مثل خیابان وسط ِ خودم قدم بزنم
شب نیست هیچ کس نه ! نیس ....
آوازش از قدش بلندتر از دیوار میرود بالا، افتاد آن
طرف، در شمال ِ این نقشه
زمین خورد تالاپ !
پشت در ِ لبانش شیون از بین ِ راه ِ فومن – رشت
از گریه میگذشت
بشو ! بشو ! می ناله چی کنی تو
من دیل ِ خاله خاله چی کنی تو
گیرم پارَه کنی می عکس و نامَه
تی دیم ما چه مالَه چی کنی تو !
لطفا صداش وُ کمی کم کنید آقا ... !
راننده از عکس ِ سیاه و سفید برعکس رفت
از جنگ وقتی برگشت رنگش کرده بودند
چه قدر سگ دو زد
تا از خاطرات ِ خودش تند برود بیرون نشد !
ماشین را از تن ِ کوچه درآورد
و بر خیابان و دو پیچ آن طرفتر
خدایا چهم شده
عین ِ آدم ها کلماتم همه قدکوتان
دستپاچهام انگشتهام توی .جبهه ول شدن
عجله دارم چرا ؟
تو آسمون الکی انگشت فرو کردم
از اون همه ستاره اون بالا یکی مال ِ من نی
و دنیا به کوری ِ چشمی که شیمیایی شد
ادامه داره برای چی ؟
خیلی صدا داشتم و نخوندم
خیلی خدا داشتم که ندارم
دنبال ِ خودم میگردم کسی ندید ؟
زمین هنوز منتظر ِ گودالی ست
که من در جنگ پرش نکردم
چطوری باز کنم پنجره ها را باد برد
خیابان تا آخرین چراغ شب را فراموش کرده آدمها
به شلوار ِ تاخوردهام
طوری نگاه میکنند که دیدهبان
در دکل
الو ! کبوتر ! الو !
گرای هفتاد را بگیر و برو جلو
علو ! خوابی ؟ سنگر !
سنگر ِ خوب و قشنگی داشتیم
روی دوش ِ خود تفنگی داشتیم
سینه از مهر ِ کسی خالی نبود
توی هر پوکه فشنگی ... داشتیم چه میگفتیم
بعد
تیر من خوردم و وضع همه شد توپ
تو هم بادت رفت
آخه من چاکرتم یادت رفت
یادته کوچهها رو شیون و شب پر میکرد
اجنبی موشکشو روی زن و بچه ی ما ول میکرد
یه الف بچه بودم حالی ته ؟!
دس لیلا دختر همساده رو یه جا به یاهو دادم
یا علی گفتم و یه هو رفتم
توی جبهه سینه داشتم یه جریب
نه سر ِ لاتی بود
نه دل ِ الواتی
ُگنده لاتی خط ِ اول توی حمله ها مشخص میشد
توی خطی ؟ حالی ته !؟ حالا چی ؟
اخویت قد خودت بود که سرتا پا رفت سر مین
به زمین خورد و نفهمید چه شد
چی شد ؟ که داداش رو این جوری بنویسی ؟
چه قشنگ نومی داره
این چیزایی که تو بلغور میکنی
ادبیات ! ها ! مسخره نی
؟
من شعری زیر ِ چاپم که در آن همیشه مردی قدغن بود
مرتیکه را از من بیرون کنید زود !
خوبانده اند طوری مُشت روی دماغش گُرپ !
که از صداش فرداش هم میترسید
مثل خری که روی تپه غش کرده باشد
خوابیده بود خُرّو پُف
و خوابهای خَرَکی میدید
هیچ پوزهای در بسترش جز به چرا چفت نشد
به گمانم بهتر که در کنارش بمانم
تا فرصت ِ همجواری را حرام نکنم
در این خانه این باغ ِ درندشت
اگر بخواهم سرش داد بزنم
از ماهواره ها ترک ها میشنوند ببخشید گوشی !
بگذارید در ِ گوشی بگویم
یک شب تا آمدم ...
در خواب ِ من غلتی زد
و در بستر ِ دیگری حرام شد
خورشید پشت پنجرهای در عراق بود دیر !
دورم ! مجبورم ماشین ِ ترسیدهام را
بردارم
و خط ِ ترمز روی لب های کسی
بگذارم
که از میدان مین صلیب خود را کشیده باشم
من جوانی را سفر کردم
و زیر پای مسافرم ته ِ سیگارم له شد
چرا شتاب نکنم ؟
احمق نیستم تا سالهای رفتهی جنگی را بشمارم
که از تمام تانکهاش گلولهای تمام به من
نرسید
چرا دریغ نکنم ؟
پشت ِ در ِ دهانم باد کرده دوستت دارم
دیشب روی لبهای راهبه راه رفتم
امشب چند تکه هند از نقش کندم فردا ...
چه نقشهای دارد
تیری که در این نقشه دنبال ِ دلیست که نیست
در دست ِ من چه کسی مشت خودش را باز کردهست من
؟
نگاه نکن در سطرهام که بی ربط این همه وِر
میزنند
کروکی ِ شعرهای من را درد میکشد !