كتاب جامعه در دوره اي از تاريج اجنماعي ايران چاپ
مي شود كه پيش فرض بزرگ تاريخيت خود راحفظ كرده است.اين پيش فرض حاصل از نوع زيستي ست كه براي توده وسيع مردم يك سرزمين در يك دوره تاريخي پديد آمده است دوره گذارهاي ايدئولوژيك / جنگ / شكست مانيفست ها و رساله ها در دنيا و بالاخره تغييرات اصلاحي در سيستم سياستگذاري دولت .اين كتاب درست در زماني نوشته مي شود كه انبوهي از نظرات اصلاحي اجتماعي و سياسي هم توامان در اين زمان نوشته شده است.در واقع در يك دوره گذار اجتماعي و سياسي مشترك نوشته مي شود.حتي طرح جلد كتاب به موازات كتابهاي اصلاحات است و فراموش نكنيم كه جامعه نام اولين روزنامه اصلاحات بود كه بعد از دوم خرداد شاهد انتشارش بوديم.
اگر كودكي به خودش واگذار شود بزرگ نميشود
مادر پا در مياني مي كند و جامعه مي شود
جامعه جاده ست
نمي شود دربست روي دست انداز رفت
توي اين بارانداز جنين تنهاست
و اگر سر برسد نه ماه
از دري كه در پي دارد در تاريكي در مي آيد
برچسب خوب و بد به او نمي آيد
چون هردو هست و هيچ كدام(جامعه ص 7)
افسون زدايي از تمام عظمت آرمانگرايي كه پشت سر گذاشته ايم.,شكست اين آرمان گرايي
,شكست رساله نوشتن,شكست مانفيست ها هجويه تمام راهكارهاي اجتماعي و رسيدن به آن
بن بستي است كه در شعر جامعه بزرگنمايي شده است.گرچه نمايان كننده جنوني همگاني
ست.شعري كه حاصل تناقض هاي بزرگ و تضادهاي ديالكتيكي يك زندگي همگاني ست.فرهنگ
متكثري كه اين جنون را باز مي نمايند و صداهاي مختلفي كه از شعر به گوش مي
رسد,گرچه در شعرهاي ديگر كتاب هم تكرار مي شود.در شعر جدول كه قبلا آن را با
عنوان جنگ جنگ تا پيروزي خوانده بوديم.سطوح مختلف جامعه جنگ اععم از صداي موجي /
بسيجي/نوحه/رزمنده/حضور متافيزيكي شهيد و ناله همسر و مادر بازنمايي وسيعي ست از
يك دوره گذار زبان فارسي.ديالكتيك زندگي تناقض آميزي است كه سپري اش كرده ايم.اين
شعر تداعي موهومي است از جنگ كه در بطن ناخودآگاه ما شقه شقه و چند صدايي ست.
باشد هرچه در اين خانه دارم مال تو
جز آنكه بيرون در است قبول
كرد و خنده بر لبي كه بيرون لب مي نشست افتاد
ديدم آنجا كه لب بوسه نباشد لب بامي ست
كه خيلي كوتاه آمده با ليلي
سهم دود آن شب از لبي كه به سيگار مي دادم
جز پيچ و تاب نبود
دست هايم بر سرم در فكر بود
ياد آن روزي كه تركش خورده ام افتاده بود
ياد ياراني كه تركم كرده اند
جبهه تا وقتي شهادت داشت راهي مي شدند
وقت حمله فوج كفتر هاي چاهي مي شدند
لشكري سردار و جانباز عده اي باقي شهيد
بعد جنگيدن بسيجي ها سپاهي مي شدند(جامعه ص 37)
شايد شعر جنگ جنگ تا پيروزي از معدود سندهاي ماندگار اوضاع اجتماعي زمان خودش
است.پوشش دادن به طيف وسيعي از صداها نمايش واقعي لحظه هايي از جنگ همانند سازي اي
كه باور پذير و رقت آور است.تمهيد كارآمدي كه به جاي روايت جنگ به نمايش جنگ انجاميده
است.البته پاره اي از اين صداها قدرت فلكلوريك و پاره اي قدرت مكتوب داشته اند.تنها
دليلي كه سبب كنار هم آمدن اين صداها شده است.ذهن جنون زده شاعر است كه در اين جا
نقش موجي را بازي مي كند كه البته هم آميزي آنها در يك شعر به موسيقي تاكيد
بيشتري از شعر داده استكه اين مشكلي است كه خواندن شعر را كمي دشوار كرده است.
نكته ديگري كه در اين شعر و بسياري از ديگر شعرهاي كتاب ديده مي شود.قدرت طنز
حاصل از اين نهاد است.طنز در توجيه چند صدايي كه باختين شرح داده است .طنز در نهاد
كارنوال مردمي ,طنزي كه از صداهاي مردم برخاسته است و نماينده سطوح مختلف جامعه
است.باختين اين طنز را در مقابل قدرت توجيه مي كند.اين طنز گاه برخاسته از فرهنگ
شفاهي استكه به دلايلي مكتوب نمي شود ولي هم حسي و قدرت تاثير گذاري وسيعي ايجاد
مي كند.اما اين طنز در يكي از شعرهاي كتاب حاصل از تناقضي روان شناختي و فلسفي
است.حس بي گذشته بودن هويتي كه شاعر به ناسزايش گرفته است.شعر روايت يك گاو:
نام؟ هركه مي خواهي
نام خانوادگي؟ خيلي عجله دارم
پدرم؟ هركه مي خواهي
ومادرم همين گاو هاي كنار پياده روست
كه خيلي عجله دارند و سوار تاكسي نمي شوند.(جامعه ص 33)
حس حرامزادگي و لذت از حرامزادگي فاجعه محض اين شعر است.فاجعه اي كه حاصل از نفرت
از گذشته و نفي ماقبل است.اين انقطاع نسلي و بريدگي از گذشته نقطه فصلي ايجاد مي
كند از ريشه ها و زير بناهاي زيستي كه هميشه به عنوان زايده هايي در كنار شاعر
جمع آمده بودندو شاعر با سنگدلي و بي رحمي تمام اين نفرت و انقطاع را اعلام مي
كند.وحشت از متولد شدن و نمايش موحش لحظه تولد چنان در اين شعر تصوير شده است كه
به بزرگترين تحقير مي ماند.گويي در اين لحظه منم كه دنيارا دوباره آفريده ام و دنيا
با من از نو آفريده شده است.پررنگي اين حس نارسيستي به وضوح گسستن از گذشته است و
تكه پاره كردن آنچه ماقبل به شكل تقديري و جبري معين شده است.در واقع در اين شعر
شاعر شناسنامه اش را تكه پاره مي كند گرچه در جاهاي ديگري اين شناسنامه را از نو
نوشته است.در انتهاي اكتاب شعري مي خانيم با عنوان تثليث .لحن بيان نيچه اي اين
شعر يعني لحن تفاخر و تحقير صحه زدن به يك آريستوكراسي ذهني و از موضعي برتر نگاه
كردن به كوته فكري عام و پيش پا افتاده.ظاهر شدن در جامه ابرمرد و نگاه كردن به
آن مگسان بازار "خر كه ممكن نيست سر بالا كند" . در اينجا شاعر گرچه در موضع
مطرود جامعه اما باز پيامبر نوعي زمان خود است.گرچه نقش رمبووار را بازي مي كند و
فصلي در دوزخ مي نويسداما تحقير و نفرت اسبابي ست براي آگاهي حتي عنوان شعر تثليث
عنواني پيامبر گونه است اشاره به سه گانگي شعر هفت بخش دارد گرچه سه اشاره به سه
موجود واقعي در ادبيات معاصر است كه گويا همزمان با سردن اين شعر مرده اند اما
عنوان شعر و هم آوايي آن با كلمه تصليب تداعي كننده خود تصليب است.و نه تثليث و
انگار شعر بيان كننده به صليب كشيده شدن شاعر است.در اينجا شاعر همان نقش قديمي
پيامبر را بازي مي كند گرچه عبدالرضايي از اين متنفر است كه نقش پيامبر را بازي
كند اما در اينجا اين نقش را بازي مي كند گرچه پيامبري خطاكار شبيه رمبو گرچه دن
كيشوت متكبري كه شيفته دنيايي ست كه به دست نمي آيد اما اين شعر آخرين شعر كتاب
است.اخرين شعري كه نمايان كننده وصيت كتاب جامعه است(آيا در اينجا به ياد سرود
جامعه پسر داوود نمي افتيم؟)زشتي اي كه در قبل نشان داده شده است با به صليب
كشيده شدن شاعر تمام مي شود. در اينجا عنوان شعر همان اشاره غير مستقيم به خود
كلمه تصليب استكه شاعر ابا دارد آن را بيان كند به خاطر بار دلسوزي و ترحمي كه
اين كلمه دارد ايجاب مي كند كه كلمه اي شبيه گرچه از لحاظ معنايي متفاوت را
جايگزين اين كلمه كند گرچه اين شعر در مرگ سه شاعر و نويسنده ديگر نوشته شده
است.تثليث تنها كلمه اي است براي فرار معنايي و رد گم كردن ذهني.شاعر حسرت اين را
دارد كه در مرگ خود شعر بگويد:
"گاهي فكر مي كنم سوسماري هستم كه هراز گاهي مرگ پاروي دمش مي گذارد.خيلي ها مي
خواهند كه بسازم و دم هم نزنم.اين جاست كه كه در اينجا شعرم را مي نويسم.خواهي
نخواهي آنها دوست دارند نام روي آدم بگذارند".(جامعه ص 55)
اين شعر رمزگاني كليدي دارد كه از فرهنگ فلسفي نيچه ميراث برده است.حتي لحن بياني
متوني نظير چنين گفت زرتشت تكرار شده است.تنها با لحن قاطعيت برندگي و تفاخري كه
ميراث از فرهنگ نيچه است شعر تثليث – و يا تصليب – كامل مي شود.شاعر در اين شعر
وظيفه شالوده شكني از گذشته را بر دوش مي كشد و از اخلاق و نظامهاي اخلاقي گذشته
شالوده شكني مي كندو دست آخر مي گويد "با خنده مي كشند نه با خشم "اين كشتن در تقابل
با ادبيات شكل مي گيرد معاصرانش را مي كشد و با طنزي گزنده از ادبيات عصر خودش
صحبت مي كند:
"قادر نيستند شتاب دارندنميدانند از هر طرف اين جاده كه تامل در صفر كنند البرزي
در كمين دارند پس كناره گيري نمي كنم در كناري مي مانم نه عقل عذابم مي دهد نه
خطاب به چكاوك آقاي شلي امثال من را از كار بر كنار مي كند جلوتر آمده ام تا راه
را براي بعدي صاف كرده باشم اي كاش سركوهي ها مي دانستند كه اين بابا چاهي ندارد
تا از آن آبي بكشانند بيرون!"(جامعه ص 60)
در اين شعر به نوعي جهان بيني شعري شاعر به بيان در مي آيد شاعر بحث هاي فني شعر
را وارد متن مي كند بحث هاي نقد ادبي و همه آنچه نظريات خود اوست كه لحني قاطعانه
و جدي دارد.هرچند حاشيه ها را خالي مي گذارد.
كتاب جامعه به ادبياتي بيمار گونه صحه مي زند.حتي نوع قرارداد ها و دلالت ها از
ذهن نامتعارفي خبر مي دهد كه دلالت ها را گم كرده است و دچار لكنت زباني شده
است.زبان بيمار گونه كتاب گاهي اين شبهه را ايجاد ميكند كه اين كتاب متني بي مصرف
بيش نيست هذيان گويي بيهوده گويي و مزخرف گويي به همان مفهومي كه در فرهنگ ابزورد
تعريف شده است.تمهيد اين كتاب است.متني ساده حتي اشتباه و حتي پرت نمايان كننده
يك اسكيزوفرني وسيع فرهنگي ست اينجا مرز بين جنون و شعر قابل تميز نيست.زباني كه
گاه برخاسته از حافظه دستوري پريشان شاعر است,ش.رشي است بر عليه زبان و البته اين
زبان طيف وسيعي از پريشاني ها و سردرگمي هاي واقعي را در بر گرفته است.اما نهاد
اين جنون را لو داده است.تنها ستايش ما را بر مي انگيزاند از ديوانگي و بي شكلي
ديونيزوسي وار هنر و با اين دريافت است كه به زيبايي پنهان اين شعر ها دست مي
يابيم.
