www.poetrymag.info
گناهان کبیره
کوروش
کرمپور

صدا گفت حرف
بزن
و من سه بار
ترسيدم
گفت حرف بزن
من رو به روي
زندگي ام ترسيدم
حرف زد
و زمزمه كردم
:
گناهان كبيره
×
آورده اند شبي
پسر
از چشم آبي
خداي كور
چكه كرد
من تنهايي
دارم
مداد رنگي ها
يي سپيد
و كاغذ سپييد
كاهي هايي
كه رگ هاي چشم
بي مردمك
در آنها خشكيد
×
بعضي وقتها
جوري مي شود ،
كه شما، انسان
به قهوه خانه
هاي دود گرفته
انسان
به مرد هاي
پيسي گرفته
گريه هايي ،
خنده هاي بَدوي
و سخنان
فراموشي ، كشيده مي شود
او جن گير
مغمومي بود
كه فرامين
فرسوده ي يك فلوت
در چشمانش، ني
ني مي زد
او
واژه هاي لزج
از پشت قند
كجي كه در دو لب داشت
روي بال قويِ
ميز قهوه خانه َلخت شد
ومن به ياد(
كودك اردك زشت) افتادم
((آورده
اند
نزديكي هاي
چشم تو
خورشيد مسخره
اي در پيشاني ها خواهد درخشيد
ما جن گير ها
مي دانستيم
از ميان اين
همه سرنوشت
شاعري در
گهواره تكان خواهد خورد
پسر!
تو در خواب
بدي ديده شده اي
تو زندگي ات
را مي كِشي
و همه خواهند
ديد
و همه نخواهند
ديد ))
جوري شد كه
دلم گرفت
روح قو من را
برد پشت در ، دم عصر نشستيم
مادري كه ما
دارم
از رو خطو ط
مور يانه هاي مرده ي شناسنامه
كه بلد نيست
بخواند ، مي خواند
انسان خانه!
در را ببند
سايه ها هم رد
مي شوند
و ما براي كسي
خوبي نداريم
روح سوخته ي
افسوس
در حياط براي
قدم زدن بر خاسته ا ست
مَثل مَثل
كساني است
كه بي دو دَست
نامه ي اعمال
خويشتن را به دندان گرفته اند
مَثل كساني كه
تنها سيب مي خواستند
ودر روياي
گندم زرد شدند
من به ياد مي
آرم
كه چگونه شما
را با وعده هاي بهشت شير داده ام
خداوند
بخشيدني است
شما بايد به
دره هاي عميق ((بي بي حكيمه
پناه ببريد
مي خواهم براي
دل دنيا حمد و سوره بخوانم
((به
نام خداوند بخشنه ي مهربان))
و نعش
اينگونه است
كه پنجول پنجول پله هاي تخته اي لق را
خط -خطي مي
كشد
تا من ازكناره
هاي اين عصر مسعود
خيابان هاي
شلوغ
بعد زمين
بعد سرزمين
و فضا
وخدا
راستي خداوند
من را به ملكوت اتاقكم مي رساني ؟
-نه!
((
حمد و سپاس
مخصوص خدايي است كه پروردگار جهاني ها است
))
قسم به پدر
وقتي كه زار
هاي موروثي در او حلول مي كنند
گرفته مي شود
و پاهاي من را مي گيرد
قسم به زارهاي
تمام پدراني كه در آخرين سكته
پسرانشان را
دوست دارند و پاهاي مرا مي گيرند
اما آورده اند
كه من رفتني
خواهم بود
من فكري خواهم
شد
آن غار مكنده
اي مي شوم
كه فلاسفه را
گم و گور خواهد كر د
تا براي
فرستاده ي صحرا
سياه
بپوشند
و مي آورم كه
از بچه هاي كوچه ي خوب- بخت ها
عقب مانده مي
شوم
زار ها ي تمام
پدراني كه در آخرين سكته پسرانشان را دوست دارند
به سوگ من سوت
مي خوانند و شاعر مي ميرند
سلام روح!
تنها تو را مي
پرستم وتنها از تو ياري مي جويم
روح سوخته ي
افسوس كه بر پلكهاي بر گشته ات
خون خورشيد
خشك شد
روح سوخته ي
افسوس !
كه بر پلك هاي
بر گشته ات
خون خورشيد
خشك شد
بيا پولك ناخن
هايت
به تار اين
عنكبوت هاي باور كردني چنگ بزن!
تو با گلوي
عروس مرده ي دريا
ترانه كه مي
خواني خوبي!
ما تنهايي
داريم
اي افسوس!
((ما
را به راه راست هدايت كن!))
افسوس! بگو((
خدا يكتا ست))تامن
روي زمين كا رهاي خوب بكنم
و فرشتگان در
بهشت برايت پريخانه بسازند
اما من دارم
سنگ مي خورم
اما بوي سوختن
گندم زار خشاش مي آيد
اما پلك ها
دارند بسته مي شوند
شبحِ در حيات
كه بسته بسته شد
شَبحِ در
اتاقك، كه بسته شد
روح!
بگو به ياد
نياورند
نفس به نفس آن
دم
كه يگانه اي
از خشاش
رو به روي
آيينه اي از گل تنهايي د ارد
شاي د آورده
اند من براي خودم خوبي ندارم
افسوس
!
((راست
گفت خداي بلند مرتبه و بزرگ))