يك وقت است كه درباره ي زبان فلسفي بحث مي كنيم . كه در اين حالت سويه
ي ارتباطي ز بان چندان مطرح نيست و ماهيت خود زبان در بعد استعاره اي
بيشتر مطرح است . در واقع منظور همان فلسفه ي زبان است . يك جور ديگر
هم مي شود درباره ي زبان بحث كرد و آن زبان شناسي است كه آن هم در جاي
خود براي اد بيات كاربردي تر است .اما وقتي كه د رباره ي جايگاه زبان
در اد بيات و شعر حرف مي ز نيم وضعيت فرق مي كند .
مي دانيم كه زبان اگرچه پديده اي ذهني است و في نفسه يك توانش انساني
است اما براي موجود شدن با يد اجتماعي از گويندگان ،حاضر باشند .وقتي
كه اجتماعي با شد ، نياز به ارتبا ط در ميان آنها چيزي بديهي است .
دراين حالت بحث درباره ي زبان وكاربرد آن د رمناسبات ماست و نمي توان
در خلا مخاطب درباره ي آن حرف زد .پس ما يك زبا ن دار يم و گويند گاني
كه برا ي ا رتباط با يك ديگر آن را به كار مي برند .اما اين گويندگان گوناگون
اند .عده اي همان توده ي مردم هستند و ساير قشر هايي كه زبان ابزار
ارتباطشان است .عده ا ي هم گويندگاني هستند كه هنرمندان و شاعران و
نويسنگان هستند كه زبان ارتباطي آنها صرفاً ابزار ي نيست .اما وجه
اشتراك تمامي اين گويندگان خواست ارتباط با ديگري است .اين وجه اشتراك
در دو گروه كاربران زبان با تفاوت هايشان مركز بحث ماست .حال اين سوال
ر ا مطرح مي كنيم كه در اين وضعيت ابزاري و غير ابزاري زبان با وجه
اشتراك ارتباط ، آيا كيفيت ارتباط در هر دو حالت يك شكل است ؟ اينجاست
كه من دو واژه را مطرح مي كنم : يكي (( ارتباط رسانه اي ))ست و ديگري
(( ارتباط رسانايي )) . كلمه ي دوم را خودم مطرح كرده ام .رسانه يك
سازه ي دستوري است براي ساخت اسم ا بزار .و اما رسانا يك سا زه ي
دستوري است براي ساخت صفت فاعلي . در كلمه ي دوم يك فاعل حضور دارد.
حال گزاره ا ي را به ياد مي آوريم كه مي گويد: گزاره هاي زباني در
اجتماع گويندگان اش يا خبري اند و يا انشايي .خوب حالا اگر دقت كنيد مي
بينيد آن دو كلمه ي مذكور هر يك به كدام گزاره تعلق مي گيرند.
ارتباط رسانه اي مربوط به گزاره هاي خبري زبان هستند و ارتباط رسانايي
مربوط به
گزاره هاي انشايي .
گزاره هاي انشايي همان جايي است كه شعر وادبيات در آن اتفاق مي افتد .
دغدغه ي داشتن ارتباط در گزاره هاي انشايي، از آن جا رسانايي است،زبان
را از حالت ابزاري صرف بيرون مي آورد و به هيچ وجه ابعاد خلا قانه
كاربران زبان نمي شود .اين كه بعضي شاعران شعرشان ارتباط برقرار نمي
كند يكي از مهمترين اش دلايلش فهم غلط همين قضيه است . بايد دانست كه
حتي زبان غير ابزاري نيز از آنجا كه مي خواهد در اجتماع گويندگان غير
ابزاري زبان رد و بدل شود بايد به ارتباط غير ابزاري كه همان (( ا
رتباط رسانايي)) است دقت كند .در ارتباط رسانه اي ( كه خواست گزاره هاي
غير خبري است ) رعايت وجه توصيفي زبان ( دستور )جهت انتقال شفاف ( پيام)
از گوينده به مخاطب حرف اول را مي ز ند .اما در ارتباط رسان ايي ( كه
خواست گزاره هاي انشايي است ) در دو لايه ي فو نوتيك ودستور اتفاق هايي
خلاق مي افتد كه معنا را چند بعدي مي كند و ديگر صحبت از پيام نيست ،
صحبت از معناست.
اينجا مخاطب براي دريافت معنا از خود فعاليتي نشان مي دهد.اين همان راز
(( الف )) ي است كه من در كلمه ي ((ارتباط رسانايي )) به كار بردم . با
اين توضيح تلاش كردم نشان دهم كه ارتباط وجه مشترك گزاره هاي خبري و
انشايي است .، اما با دو كيفيت متفاوت . در يكي مخاطب مصرف كننده ي پيام
مي شود و در ديگري مشاركت او را در معنا مي بينيم . دقت كنيد كه ما از
اين راه به همان مقصدي مي رسيم كه تئوري هاي (( مخاطب محور)) مي خواهند
به آن برسند . يعني فعال كردن مخاطب .
حال به وجه اختلاف اين دو نوع گزاره مي پردازيم . وجه اختلا فشان در
صدق و كذب بودنشان است . گفته مي شود كه گزاره هاي خبري قابل صدق و كذب
هستند و گزاره هاي انشايي خير. در تمام مباحثي كه پيرامون اين دو نوع
گزاره بحث شده بيشتر بر اين وحه اختلاف انگشت گذاشته اند و آن هم بدون
در نظر گرفتن كيفيت متفاوت آن وجه اشتراك كه گفتيم .
اگر زبان را سه لايه ي فونوتيك،دستور و معنا بدانيم قابليت صدق و كذب
داشتن يا نداشتن مربوط به لايه ي سوم زبان است .قرارهايي كه اجتماع
گويندگان ،ميان زبان و واقعيت تعريف شده شان برقرار مي كنند ، عامل
اصلي صدق و كذب است ، معيار است . به عبارت ديگر گويندگان گزاره هاي
خبري انسان هايي هنجارپذير هستند .اين گويندگان هنجار ها را در دو لايه
ي اول و دوم زبان رعايت مي كنند و به همين دليل لايه ي سوم زبان كه
برايند آن دو مي باشد. طبيعتاً با كليت قرارداد مطابقت پيدا مي كند.
معناي صادره قابل فهم و تك بعدي است
حال ببينيم وضعيت در گزاره هاي انشايي چگونه است .چرا اين گزاره ها
قابل صدق و كذب نيستند ؟ تنها دليلش مي تواند حذف مرجعيت امر واقعي
باشد . يعني قراردادهايي كه معيار قضاوت صدق وكذب با امر واقع هستند .اما
حتي در اين حالت ،كلمه كليدي (( ارتباط رسانايي)) را نبايد فراموش كرد.
بايد در نظر داشت كه اگر مخاطب معنا را گم كرد ( نه چند معنايي ) به
صرف حذف مرجعيت قراردادها ، توجيه كننده ي عمل عقيم زبان نيست . يقيناً
جاي از كار ما در كاربرد زبان انشايي ايراد دارد.اگر مرجع منجر به حذ ف
كلان ارتباط شود ما ديگر نه با گزاره هاي خبري روبه رو هستيم نه با
گزاره هاي انشايي .اين وضعيت زباني فاقد گويندگان مرتبط با يكديگر است.
و فقط به درد فلسفيدن در زبان بدون مخاطب مي خورد .اگرچه اين گونه ي
زباني نبايد سر بريد . بايد درباره اش حرف زد .اما مراد ما از اين بحث
تا اينجا ارتباط رسا نايي زبان در جمعيت گويند گان است . به همين دليل
به كاربردي بودن بحث آن هم در شاخه ي زبان شعر بايد بيشتر توجه شود و
گرنه هر كسي به نظر من آزاد است كه هر گونه كه دوست دارد حرف بزند .ولي
فقط با خودش ،چرا كه بر اين مبنا حتي اقليت زباني نيز ديگر شكل نخواهد
گرفت تا در دمكراسي ادبيات ادعاي حق و سهم كند .حق او همان حرف زدن با
خودش است. در واقع اينها همان كساني هستند كه به غلط پشت كلمه ي ((
هنجار شكني ))زبان خودشان را مخفي كرده اند .در حالي كه به نظر من در
زبان اصلا نمي شود و نمي خواهد هنجار شكني كنيم. نمي تواند اتفاق
بيفتد. .يعني مكانيسم زاياي زبان به گونه اي است كه ضرورت هنجار شكني
را نفي مي كند .
مي بينيم كه ارتباط رسانه اي ،گويندگاني هنجار پذير دارد و گويندگان ضد
ارتباط آدم هايي هنجار شكن هستند . مكانيسم زاياي زبان در طول تاريخ هر
دوره ،قراردادهايي به قراردادهاي يشين خود اضافه كرده است و گاهي نيز
با زيبا شناسي جديد قرار دادهاي يشين نيز با ز توليد مي شوند . اين
افزوده ها به دست خود گويند گان و كاربران زبان اتفاق مي افتد
.گويندگاني در زبان وكاربراني كه با زبان زندگي مي كنند .اما چرا هر
افزوده ي زباني نمي تواند جزيي از فرايند زبان در تاريخ شود . چرا ما
جرقه هاي خلاقه اي را در بر خو رد با زبان مي بينيم ،اما پس از مدتي
خاموش مي شوند و در مسير تاريخ زبان قرار نمي گيرند .من اين جور حركتها
را يك (( سزارين زباني )) مي دانم،چيزي با مكانيسم زاياي زبان در تناقض
است .قضيه بر مي گردد به فهم غلط (( ارتباط )).
اين كه براي حضور زبان خلاق ، نفس زبان كاربران را ابزاري بدانيم .به
همين دليل بايد هنحجارهايش را بشكنيم .اين ،حركت عليه زبان بوسيله ي
زبان است . زبان عليه زبان در شعر ، ارتباط رسانه اي و رسانايي را ، هر
دو را نفي مي كند ، نابود مي كند.وقتي نگاه مي كنيم مي بينيم كه بر
خورد خلاقه ي زبان در طول تاريخ توسط شاعران ،بدون شكستن هنجار ها ،
هنجار هاي تازه اي را مطرح كرده است كه باز هم زبان فارسي آن را پذيرفته
.بر خورد خلاقه وقتي كه در مكانيسم طبيعي و زاياي زبان اتفاق بيفتد مي
تواند به نو آوري برسد و زبان را با تازه هاي خودش ادامه دهد .سزارين
زباني بر خورد خلاقه اي است كه متاسفانه به نو آور ي نخواهد رسيد .
زواياي پنهان زبان و سازه هاي ناشناخته اش در هر دوره توسط گويند گان و
به ويژه شاعران خاصي رؤيت مي شود .اما هنجار گزاري امر خلاقه اي است كه
در جريان طبيعي و زاياي زبان ، نو آوري را در دوره ي خاصي رقنم مي زند
تا دوره اي ديگر زبان،كه به وا سطه ي شاعران ديگر نهضت خو د را بزايد .
با اين توضيح مي خواهم جمله كليدي اين گفتار را بگويم و آن اين كه در
گزاره هاي خبري ماده ي زبان حامل معنا است و لايه ي زبان توسط گويندگان
، هنجار پذير عمل مي كند و در گزاره هاي انشايي عنصر((بيان)) حامل معنا
است و لايه هاي زبان توسط گويندگان ، هنجار پذير عمل مي كنند و در
گزاره هاي انشايي عنصر ((بيان )) حامل معنا است و لايه هاي زبان هنجار
گزار عمل مي كنند . يك هنجار گزار بايد جامع الشرايط باشد . آشنايي با
پيشينه ي زبان ادبي و افق هاي زبان شناسي . حالا به اين سه گزاره دقت
كنيد :هنجار پذيري و ارتباط رسانه اي ،هنجار گزاري و ارتباط رسانايي ،هنجار
شكني و بي ارتباطي .
جمله ي سوم آسيب شعر هايي است كه در طول اين چند سال با اسم مخاطب به
مخاطب پشت كرده اند . وجه اشتراك وضعيت زباني دوم و سوم فعاليت مخاطب
است.همان چيزي كه مي گويند مخاطب بايد در توليد متن دخالت ( مشاركت )
كند .اما وضعيت سوم به دليل حذف في نفسه ي ارتباط ،مخاطب را توليد
كننده ي (( بي معنايي)) مي كند. فاجعه اينجا است .به همبن دليل شما مي
بينيد ،دوست منتقد شاعر وضعيت سوم ، نقدي بر مجموعه اي مي نويسد كه حتي
خود شاعر هم چيزي در يافت نمي كند .حتي استقلال نقد به عنوان يك متن هم
ديگر توجيه كنند ه ي اين وضعيت نيست .
اما چه شد كه اين معضل در زبان شعر اتفاق افتاد . يك اصطلاحي كه تحت
اللفظي فهميده شد وموجب اين معضل گرديد ، اصطلاح(( زبان مستقل)) است.
به كلمه ي زبان در اين اصطلاح خوب د قت كنيد .درست است كه زبان در شعر
مهمترين عنصر است اما در هر شعر موفقي لازم نيست كه اين عنصر مهم عنصر
غالب شود. جايگاه زبان در عملش كه زبان شناسي است با جايگاه آن در
مقوله هايي چون شعر و ادبيات متفاوت است .زبان شناس از زبان به زبان مي
درسد .اما شاعر از زبان به زبان شعر و شعر مي رسد . يا بهتر است بگويم
كه بر خورد با زبان در شعر بر خورد زبان شناسيك نيست .اگرچه دانش زباني
براي شاعر ،يك توانش است .
اصطلاح زبان مستقل راه برون رفت شاعران جوان ازشرايط پدركشي و پسركشي
در شعر بوده است . وقتي كه نگاه مي كني مي بيني كه در اوايل نه اواسط
اين دهه (( زبان مستقل )) تنها راه اسقلال شاعران پسر از شاعران پدر
بوده است . فهم تحت اللفظي اين اصطلاح ذهن شاعران جوان را معطوف به ((
زبانيت مستتقل )) كرد . به اين دليل زبان در شعر شاعران جوان از
مهمترين عنصر شعر تبديل شد به عنصر غالب و تعادل عناصر ديگر را در شعر
به هم زد .شعر هايي به وجود آمدند و متاسفانه مي آيند كه فقط به درد
مطالعات زبان شناسي مي خورند نه لذت ادبي .(( زبان مستقل )) يك اصطلاح
ادبي است و به معناي زبانيت مستقل نيست . چرخه ي زبان به زبان در شعر
به جاي زبان به شعر سؤتفاهمي تحت اللفظي بوده است .آن چه كه موجب مي
شود قله هاي شعر فارسي از هم متمايز شوند بيان مستقل آنها بوده است .
چه در گذشته و چه در امروز . زبان مستقل يعني زبان شعر ي مستقل . زبان
شعر ي مستقل يعني بيان مستقل . ديديم كه شا ملو ، فروغ ، نيما ، اخوان
و سپهري با بيان مستقلي كه داشتند ، هم متمايز شدند وهم اد امه طبيعي
زبان و شعر فارسي . تاريخ ادبيات آنها را پذيرفته . اينجا برمي گردم به
همان جمله كليدي كه عرض كردم . در گزاره هاي انشايي حامل معنا ماده ي
زبان نيست بلكه(( بيان)) است . بياني كه از ارتباط رسانه اي فراتر مي
رود و به ارتباط رسانا يي مي رسد با تمام خلاقيت هايش . براي من بيان
در شعر جامع تر از زبان عمل مي كند .صور خيال غير زباني را فقط از طريق
تجزيه وتحليل بيان ميتوان در ك كرد تفاوت ادبيات و شعر با زبان شناسي
در همين بيان است كه (( فرا زبان )) عمل مي كند. مولوي كه اوج زبانيت
شعر كلاسيك است را بيان او متمايز مي كند . زبا ن در چرخه ي بيان مولوي
اين شكل را پيدا كرده است . براي زبا نيت مستقل دانش زبانشناسي كفايت
مي كند . اما بيان مستقل چيزي فراتر مي خواهد . چيزي كه مولوي داشته
است و(( رشيدالدين وطواط)) نداشته است با آن ((حدائق السحر)) ش . چيزي
كه فروغ داشته و ديگران نداشته اند .اين چيز يعني بيان كه د ر بر
دارنده ي تمام آن چيزهايي است كه شعر يك شاعر را رقم مي زند . حتي
زبانش را . وجوه تصويري ذهن ، تصورات ،خاطرات و حواس غير زباني ما همه
د ر شكل گير ي بيان شاعر د خيل اند . اگر چه از منظر نشانه شناسي تمام
اينها نظام هايي نشانه شناسي هستند كه هر يك خود را به گونه اي به ما
نشان مي دهند اما ترجمه ي آنها در شعر به وسيله ي ا مري فراتر از زبان
است . جاي گيري اينها در ماد ه ي زبان و زبانيت ، ترجمه ي خوبي از جهان
شاعر نخواهد بود . در اين دوره يك سري مفاهيمي مطرح شد كه مشخص كردن
خاستگاه آنها و نحوه ي حضورشان در شعر مي تواند مساله ي را روشن كند
.مفاهيمي چون مرگ مؤلف ، چند صدايي ، حذف قدسيت ،حذف روايت كلان ،ساختار
گشايي ( ساختار شكني ) و از اين قبيل . اين مفاهيم فقط يك سري گزاره
هاي زباني نيستند بلكه زير ساخت هاي تار يخي ، سياسي ، فرهنگي و فلسفي
دارند غربي ها با دو كيفيت متفاوت از اين مفاهيم استفاده مي كنند ، چند
صدايي يك بحث سياسي با شكل اجرايي آن در ادبيات تفاوت هايي دارند . اين
ها مفاهيمي هستند كه مي توان خارج از زبان هم نمودشان را ديد . در نظر
گرفتن اين وجه غير زباني و تقليل اين مفاهيم به ماده ي زبان در شعر
عرصه را بر بيان تنگ مي كند .زبان همه ي بيان نيست .اصلاً اينها
مفاهيمي هستند كه بنا به رسميت شناختن مخاطب شكل گرفته اند . حال اگر
اين مخاطب شكل نگرفته باشد چه ؟ مخاطبي كه (( ارتبط رسانايي)) مي تواند
محل اعراب حضور او باشد . ما نمي توانيم بدون (( ارتباط )) از مخاطبي
فرضي صحبت كنيم . در واقع مخاطبي وجود ندارد و شاعران شده اند مخاطبين
يكديگر . يكي از جرياناتي كه مخاطب اهميت داده است جريان (( نوشتار ))
مي باشد . تقسيم بندي متن ها به دو دسته(( شنيدني )) و (( خواندني )) و
ارزشمند بودن متن هاي دسته ي دوم به جهت فعاليت مخاطب در متن متاسفانه
مخاطب ما را در گير توليد مادي متن مي كند كه زبانيت است . يعني نوشتار
، مخاطب ما را در زبانيت متن فعال مي كند .او را جوري بار مي آورد كه
همه چيز متن را در زبانيت آن ببينند .حال متني كه تمام عناصر غير زباني
اش را هم زباني كرده باشد مخاطبي را مي پروراند كه سويه هاي فرازباني
(بيان) را در دريافت متن نديده مي گيرد .لازمه وجود يك هم چنين مخاطبي
داشتن يك (( توانش زباني )) است و به اين ترتيب نخبه گرايي در مخاطب
شكل مي گيرد و نخبه ترين مخاطب ها هم مي شود دوستان شاعران ،آن هم
دوستاني كه خود دستي نيمه حرفه اي در شعر داشته باشد. مباحث فلسفي-
زباني و زبان شناسي ديگران و اجراي آن در زبان فارسي ، ملغمه اي را به
وجود آورده كه مي بينيد.
فعال كردن مخاطب از اين طريق موجب تقليل مخاطبان شده و آن عده اي هم كه
مانده اند ، همين اند .اما فعال كردن مخاطب از طريق ارتباط رسانايي در
گزاره هاي انشايي جمعيتي را رقم زده بود كه مهمترين عامل حضور شعر در
جامعه بدون از دست دادن زيبايي هاي هنري اش بود . ترجمان اين مفاهيم كه
ذكرشان رفت ، در عمل سرايش شعر به زبان فارسي نياز به فهم زبان مبداء(
فلسفي ـ زباني ) و زبان مقصد( فارسي) دارد.عدم وجود اين دو شرط موجب
شكل شعر هايي شد كه نه فارسي هست نه جهاني . بلكه صرفاً تجربه اي گذرا
آن هم در بعد زبانيت فارسي هستند . جالب است كه بعضي از اين دوستان كه
خود دستي در ترجمه دارند ، وقتي كه ترجمه مي كنند فارسي تر حرف مي زنند
تا زماني كه مي خواهند به زبان فارسي خودشان شعري بسرايند . اينها همه
باعث شد كه مخاطب موجود نديده گرفته شود و اين شاعران بشوند مدعي
العموم مخاطبي فرضي كه شكل ديگري از متا فيزيك است .معلوم نيست دارند
با كي حرف مي زنند .قبلاً هم گفته ام كه حق دارند با خودشان حرف بزنند
.
وقتي كه عناصر بياني ((فرا زبان)) به خا طر اين قضايا به ((ماده ي زبان
)) تقليل پيدا كند ((بيان)) نقش (محمول) بودنش را در گزاره هاي انشايي
به خوبي ايفا نمي كند.چرا كه اصلاً ديگر نمي تواند بيان كنند ه باشد و
مهترين عنصرش كه زبان است نيز سامان دهي خلاقي در راستاي نوآوري و
زايايي زبان از خود نشان نمي دهد . به همين د ليل فقط با كار هاي ((متفاوط
)) روبه رو مي شويم نه (( متفاوت)).
وقتي كه هم و غم شاعر مي شود لايه هاي ا ول و دوم زبان كه مادي هستند ،
لايه هاي سوم كه غير مادي است (معنا) شكلي مادي به خود خواهد گرفت . ديگر
سخن به عنوان امر فرا زبان جايي برايش نخواهد بود و هر چه كه هست فعل و
انفعالات شيميايي زباني است كه لذت ادبي نمي آفريند . اگر بپذريم كه كل
چيزي فراتر از اجزاي خودش است و زيبايي برايند كليت يك پديده مي باشد ،
شعري كه نتواند كل خودش را به وجود بياورد ، فاقد زيبايي است . تا
زيبايي شكل نگيرد لذت اتفاق نمي افتد . لذتي كه برايند نشانه شناسي و
زيباشناسي است نه ذوق و سليقه ي من يا فلاني . زيبايي امري فراتر از
اجزايش است . شعر ي كه در زبانيت خلاصه مي شود اين ( فرا) را ندارد.
شباهت بسياري از شعرها به خاطر آبشخور مشتركشان از اين فهم زبان در شعر
و محدود شدن به ماده ي زبان است . وقتي كه ابزار تكنيكي همه يك چيز
باشد تاكتيك هاي متفاوتي را شاهد نخواهيم بود . (بيان) عرصه ي تاكتيك
هاي متفاوت شعر به وسيله ي تكنيك زبان است . اين شباهت را حتي در نقدها
مي بينيم .نقد ها بسيار شبيه به هم هستند .فيگو ر زباني شان، دايره ي
واژگاني شان و...فكر مي كنم منابع معرفتي محدود به چند كتاب تر جمه ي
فلسفي - زباني اين وضع را به وجود آو رده . چرا اين همه منتقد جوان در
نشريات تخصصي و صفحات ادبي داريم . با خواندن چند كتاب و چند كلمه طرف
مقابل را مر عوب مي كنند و وقتي كه اين كلمه ها را در متن شان حذف كني
و يا ويرايش مني با يك مولد فكر روبه رو نمي شوي . حتي يك مصرف كنند ه
ي خوب فكر هم نيستند.
زبانيت مستقل، نشانه ي تمايز شاعر ي از شاعر ي ديگر است و بيان مستقل
رمز تمايز شاعر ي از شاعران ديگر .(بازي ها ) نيز درهمين بستر بيان است
كه كاربردي مي شوند و شكل هاي متفاوتي از معنا را به وجود مي آورند و
گرنه مي شود يك مشت زبان بازي .
آن چه كه آمد با نيت كاربردي بودنش خود را بيان كرده است و گرنه خود مي
داند كه تمام هستي در زبان خلاصه مي شود . اما ما داريم از زباني كه با
آن و يا حتي در آن شعر مي گوييم ، حرف مي زنيم .(( هايدگر)) با آن
مينياتوريسم بحثش ،ثابت كرد هستي انسان در چرخش تاويلي زبان شكل مي
گيرد،فلسفه ي خودش را از دل شعرهاي (( هولدر لين ) بيرون مي كشد . اما
برويد و سويه هاي ارتباطي شعر هولدرلين را ببينيد.
عمل شاعر با زبان و عمل زبان شناس و فيلسوف با زبان فرق دارد .اگر چه
هر كدام مي تواند از راه ديگري به مقصود خود برسد . اين بيان شاعر است
كه وضعيت هاي جديد زباني را براي مطالعه به وجود مي آورد .
يقيناً وضعيت مخاطب امروز دلايل ديگري دارد .اما به نظر من مهمترين
دليلش خود شاعران نسل جديد بوده اند .من ديدم قسم اعظم گريزان شدن
مخاطبان شعر امروز و يا شكل گيري مخاطبان جوان - شاعران جديد به جريان
ضد ارتباط زبان در شعر اين اواخر برمي گردد . گناه را به گردن فهم
مخاطبي كه فروغ را به خوبي خوانده است نگذاريد .گناه را به گردن رسانه
هاي جمعي نگذاريد .گناه را به گردن شاملو ها نگذاريد . گناه شاعران
زبانيت زده ي خاص وعام بسيار سنگين تر بوده است و ديگر اينكه ((زبان
فارسي ما ، تنهاست )).