www.poetrymag.info
اندر
حكایت حمّام مشت علی جان و نویسندگان تكثیر شده در سلاخ خانه های
شعر و داستان
قاسم کشکولی
حمّام
مشت علی جان را همه می شناسند. حمّامی بزرگ با معماری منحصر به فرد، مربوط به اواخر
دوره ی قاجار، می گویید نه می توانید از علی عبدالرضایی علیه
اللعنه
بپرسید كه هر از گاهی شاعری را در آن مشت و مال می كند.
یادم می آید بچّه كه
بودم وقتی اوّلین بار با پدر بزرگ- همان كه به من داستان آموخت- به آنجا رفتم، وقتی
می خواستم وارد خزینه بشوم آب آنقدر گرم بود كه تحمّلش را نداشتم؛ كه پدر بزرگ گفت:
باید یكباره بزنی به آب.
یك آن. یادم می آید كه این صحنه هیچوقت
یادم نمی رود كه
الان یادم می آید. اگر چه نمی دانم چرا
یادم آمده است حالا.
نمی دانم از زمان
بزرگترین قصّه گوی همه اعصار- شهرزاد- چقدر می گذرد، مهم نیست، مهم این است كه پشت
سرِ منِ نویسنده
ی شرقی، ایزد بانوی داستان ایستاده است. شهرزاد- این جانِ همیشه
قصّه گوی شرقِ خسته - داستان را به چنان جایگاه رفیعی می رساند كه باری در طول
تاریخ كاری به بزرگی هزار و
یك خوابش صورت نگرفته است.
نمی دانم این داستان
ها چه مدت پس از شهرزاد به غرب می رود؛ اما می دانم وقتی به آنجا می رود چنان سیر
تاریخی ادبیات مغرب زمین را دگرگون می كند كه انگار سرچشمه
ی داستان غرب است. و
چنان در آنجا اوج می گیرد كه رُمان به هنر اوّل غرب تبدیل می شود. به نحوی كه وقتی
این تُحفه را از نو برای مان به ارمغان می آورند، ما همشهریان بانو شهرزاد آن را
كاملا چیزی جدید می
یابیم، كه انگار آن را ندیده ایم. وقتی تاریخ را نگاه می كنیم
این داد و ستد ها همواره بوده است كه خواهد بود. اما سرنوشت تراژیكی دارد این قصّه
ی داستان كه داستانی است خود.
اروپائیان جان روایت
را از شهرزاد می گیرند، آن را با تفكّر خود می آمیزند و رمان زال (!) و مدلولی خود
را پایه ریزی می كنند. این وجه تشخّص ادبیات اروپاست. پس اروپائیان امریكای لاتین
آن را با تفكرات منطق گریز و خرافی بومیان منطقه - سرخپوستان- قاطی می كنند تا
رئالیسم جادویی دهن باز كند.
اما ما چه كردیم؟ ما
كه منشا این سیر و تحول جهانی بودیم در این مواجهه
ی جدید به چه ویژگی ای دست
یافتیم كه بتوانیم بگوییم ادبیات داستانی ما به این تشخّص رسیده است؟ با رویكرد
جدیدِ این ارثیه ی عهد عتیق چه كردیم؟
یاد ماركز به خیر كه
می گفت- به اروپائیان - تئوری هایتان نازِ شستتان. ما نیاز به تئوری های خود،
نویسندگان خود و منتقدان خود داریم كه آن را پدید می آوریم. و آوردند.
نمی دانم اول بار چه
كسی سلاخ خانه های داستان- و این اواخر شعر - را در ایران بنیان گذاشت؛ اما آیا
یك
تئوری ایرانی از بدو پیدایششان در آن جا تولید كه خوانده شده است؟ چند داستان نویس
بر مبنای خزعبلات فورستر در انگلیس پدید آمده كه در این سرزمین قضا و قدری ما قلم
اندازد؟
هر روز در هر مجله
ی
ادبی و بی ادبی، آدرسِ جدیدی از این سلاخ خانه ها به خورد خوانندگان جوان دوستدار
شاعری و نویسندگی داده می شود. من نمی دانم آیا همین مقدار كافی نیست؛ وفور
نویسندگان تكثیر شده در آینه های رو در رو؟ آیا این كم فاجعه ای است وقتی كارنامه
ی
داستان های یك مجله در طول مثلا
یك سال انگار نوشته
ی یك نفر است؟
هر نویسنده به طور
غریزی و ایضا آگاهانه، در جستجوی زبانِ ویژه، نگاهِ ویژه و تعاریفِ ویژه
ی خود نسبت
به ادبیات است. چه اگر غیر از این باشد كه دیگر هنر نیست. اما در آنجا در جمع-
كارگاه ها- اتفاق دیگری می افتد. در آن جا آقایان سعی می كنند نسبت به هر عنصر از
عناصر ادبی به یك تعریفِ عمومی دست پیدا كنند و این ذات جمع است چه غیر از این جمع
نیست، فرد است و این همان تناقض كُشنده ای است كه نَفَسِ ادبیاتِ ما را گرفته است.
هنر در ذات خود رو سوی فَردیت دارد. این اوّلین قاعده
ی بازی است. من نمی دانم
آقایان تیول داران ادبیِ همه چیز دان، شیخنا، مرادنا، كی می خواهند دست از سرِ این
بیمارِ محتضر- ادبیات مردد- بر دارند. اگر مرگ این ادبیات راضیشان می كند، من به
نمایندگی پاری از هم نسلانم این را اعلام می كنم؛ بلكه دست از سر این مُردار بر
دارند. البته بعید می دانم عالیجناب مشكی بگذارد...
|