این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

 www.poetrymag.info

  الفبایِ ققنوسِ خواب

منصور کوشان




بيرون از شب و روز
لحظه‌هايی‌ست که نمی‌توانيمِشان بازخواند
چشم‌هايی به‌رنگ آبی‌ترين پرنده پاها را می‌پويند
و راه آنی از آغازش دور نمی‌شود
زمان به‌شکل نافه‌ای آغوش آهوان را پر می‌کند
آواز باورها آزاد و رها
سرريز جاده‌ای شيری
_ بالا‌تراز تمام باروها _
بر بلندترينِ مکانِ ممکنِ منظرمان می‌نشيند
در نگاهِ گله‌ای از غزالان علفزار چرخ می‌خورد
نگينی از آب و هوا می‌شود
باطنی از ما
بيرون از کمان رنگينی که دست‌هايمان را می‌گشايد‌

نور و تاريکی در هم می‌غلتند
در حرکتی يک دست و دوﱢار
زمين گريزان از آغوشِ آسمان
پرِ پروازش را می‌بازد
پری‌یِ سايه‌روشن‌ها
در سِحر سيال خود سِير می‌کند
تن خسته‌ی رسيدن‌ها
در سايه‌ی دامی سرد از نفس می‌افتد

پره‌ای از هوا
صخره‌ای دست‌نايافتنی می‌شود
شکلی از بانويی غنوده در دور دست
با بره‌هايی گرسنه در دامنش
بانویِ کودکی‌هايمان شايد
توانِ دوﱢارِ تنی استوار
دور از تب‌ها و تندر‌ها
با تماسی تيز
و ثمره‌ای ثبت‌شده در انعکاس سبزِ سنگ بازی‌ها

ثنای ثمينی را می‌يابيم
که هيچ جمله‌ای جميلش نيست
جلوه‌ی جليل گنجشکانی که از قاب پنجره می‌گريختند
جهانِ جلالِ شمعدانی‌هایِ سيمين بر تاجِ رف‌هایِ پُرنگار
جمالِ جوانِ دوست داشتن‌هايمان
چهره‌یِ چيره‌یِ همه‌یِ چموشی‌هایِ نامکشوف
برجی از کبوتران با ديوارهايی از باد
اندامی استخوانی
چابک‌تر‌از تپش دل‌ها به‌گاه يکی‌شدن
چشم چشمه‌ای حصين حصاری از حسرت
حسودِ حسامی
مملو از خيال که هيچ ارغوانيش برابر نمی‌توان يافت
خودی از خود می‌شويم سوار بر پره‌یِِ ستاره‌ای ناپيدا
غلتان نوری بی‌پرتو
خرم از فواره‌ی خونی به‌رنگ سبز که چراگاه گله‌ها‌ست
بی‌خود از خويش با دلی دلير‌
دليرِ دانايی‌یِ بوف می‌شويم
ذره‌ای از هر ذات
ذوبِ ذهن حيوان و نبات
ذوقِ‌همه‌یِ‌راه‌هایِ‌سُم‌کوبِ‌اسب‌هایِ سپيدِ خسته‌یِ خواب‌هايمان
تکه‌ای حلزونی از هر گُمان

راحت‌تر از همه‌ی رسيدن‌ها
با رسمی فراتر از همه‌ی دوستت دارم‌ها
با روزی روشن از آفتابِ ذهن
و رسولی رساتر از نایِ حنجره
راز مرموزی را می‌گشاييم
که زيباتر از زبان محبت‌ست
زيور ‌زمين ست به‌شکل زايشی زلال
ژاله‌یِ ژرفِ نهانِ همه‌یِ عاشقان است

پس به‌ناگاه فواره‌ای از خاک در دالانی از باد
فرجام رفتن‌هايی می‌شود بی‌پايان
خاطره‌ها از درون صدفِ يادها می‌گريزند
سکوتِ غناری‌ها سنگين و پرهراس
هياهوی واهمه‌هايی می‌شود مملو از سراب
تصوير جوانيمان در انحنای اشک‌ها می‌شکند
بر گونه‌یِ دخترانِ بخت
شبنم يخ می‌نشيند
ژن‌ها تندخوتر از نبرد پلنگ و ماه
جفتِ ماديان‌ها
و پوزه‌ی کفتارها در انتظار شهابی از بو
نفسِ خاک را مسموم می‌کند
سلام از سلامت می‌افتد
سِحرِ سليسِ سيبِ سرخِ سفره‌ها سريرِ سخن‌ها
مردان را سهل‌تر‌از حباب می‌شکند
گلبرگِ قاصدک‌ها معلق در هوا
هِلالِ رسالتِ رسولانِ کور می‌شود
زهدانِ مادرانِ بی‌ذهن می‌ترکد
انگشتانِ بی‌زايش کژدم‌های بی‌سر
چنگ بر پوست خاک می‌کشند
مَغاک‌های تاريک غريقِ اوهامِ ازليشان
ديوِ ديرينِ خوفند در بسترِ زوالِ زمان
و خورشيدِ از نفس افتاده پولکِ خشکِ سربی‌یِ آسمان
در چشمِ ماهيانِ بی‌آب زربفتِ جاده‌ها
سرابِ باوری که توانِ فراموشی‌اش نيست

آغازِ بی‌انجامی باز
گردونه‌یِ خيالمان را دور می‌زند
بيرون از شب و روز
در فاصله‌ی کوتاهِ برخوردِ دو بال
و صدای نرم ترکيدن هوا
بازی‌یِ سُربازيمان را ادامه می‌دهيم
در تماس تن‌ها و رشدِ سريعِ بلوغِ حس‌ها
حوضچه‌های ذهنمان ماهيان جسور می‌زايند
و رود‌ها و شبکه‌های جاری‌یِ مويرگ‌ها
بر دل‌های شناورمان حصين حصارهای استخوانی
بستری از اقاقيا می‌افشانند
و شکوفه‌های هلو گونه‌های تب‌زده‌ی شرم
سرريزِ پنجره‌یِ پلک‌ها
پيش از آن که جوانه‌های انگشتانمان سبز شود
شور شريفی لغزانِ مفصل‌ها
و شيدايی‌یِ ققنوسيان
شعفِ شيوايی
شهلایِ شب‌های شترنگ و روزهای رحيل

خروسِ نابه‌هنگامِ خواهشی می‌خواند
صدایِ صريحِ صفایِ طعمِ نابِ بوسه‌ای
صبوح مستی‌یِ صنم‌ها می‌شود
صديق صفت‌ها ضرب سکه‌ها
طبيبانِ طاهر
ضميرِ باطنِ عشق را می‌جويند
و طالبانِ طلسم
مناديانِ راه‌های کور و دهليزهای نافرجام
طنازی و طنين حاجتشان را می‌بازند
گرمایِ طپشِ ماهيانِ دل
و انحنای شکسته‌ی بال غازها
محوِ موج دوار برکه‌ی جميلی که هيچش سايبان نيست

در بازگشتی دوباره
آغاز بيرون از حوصله‌ی جمجمه‌ها
به‌تماشای ظهور ذهن‌های ناممکن
ظرافت انگشتان را به‌رقص سپيدارهای طلايی می‌خواند
ما بيرون از تن‌هايمان هوشيار می‌شويم
بيدار ميان سايه‌روشن‌های مکانی معلق
سينه‌ريزهای سينه‌های سيمين
حلقه‌ها و النگوها و خلخال‌ها
تمثالِ قاب‌های بيضی و رقص ميان چشم‌ها
زيباترين تن ممکن را در حلقه‌ی خود دارند
و ستاره‌ی ما با عبورش از دهلیز زمان
بی‌که يادگاريش باشد از رعد و آذرخش
چراگاه‌ها و راه‌های کوچ
در اعماق حس‌های نامکشوفمان گم می‌شود
ميان تنوره‌یِ سردی از آتش
ققنوسِ جانمان به‌خاکستر می‌نشيند
باز در انتظار عشقِ عميقی
عشوه‌های آموخته‌امان را بازمی‌يابيم
عزيزِ عيش‌ها و عشرت‌هايمان
از سردابه‌های مجنونی کجاوه‌ی نامه‌های بی‌بازگشت
به‌دعوتِ خاطره و خاک بازمی‌گردند
در کوبش مدامِ دارکوبِ نبض‌های خسته
و انفجار قطاری از يادها در عبور از صخره و صحرا
و در عدول از عادتِ لوح‌های آبديده
ما که غزالانِ غريقِ غمزه‌ها را دزديده‌ايم
عارف سماع زندگی و مرگ می‌شويم
و غمين غنچه‌های از نفس افتاده‌ی خواب‌های صبوحی
غنی‌تر‌از همه‌ی فصل‌ها و رفتن‌ها
فضای قله‌ها را از شاهين‌ها می‌طلبيم

آری، می‌توان فاتح تمام دوستت دارم‌ها شد
فخرِ فتحِ چلچراغ خانه‌ها بود
قانعِ نبود به‌قَسمِ مرغ‌های عشق
قاضی‌یِ بی‌قيدی پنهان در پشت قباله‌ی هوس‌ها
قوی‌تر‌ازهر کلام
از چهار‌راه‌‌ها گذشت
اما آيا بازگشتی هست
می‌توان کامل‌تر‌از يگانگی‌یِ ما          تو و من
کيف کاميابی‌ها را در هاون حيات کوبيد
کمانِ کهن‌ترين کنش در اضلاع شکسته‌ی تاريخ نبود؟

بی که روز باشد يا شب
اهورا يا اهريمنی
و حيات ممتدِ جانی که آنيش توان بودن نيست
زمان گواهِ بودنمان می‌شود
سيرابِ آبشارِ سينه‌هایِ عريان
گمان لذت‌ها از اعماق می‌گذرد
گرمای فنجانی شير در دست‌هايمان می‌نشيند
لطافت دوستت دارم‌ها
شکلِ مجسم پروازی می‌گردد ايستاده در هوا
سايبانِ هجوم لحظه‌های پرتماس
خط‌ها و زاويه‌ها        منحنی‌های راه‌روها
ديوارهای مدرج در بُعد انتظار
قاب درها و پنجره‌ها را می‌گشايند
در گستره‌ای از مکانی آشنا و پر بو
لاله‌ی لب‌ها و لمس‌های پرعطشمان
ميان حسِ نازکِ گلبرگ‌ها می‌شکفند
خونِ عريان
از تمامِ مسيرهایِ مصونِ دالان‌هایِ ضميرمانِ می‌گذرد
مغبون از مستی‌های گاه و بی‌گاه
نقش‌ها و نگارش‌ها              خاطره‌ها و ياد‌ها
در انتهای منطرمان می‌ايستند
جايی از اين جهان انباشته از نفسِ خاک
به‌هيأتِ زمان متولد می‌شويم

نگينی به‌رنگِ نازکِ نياز
نسيمِ نازِ ناشتايی را به‌خوابمان می‌آورد
نبضِ آفتاب و نظمِ آغازِ روز
وسوسه‌ای ست و نافه‌ای ناتمام
وصف لحظه‌ها را می‌جوييم
وسعت وسيع دوستت دارم‌ها
در وزشِ واضحِ هوسی آشنا هموار‌تر‌از هوا
هادی رويايمان می‌شود
رويايی که همدم يگانه‌ای ست و يقين يافته‌ای.

استاوانگر، پاييز دوهزار و سه