www.poetrymag.info
شعری از مودب میرعلایی
صندوقخانه بوی نفتالین می دهد
بیدها اما ترمه ها را می زنند
مادربزرگ روزی
چای کلکته را دم می کند
قندهای بلژیکی را در قندان می
ریزد
یک حب تریاک بالا می اندازد
تا تاک آن سوی خانه سبزتر شود
و با آن که چشمانش نمی بیند
چون سکته ی مغزی کرده است
چهار اسکناس دویست تومانی
گوشه ی جیبم می گذارد
آرام در گوشم زمزمه می کند
- دور شو
تا نزدیکتر شوی
مادربزرگ سالهاست مرده است
|