www.poetrymag.info
چهار شعر از رباب محب

1
بامها هزار
خانه اما توضیح ِ دنیا نیست
و زیر پای ِ من که تا شمال ترین نقطه پل
زده ام
نیلوفری سبز نخواهد شد
و می دانم ... آن - که آن روبرو ،
روی آن پلکان ِ بلند ایستاده است
مرگ من است که به پرواز های افقیم می
اندیشد
با من ولی
هفت عطش ، هنوز
خیال چهل نردبان ست
در پلی که از من تا تو
از تو تا من زده ام
تو سوی ِ بادها نمی دانی
و زمین ِ نرم برای سنگ ِ بالها مان کوه
می شود
و ما قد می کشیم در سیاهی ماندن
یکپارچه زیر بامها
و خانه مان
دهان گم ماست در سطرهای فراموش شده.
و
این تنها
دیدار ما با خوشبختی ست
که ما با سایه
مان یکی شده ایم.
*******
2
عبورمان از آتش
معرکه ی ِ اختیار را منتشر می کند
و حیرت ِ رقص در همین است که تلخ بگردی
و دغدغه ات بهترین عطر ِ بادام باشد
در باد و
خاکستر
*******
3
ترجيح می دهم پياله ی شير را بنويسم و
شعر را بنوشم و بگذارم قلم تمام ِ مرا بازنويسی کند.
ترجيح می دهم ـ اين خود ، که شما می
شناسيد ، نباشم ، من باشم : شاعری در سايه ی پستان ها ش ،
آخر ِ حرف را می ليسد.
ترجيح می دهم ـ اين ـ تنها ... شروع ِ
يک شعر باشد :
شعری در پياله ی شير!
*******
4
حتم دارم. ديوارها نه موش داشتند ، نه
گوش. اين تکه سنگی که در واژه هام افتاد هرگز فرصت ِ ديالوگ پيدا نکرد. و حالا
پرتره ی ِ گيجم را که روی ِ اين کاغذ می کشم خوابم را تعريف می کنم :
من گم شده ام ، جايی در پياده رو ها ی
خالی ِ ديروز ، نگاهی از کاسه ی سرم هی می کشد بيرون.
***
در حاشيه ی لمس ، هميشه چيزی رها ست.
دستها همه همنيطورند. آنقدر مکث می کنند ، تا تنت مثل ِ گزارش ِ نيمه ای برای نبودن
لجباز می شود... و چشم ها بد تر از اين : بريده ی تصويرت را از لای ِ باد به
تاراج می برنند و به باد می گويند : هی بکش بالا.
***
بالا می روم. در پس کوچه های سکوتم جايی
هنوز برای ِ هق هق هست.
هق هق ِ رهای ِ خاکستری ـ فکرهام را
هاشور می زند و من در بيکرانگی ِ اين پيچ ها خواهم گفت : های .......... بهت ِ بی
غرور ِ من ، هی کمرنگ تر برو پايين.
***
پايين ـ شادی ِ بازی ست . بازی "هميشه "
هست. و "هميشه" برگی گمشده در لحظه هات. . و "هميشه" برگی که می کشد بالا ـ حالا
"هميشه" برگی ... که من ـ
آی پاييز های ِ جانب ِ خاک ! تا دير وقت
ِ تو ـ هی خيره می شوم ،
در عکس.