www.poetrymag.info
چند
شعر در سیاتل
مجید نفیسی

پل چوبی
من به تو نوید کلبه ای کوچک را نخواهم داد
در گذرگاهی کوهستانی
رویایی که همیشه از کودکی با
خود داشته ام
من بر همین پل چوبی می ایستم
و از لبهای شیرین تو بوسه می
گیرم
آسمان ، پاک
و آب سرشار از دانه های باران
است
درختانی که ما را احاطه کرده
اند
راز ما را نخواهند گفت
و برگهایی که آنسوتر فرو می
ریزند
به ما اطمینان بیشتری می
بخشند
دهان می گشایم
چون تاک انگوری، آرام
بر پوست من می خزی
و من چشم بسته دهان می گشایم
تا خوشه های رسیده را بربایم.
چتر بسته
تمام روز چتر بسته رادر دست
می فشردم
و با اولین غطره ی باران
برپیشانیم
دانستم که فریب خورده ام.
دریاچه سبز
در سیاتل دریاچه ی سبزی ست
که مرمان خسته هر
روز عصر به گرد آن می چرخند
دور آن دو مایل و
یک چهارم است
و عمق آن ده یارد
بلوطها و غازهای
آن را شماره کرده اند
و نواری از سمنت
سیاه
به گرد آن کشیده
اند
امروز به آن جا
رفتم
و غمگین باز گشتم
به دوستم گفتم:
دریاچه را دربند
کرده اید
آن را استخر بزرگ
بنامید
و من به سوی آن
باز خواهم گشت
شعرهای منتشر نشده ی بالا سال 1992 در سیاتل سروده شده
اند
|