www.poetrymag.info
وصيت
بيژن نجدی
نيمی از سنگ ها،
صخره ها، کوهستان را
گذاشته ام
با دره ها يش، پياله های شير
به خاطر پسرم
نيم دگر کوهستان، وقف باران است .
دريای آبی وآرام را
با فانوس روشن دريايی
می بخشم به همسرم.
شب ها ی دريا را
بی آرام، بی
آبی
با دلشوره ی فانوس
دريايی
به دوستان دور دوران سربازی
که حالا پير شده اند .
رودخانه که می گذرد زير پل
مال تو
دختر پوست کشيده ی من بر استخوان بلور
که آب
پيراهنت شود تمام تابستان
هر مزرعه ودرخت
کشتزار وعلف را
به کوير بدهيد شش دانگ
به دانه های شن، زيرآفتاب
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسيقی
که ريخته ام در شيشه های گلاب و
گذاشته ام
روی رف
يک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به نی بدهيد
ومی بخشم به پرندگان
رنگ ها، کاشی
ها، گنبد ها
به يوزپلنگانی که با من دويده اند
غاروقنديل های آهک و تنهايی
وبوی باغچه را
به فصل هايی که می آيند
بعداز من...
|