www.poetrymag.info
از فومنات ميرزا
علی قربان نژاد
"
در زمزمه های مادربزرگ
پيدايت كردم
و تو را
در خاطراتی
كه بعد از من نوشته خواهد شد
انباشته می كنم"
هيچ كس نمی داند
برای نوشتن همين چند خط
ساده
خودكارم چه دردی كشيده است
در زمزمه های مادبزرگ
در همين چند خط تو
ايستاده ای
و روبه روی اين شعر
جماعتی كه سكوتشان
رضايت نيست
همين ها را هم اگر بخواهی
به رگهای خيابان می سپارم
تا جايی دورتر كوهی زبانه
بكشد
از تو پرت شده ام
آسمان تا روی شانه های من
آمده پايين
ستاره های دور سرم را گيج
می خورم
حالا از روبه روی اين شعر
يكی آب می پاشد
و كسی زيباييش را در رگهای
من تزريق می كند
با چه زبانی به اين جماعت
بگويم
كه هيچ كدامتان آشنای من
نيستيد
كه عاجزترين فرياد زمينم
سری در آسمان دارم
و دعای خيری كه هرگز از
دستانم بالاتر نرفت.
مهم نيست
تو امّا با كدام چشم من
آشناتری
تو امّا از كدام سمت من
مادربزرگ نگفته بود
نگفته بود و شوخی زمين
رودبار حادثه شد
حالا كجای خزر گريه كنم
با كدام شانه كه آسمان
نلرزد
اتاق كوچكم اگر باغچه ای
می شد
تمام جنگلها را مشت می
كردم
تا روی اين خط قرمز بكوبم
از فومنات ميرزا
تا
خليج غارت
از ستونهای زانو زده ی تخت
جمشيد
تا نيشابور عشق
چه كسی سوت پايان را زد
كه سوم شديم.
|