این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

پنج شعر از سهراب رحیمی

 

 

زمستان اتم

 

روز٫ کاغذی سفید بر دیوار

ملافه ها٫ نامه های سفارشی به هم چسبیده اند

 دستانم جرات نمی کنند بگیرند

می افتند میان شک و اشک

خیلی وقت است مریضم

تبعید شده ام به زمستان اتم

هر روز صبح سوار بر  یخ های قطبی

از خواب شما عبور می کنم

شهر ٫ دو تکه کاغذ پاره

نگهبان مرزی

گذرنامه ام را نگاه می کند

و دروازه برویم بسته می شود

ساکن سرزمین سیاهم

حافظه ام ضعیف است

و جاذبه ام گیج می رود

میان مسافرخانه های پیر و

سکوهای سرد.

میان موهایم پرنده ای دارم

که می خواهم در بازار سیاه بفروشم

جار می زنم در کوی و برزن

اما کسی نمی شنود.

در پیراهن پانزده سالگی ام گم شده ام

و بارش باران و سوال و گلوله

تنهایی ام را شبهایم را سور اخ می کند

من از خودم رفته ام

سر رفته ام

تمام تنم انگار تمام من با تنم

دستی به پشت سر و دستی به دیوار انگار

میان سرم  رد پایی گم شده انگار

تبعید شده ام به زمستان اتم و

دروازه های بسته  

 

 

 

 

ساعتها با کلمه ها

  

 

می نشینم ساعتها با کلمه ها

 دور می شوم از خودم

دور از صدا در سکوت بیفتم نیفتم چه کنم

بروم دنبال سایه های گمشده ام بگردم

 

نه اینکه دور خود چرخیده باشم

لباسم را درآورده دوباره پوشیده باشم

می خواستم خودم را گم کرده باشم

بعد آمده باشم در هوای تو کمی رقصیده باشم

 

صدای تورا در شب بیابم نیابم چه کنم

 بروم دنبال حرفهای سفید و گلهای قرمز بگردم

لباس مناسب برای دیداربیابم نیابم چه کنم

بروم دنبال کتابها و جوهرهام بگردم

 

آمده باشم رفته باشم چای خورده باشم

خودم را با خیال تو در دیوار فکر کرده باشم

سرم را به در به دیوار تکیه داده باشم

به نرده ها به میله ها به فکرها لم داده باشم

 

چهره ات را پیدا کنم نکنم چه کنم

تنناها یاهو آهو  آهووار در دشت طواف کنم

دلی ای دلدل بخوانم نخوانم چه کنم

در تنهایی نیمه شب آرام بگریم نگریم چه کنم

 

می نشینم ساعتها با کلمه ها

 دور می شوم از خودم

 

 

 

 

سرنوشت من

  

 

سرنوشت من و این کاغذ

به چشمهای  تو بسته بود

 

و اندوه در انزوای طولانی

یادآور دستهای تو و گریه های من

 

می خواستم از دیوار عبور کنم

و خودم را درسایه هات  پیداکنم

 

اما صدای تو دور بود و

من قربانی دیوارهای  خودم بودم

 

می خواستم شکلی در افق باشم

تابلویی بر دیواری تنها

 

در سکوت خود با دهانم شکستم

چشمی شدم خیره بر صفحه ی دیجیتالی

 

 

  

تمرین انزوا

 

 

 

صفحه ی سفید

یادآور سکوت من است.

 

پرنده از مه عبور می کند

شاخه ها در اشتیاق آسمان

                          قد می کشند

دیوارها

زیر رگبار و افکار

    بمباران می شوند

 

دسته گلی سرشار از انتظار

گلدان را شکست

 

سایه ها به سمت ساکن آب کوچ می کنند

رنگهای روز, نام های گمشده ی ماه

پرواز می کنند از خاطرات و خیال

قدم برداشتن در کنار دریای مدیترانه

سقوط آزاد در فصل جنون

به احترام آفتاب, کلاه از سر برمی دارم

روز بخیر

و طناب را محکم در دستش می پیچد

عینک و کلاه و قامتی به درازای اندوه

پنجره باز می شود

جمجمه از قاب پرتاب می شود

و در

در انتظار

بسته می ماند

تمرین خالی ماندن

تمرین انزوا

تمرین گریستن در تنهایی

و عکس ها در دستش آب می شوند

خورشید در گلخانه ی بیمارستان

غروب می کند

و شب

خودش را پشت در پنهان کرده است

صندلی ها و سنگفرش های خیابان

با نقش هایی از یادهای عاشقان

و صفحه ی سفیدی که یادآور سکوت من است و انتظار مرگ.

 

 

  

 

لحظه های دیجیتالی

                                                                                                                

                                                                                                                            

وقتی که زرافه شدم

فهمیدم آدمها کوتوله های سرگردانی هستند.

خیابان را دور زدم

از میدان و هیاهو گذشتم

 به خانه  رسیدم.

 

کسی یادمن نبود

جز تو

که یاد من نبودی

و من خودم را روی لحظه های دیجیتالی ثبت می کردم

در کامپیوتری که مرا نمی شناخت

و چشم های من در حسرت چشم های تو می سوخت

و تو در انتظار نامه ای بودی

که من ننوشتم

 

در انتظار لحظه های آبی

در انتظار تو

از خودم از تو از حرف از صدا از رنگ

خالی می شدم

و ُپر می شدم از سکوت

 پَر می گرفتم

به سوی پنجره ای که بروی من بسته بود.