این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

 چهار شعر از فرهاد سلمانیان

 

جامانده

 

نمانده ام به سیب های باغ تو

خیره

چشم های تو بود

که لحظه های مرا باغی می خواست

بی آن که تو درختش باشی!

من از جنسی دیگرم

آری

کبوترم!

تکه ابری سپید و آزاد

بازیچه ی نسیم اقیانوس های دورست

ببر

مرا

ببر به تنگنای خود!

سرم را ببر

پرپرم کن!

اما مشتی از پرهام را در حیاط خانه بپاش

تا مرغ های خانگی بدانند

رد کدام پرواز را اشک بریزند

یا بخوانند که از کدام پرنده جا مانده اند!؟

 

 

پنجره باران

 

 هر شمع یک من بود

 که روی کیک تولدت سوخت

چه راحت فوت می شوم و

پرده چشمک می زند به هر عابر نیامده؟!

خوابیده بودم و فکر می کردم پنجره

دریای بیرون را به رویم بسته

و

ماهی ها

نه نه آدم ها!

پشت پنجره در باران شناورند

رو به دریاهایی که در درون باریده اند

همه شناورند

همه

حتا شمع هایی

که رو به قبله

خاموش می شوند

  

 

طرح

 

1.

 

 تورم را به دریا انداختم و

 پرنده گرفتم!

کجای دریا

کجای دنیا

این طور آسمان و زمین را

اشتباه می گیرند؟ 

 

2.

 

رنگین کمان پیر از همه رنگ

که همیشه مرگ باران را جشن می گیری

اگر این همه رنگ ببازند

چگونه خواهی بود؟

 

 

من جهان

 

من ذهن جهانم

جهانی عریان از بود

که می شود

زمانم که بودنم به نیستی راه می برد

مرا زمینی مرتکب شد مادرم-

که پدر هزاران مرا بلعیده بود

مرا زمانی اشتباه کرد که پدر از آسمان هفتم جا افتاده بود

به زمین سوگند!

زمینی که پدرانم کوچک و کوچک ترش کردند

تا به دست من

افتادم

از آسمان

حالا آسمان- زمینی ام

نیمه ی گم شده ی تنهایی تو

می خواستی جهان را بگیری

دیوارهایمان را که روی هم بگذاریم

جهان کوچک و

کوچک تر

و در

 دست هایت جا 

می شود!

راستی مرغابی های زندگی

چه زود از دست های رودخانه ای می پرند

که از نیستگاه ذهن من آمده بود

من که از تمام دیوارهای شهر بیرون زده ام

زیاد آمده ام از تمام خانه های شهر

و نمی دانم کجا مرا دور از چشمم به دار آویخته اند:

زندان آری!

در واژگان زندانی فرار همیشه کلمه ی بسامدی بود

همیشه!