این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

دو شعر از عليرضا سيف الدينی   

 
 
ای خاک جهان
 
 
ای خاک جهان 
درخالی ازنیم رخ تو
             پیران نشسته اند
وکودکان آب
درفصل برکه های تفقد
            بوی تعفن گرفته اند
 
ای خاک جهان
درخالی ازنیم رخ تو
چشمان خیس آسمان
پرنده های آشنا را بدرقه می کنند
ودرختان دود 
برسینه ی سواران واژگون
                    فرازآمده اند
 
ای خاک جهان
درخالی ازنیم رخ تو
باوران یأس 
تابوت صدارا
برشانه های غبار
                  پیش می رانند
ومهر
     مدفنی ست
                 درقبرستان خادمان افول.
 

 

 

کابوسنامه

 

  ای غمت مادر رسوا شده را سوخته دل

از دل مادر تو سوخته تر باد پدر

 

خاقانی شروانی

 

اين ها ببين چه حافظه‌ای دارند!

آن شب که چاه های زمان نام مرد گمشده را داد مي‌زدند

انگار

از قعرچاه می آمد صدای کوبش سيلی

و من مدام زمين می خوردم

آن شب که باد می آمد

واز درون حافظه ی سرد خاک

صدای جيغ زنی درگلوی چاه فرومی پيچيد

من داد می زدم که دلم گرگرفته است

و باز داد زدم:

« مادر!»

ناگاه بيخ گوش مرا داغ کرد دست زمختی که داد زد: :« پسرم!»

ازقعرچاه می آمد صدای کوبش سيلی

انگار پای خسته ی من خواب رفته بود

--اين ها ببين چه حافظه‌ای دارند

 

زمان زمان توقف نبود

آن شب که باد می آمد

انگار

چهل کبوترچالاک را کنار چهل چاه چشم چاک کشتند

ازدوردست می آمد صدای کوبش سيلی

ومرد مست توی سياهی نشسته بود

واز درون حنجره ی گرم ماه مادرمن جيغ می کشيد:« بكش پرده را!»

--اين ها ببين چه حافظه ای دارند!

 

انگارچيزغريبی درون سينه‌ی من داغ کرد

زمان زمان توقف نبود

فرياد می زدم که هميشه من پدری داشتم که آتش دستش مرا به جانب کابوس مادرم می برد

--ومن هزارسال!...

شايدهزارسال

--اين هاببين چه حافظه‌ای دارند!

 

--من آن شقايقم که جهان داغ ز دمرا!

از دوردست می آمد

صدای ضجه ی مردی که  تند تند زمين می خورد

شبی که حنجره ی ماه سرد شد

--شايدهزارسال!

ازدوردست می آمد صدای کوبش سيلی

صدای وحشت مرغان چاه

من فرياد می زدم که نزن

ناگاه از دل تاريک چاه آه کشان سايه ای درآمد وخنديد و گفت :« من آن شقايقم كه جهان داغ زد مرا!»

انگارچيزغريبی درون سينه‌ی من داغ کرد

وگير کرد  زبانم

اما، نه

نه،هيچ گاه

من با زبان زبان دارخويش باکس وناکس نگفته ام که زبانم چگونه است

وگيرکرد زبانم

--پروانه لابلا ی درختان خار بود!

:« ويرانه ، يعني درون سينه‌ي من !» -مي‌گفت

--ای سربريده ی رويين تن!

--اين ها ببين چه حافظه ای دارند!

 

آن شب که چاه های زمان نام مرد گمشده را داد می زدند

آن شب که باد می آمد

آن شب که من کنار چهل چاه اشک ريخته بودم

شبی که حنجره ی ماه سرد شد

وسايه ی پرنده ی ويرانه گرد جمجمه ی ماه می گشت

انگارچيزغريبی درون سينه ی من داغ کرد

ومن هزار سال

شايدهزارسال به پروازشوم سايه نظردوخته ام

پاهای من چه حافظه ای دارند!