www.poetrymag.info
این روایت کلان را نیز باید تغییر داد
علیرضا
سیف الدینی
وتنهایی
که صفحهی ساعت اندازه میگیرد نمیمیرد
در حال ِتازه جهان از تازه
میگیرد که از بین رفته بود
همیشه مچ ما را گرفته بود
بزرگتری که دور ِ تند می چرخید تو
بودی
عقربه
ها بر میز کار می کردیم
گیج
میخوردیم
من از کوچکترم تکان نمیخوردم
و روی سنگین راه میبردم
سرآخر سر ِ دیوار که آونگ دارمان زد
دنبال
تو من باز بودهام
بازم
در هر سه ساعتی که روی تو من
میافتیم
خدا
خدا میکنم
باطری
روی دست ما باد و ما باطل
که من توی توروی من تو در تو
تو هر توهای جهان ِ منی
در ساعتِ من وسی دقیقه از تو عقب
مانده
چند
ساعت ومن دقیقه باید از من جلو بزنم
که
چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟
منی
که پیش از پس از تو با تو بوده ام
بعد از هنوز و قبل از تو با توام
در ساعتِ همیشه و ده دقیقه از تو
عقب مانده
چرا برم داشتی وبر روم افتادی
و از یک دقیقه بیشتر کم دادی؟
روم
کم شد!
آثارهنری -ادبی به ما می آموزند که برای دست یافتن به یک پدیده
ی معنایی یا اندیشه ای نوباید خط مألوف تفکررا برهم زنیم وبه
اصطلاح خط فراروایت یا روایت کلان را درروایت ها بشکنیم.آنچه
دراین شعر برای من اهمیت دارد تلاش آشکار شاعر برای دورشدن از
صورت مکانیکی یک پدیده است.این تلاش همان رفتار کیفی باآن
پدیده ی مکانیکی است ؛شکستن خط آشنای تفکر،رکنی از ارکان
هنر،ومهم ترین آن هاست.مخدوش کردن آن حرکت «درزمانی».
حال سؤال این است که چطور می توان سلطه ی یک پدیده ی معنایی یا
مفهومی را با برخوردورفتار ی کیفی مخدوش وآن را به نفع شعور
انسانی مصادره کرد؟اما سؤال دیگری که دراین جا ممکن است پیش
بیاید این است که آیا حرف های من تازگی دارد؟پاسخ منفی است
.پس
این تحلیل تحلیلی نیست که به واسطه ی آن چیزی به شعر اضافه شود
ودرعین حال ،شعرهم چیزی به این تحلیل اضافه نمی کند.بااین وصف
، به این نتیجه ی بسیار مهم می رسیم که این شعر پیش از ساخته
شدنش ساخته شده است؛یعنی براساس یک تئوری.درهمین جاست که فرا
روایت دیگری والبته تازه تری زاده می شودکه شاعر بایستی از آن
هم فراتر رود.دراصل ،این شکلِِ ِ دورشدن ازروایت کلان نیست
بلکه شرح نه چندان شخصی دورشدن از روایت کلان
است.(ساعت)