این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

سه شعر از مظاهر شهامت  

 

روسپی

 

روسپیان و من

سر بریده ایم جهان را در اتاقی که گم  و پله هایش از هر در

از صدای قدم ها می ترسیم

از صدای ایست

از صدای مردی که بلد است همیشه در صفحه تلویزیون شلیک کند

انگشت اشاره اش راست شود و سویی را

از آسمانی که فراموش

و زمینی بی هیچ آیه در دشت و خیابان

از همه سیم های تلفن خبر می دهند قتل مهم نیست

حالا دیگر همه بازی ها آزادی است

یکی از روسپی حتی از عراق منفجر می شود تنگ روی رعشه سرباز امریکا

یکی از روسپی از گربه خیس نمی شود سروپا از دریاها

یکی از من از افغانستان عق می زند غارهایش را و بی راز

یکی از من مشبک ناخنک همیشه اسرائیل روی دست موسی

یکی از روسپی از همیشه سر بریده ایم جهان

در اتاقی گم وپله هایش از هر در

صاعقه در دیوارها می گردد

در تاریک می لرزیم

سال ها از گوش خواب هم به سرعت می روند نرفته اند

ما باید همدیگر را می جویم گوشت تلخ و تعلیق این داستان

هنوز از کوهستان ها پابرهنه آمده است

شبانان

 روی تنش کبودکبود شوخی کرده اند چوبدستی

و حدیث ریگ و آبله و زخم

خون اگر برود تا خیس فرش همه همچنان و هردم

روی دست موسی همیشه جیغ می زنیم

چنان می میریم از ترس زنده نمی تواند عیسی هم

ولی تو خبر را هم نشنوی خوابت آرام نیست

من و روسپیان گریه می کنیم از نمی دانیم چرا

غلت می زنی از پهلو تا پهلو تا پهلو شب هم تمام شود

جهان نمرده بوده است بی سر

خیابانی است

ما عق می زنیم ادامه فاضلاب ها را بویی که هیچکس احساس نمی کند خود نیز

تعلیق این داستان هنوز پابرهنه است و راه به جایی نبودنیست

 

 

 

 شلال

 

 

ای شلال زرد تانی   آویخته ایی از دو دست او

افراشته به آسمان به ندبه نه  بگوید بفرما به من

به فرما به من به دوستی نیست   دیگر مرده در یاد قدیم دوست   خوابی فراموش

نه اش هم خنجری در کف    خنجر جز درخشانی   تشنه نیست    هم در زمانی اندک

و زمان اندک هم به کار این که بگویم ای شلال زرد و هم به گفتن هر دیگری

شنیدن هم که ضرور نیست   تعطیل غفلت نمی گویم    تصادفی شاید از غلظت زنگار

بریز وبپاش همچنان از همه لحظه ها   وجب به وجب آفاق را نه از آفریدن آرمانی

که سوخت نسل و نسل را به تماشای هر روز وشب و برد هرچه سوی چشمان را و

رم داد پروانگان و سنجاقک ها را از حومه پلک و مژگان هم

بریز که مس شود با رنگ رخ افق زمینه تصویر تو    خوش رنگی برای گم شدن درعجبی که از رنگ

مات سرانگشتان درقفل لب ( بله عجیب است این کائنات فشرده / و فشرده)

باری هم ریخته بودی درست در آن عصر یادم نمی رود

همچنان مس بود آسمان از زور دلتنگی

لیوان من در روی میز/ عصری دورتررا به یاد می آورد کبوترانش را

در لحظه غروب هم زودتر سر بریده بودند و آوازهای اینک نامفهوم

آسمان و ستاره های هنوز نفشانده را به اندوه وامی داشت تا ابد در قاب یک آینه و یکی نگاه

و باز عصر بود و کشتگان همه گورستان   آواز بر رود و پنجره ریخته بودند و

از آویزان تو می آشفتند

اتاق سرشار از چکاچک استخوان و اسکلت و هر نوایی که مانده در لختالخت مفاصل

و منی یا اویی یا حتی اویی از دوردور آوار زمانی دورتر

هنوز مزمزه می کرده منظومه ای از کدام آشوب بی یا بادلیل را در کوهساری یا دشت

این سایه روشن مس حتما به یاد دارد زنی را در پنهان نگاه قبیله   لب به لب مثلا رویایی

گرد از روی چشمه و نسیم می گرفته تا در دیرگاه یک خاطره بتواند گیس از گریه ویران کند

اورا دیروز می توانم ببینم   کنار خیابان ایستاده مردی را می خواهد بتکاندش از همه سنگین

کودکی را دویده بود بر چمن و شبنم و آن سوی کبود تیرو کمان و سرخ قدیمی زخم

آقا گرسنه ام می گوید خم می کند هر کوچه را و می نشیند یکی کنجی را :

« سرم سنگین است ... سرم سنگین است »

هر ستاره ایی نیش خواهد زد تا صبح و شتران اندوهگین   بار بر ماه وخار خواهند برد تا ابد

سایه روشن مس را برگردان خدا را  چشمم پر است از تلخ و دارم فکر می کنم همین الان

دختر همسایه طناب می گیرد از نگاه و هر خط که می رود از آن و از هرسو

تاب تاب می رود تا خسته و می میرد پیرزن کنار هرچیزی که نمی دانیم چرا مانده یا افتاده اند هرجا

یا فکر می کنم تو همچنان آویخته از دودست او بگوید بفرما به من

هنوز مصرع های شعری را که هرکدام بوده باشد سروده یا نسروده   پایمال می گذرید

و پرده ها کنار می روند و پرده ها کنار می روند و نجواهای مبهم می پاشند بردرودیوارشهر

این بار مثل همه بار  هیچ کلمه با خود نیست و برای خود و آشوب و رنگ و صوت

گلو دهن دره کرده  دهن دره / عطسه به آفتاب / آفتاب   زکام خود را سرفه

درخت شاخه هایش را از برگها گریخته  برقاب آینه آوار شده

باران  در دیروز می بارد و خاک را خیس نمی کند و هفت رنگ آسمان بر سنگ نشسته

شعر از ورق ها می تازد   سم نقطه های فراموش شده است از هر کلمه و نمی نشیند در آخر هیچ جمله

و این ضرب که بر طبل  بر طبل  بر طبل   همه رود را جاری بوده است

آنگاه من بی که فهمیده باشم حتی سکوت   ناامن حرف زدن بوده هی حرف زده ام زده ام

دو دست افراشته از دیوارها هم بگذرند بفرما به من یخ می زند ای شلال زرد

این تانی را دم در می گذارم و دستهای اورا به دوش گرفته از آینه و پنجره می روم

دو دستی دیگر شاید پشت سرم یک کاسه آب

یک کاسه آب اگر یک کاسه آب

آن سوترک   پشت درختی تک شاید   بتوان گیج تر بود و

به زلزله ای فکر کرد بعداز اتمام تانی که بخار تاریکی گرم و افتاده باشد خواب دو چشمم

 

 

 

نوشیدنی

 

آقا یک نوشیدنی و کوه ها مال تو  مال میان همیشه شعرهایم بودند

روزی هم شاید شبی نمی دانم   کسی یا خودم نمی دانم   درفرازشان آتشی افروخته بود بودم

و کبکی و عقابی شاید نمی دانم   آواز غمگساران را از اول تاریخ می خواند می خواند

و حوا در بیرون بهشت بر خار و مار و ماه و مه می رقصید می گریست

 

نوشیدنی تلخ بود خنک   گوارا   کوه ها سنگین پیشخوان و پیشانی اش و تق در و

من در خیابان خلوت گام هایم را نمی شمردم   اعداد سنگین ترم می کرد

آواز بطری ها ترانه قدیمی اش در سکوت جرینگ و جرینگ  و چرا نمی در چشم و آهی هم لابد

یک دو یک دو یک یک یک دو یک دودودودو و دودو دوچشم و یک یک چشم گربه ای درکنار

درخت را نمی خواهم می گذرم

گربه را نمی خواهم می گذرم

شب را نمی خواهم می گذرم

پنجره را نمی خواهم می گذرم

روشن را تاریک را

زمین را باران را

مه را ماه را

و کسی را لابد هم اینک و آنک در جایی دور و شاید نزدیک   خدا را و حوا را در قنوت می گیرد

آقا یک نوشیدنی

کوه های سنگین برپیشانی

کوه های سنگین بر پیشخوان

جرینگ جرینگ قدیمی ترانه

ترانه  

یک در دو   دو در یک   دودو چشم و می گذرم

قاتل از یادم فرار می کند در عصری مس از کوچه و خیابان و خانه

دشنه از یال شعر آویزان و میدان خونین قصه

مزه بیات فرشته ها عق دیروز و فرداست و آسفالت پر از رد همه رفتن برای چه

هزارهزار عقرب له شده بود لکه های زرد مایل به قهوه ایی   نیش اگر می زدند

زده بود پای مردی محتاط را و داد زده بود دردناک   هنوز شنیده می شد بعد از سالها رفتن

سربازها پا می زدند    پیروزی کتف ها شکسته راه می رفت

سربازها پا می زنند    پیروزی شکسته شکسته راه می رود

مرد محتاط جیب های خود را از زنده باد  باد می دهد

از مرده باد تلخ خندیده بود به روی آب و آینه   خواب های بد می بیند

برف از جسد گرگوارسامسا بر قصه ابوالخیر می بارد دانه دانه

 

آقا یک نوشیدنی

آقا  پا می کوبد بر اریکه و دروغ را درمی فشاند

کوه های ورم کرده بر پیشانی تکان نمی خورند مثل همیشه خونسرد

سیگاری را از وسط شعری قبل از این دود می کنم   حوا سرفه می کند

نوشیدنی از کسی نخواسته ام   کوه ها را نداده ام

از درخت و ماه

خیابان و گربه و باران نگذشته ام

همینجا در یک اتاق دورتر از جهان نشسته   سالها فکر کرده ام شاعران تنها هستند

آبشار ناچار شعر را فرو می پاشند فرو می پاشند تمام نمی شود و تمام نمی شود این نسل

و جایی دور نمی دانم کجا بارانی بی وقفه هی هی می بارد و آشوب همیشه باد است

حیران بماند شعر

شاعر

واژگان معطل