www.poetrymag.info
غزلی در نتوانستن
رضا
شنطیا
قلم،
روی خطوط بی عابر ایستاده در
انتظار واژه ای ست که گلوی خوا
هَرش
را گرفته وُ به بستر کشیده بود
کلماتِ برهنه مرا مواخذه می کنند
که
چرا قامت قلم را شکسته ام با چشـ م باز که آخر نمیتوانستم خواب کو
دَکی
ام را ببینم: "باران به بسترم آمد"
آن شبی لو رفت که آسمان پا به ماه
سقط
زمین کرد وُ بر سر بالین اش آ
بی مایل به خون گریست وَ به نوا
دِگان
بی بختش ستاره هایی بخشید که
زیر سینه سنجاق میشدند! حالا آن
ستاره
ها در دورترین نقطه مُرده اند
وَ ما که رازی
نداشته در سینه داریم
فکر
میکنیم اگر چمدان وُ چشمهایمان
را ببندیم تا مرز دریا - و- گم شدن
پیش
می رویم؛ غافل از این که تنها
به زخم های ساحل اضافه می کنیم!

شاعری که قلم در انتظارش
ایستاده
بود، با دست خودش به دام افتاد ولی
اعترافش
نیامد وُ قلمـــــــ
را خواباند
............................
خوشبختانه من کاری نکردم که بُغـ
ض قلم بترکد و حیثیتم را لکه
دار کند
با
اینهمه پا روی دلم میگذارم تا در
کنار ماه بمیرم! فردا ساعتهای عقب
مانـ
ده هم
هر چه بگردند مرا نمی یابند
فقط هر وقت آسمان کبوتری دیدی روی
سینه
ام دانه بریز؛ من احتیاج به هم
صحبتی دارم که سکوت را خوب میفهمد
|