این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

هفت شعر از بهروز سیمایی

 

                                                                                                                   

 سرسره

 

 

 روی ديوارهای اين خانه

 

 پوسترهايی ست که از جوانی ام به من انداخته اند

 

 من با مشت

 

 من با شاخه گل

 

 من سريده با سر

 

 من فتاده تا ته

 

 فرهاد می گويد، از ابر و باد بگو

 

 فرناز می گويد، از مه و خورشيد و فلک

 

 پروين می گويد، ابر و باد و مه و خورشيد و فلک به درک

 خبر تازه چه داری

 

 بهروز می گويد، خبر قابل عرضی نيست، ناصرالدين شاه

 هم چنان مشغول است و سرسره داير

 

 

 

 

 من و خودم

 

 هر روز تو را می بينم

 

 پوسترها را دور می زنی

 

 برمی گردم ساعت را کوک می کنم

 

 کنار شماره ها می نشينی و صفر را لمس می کنی

 

 شماره ها تکانده می شوند به صفحه

 

 خاکستر روی پوسترهای خيابان می نشيند

 

 می مانم تا شماره ها يکديگر را پيدا کنند

 

 ساعت را از نو کوک می کنم

 

 بی شمار شمرده می شوی 

 

 

  

 با تو نيستم

 

 می گويم

 

 صدايت گلويم را می خراشد نه اينکه از کلاغ بدم

 بيايد من خودم هم زمانی بيخودی می قاريدم

 

 دست اش بالا می رود بالاتر از گردنم هم عرض طناب

 مثل طناب بالاتر از گره       کش در کشاکش کشيدنم کش می آيم

 می افتم از کشيدن اش

 

 من  کجا هستم؟

 

 در هر کوی و برزن اين شهر

 

 قالب زنی      می زند

 قالب کنی      می کند

 

 

 

 

 

 

 

 به...... نه

 

 به ابتدای خود نه می روم

 

 نه رنگ ها به صداها

 

 نه يادهای به يادم

 

 به انتهای ترس

                   نه می رسم

 

 نه فکر می کردم

 

 به گم شدن نه به من

 

 نه رهسپار به تلاطم

 

 به رفته در نه شدن

 

 نه سايه ای به نه وهم

 نه ابتدا نه صدا نه رهسپار نه شدن نه سايه ها نه به گم

 

 به دوردست به نه سو

 به چشم ها نه به راه

 

  

 

 

 امروز

 

 

 از فکرِ خود در آمدم

 

 به خودِ فکر گم شدم

 

 امروز از آن روزهاست

 

 زبان مادری

 

 باز هم به لکنت افتاده است

 

 

  

 پاييز

 

 می تکاند ناگاه

 

 برگ و رنگ را

 

 سبک شده ايم

 برويم

 شايد به باز شدن گل ها برسيم

 

  

  

 

 ديوار ديومار

 

 

 

     

ديوار به ديوار تکرار کن نام و تاريخ مرگت را هزار بار ضربدر

سکوت مبادا بهانه به سنگ نه بهانه به ديواری که دنبال بهانه

می گردد تا ماشه را بچکاند خيال می کنی دارند هويت گمشده

تقديم می کنند سايه ات را کج می کنی رو به ديوار می روی رو به

آخرت بر می گردی و دم به ساعت حرف زيبای سلام همسايه ی

خوبم چطوری را تاريک می کنی چه می شود اگر همه اش با خود

بگوئی ازين ديوار به آن ديوار فرج است حالا که گم شده ای در

شناسنامه ی خود و آن ها بی حرف و قرار تو سال هاست قول و

قرارشان را گذاشته اند

 

از خانه تا خان و مان               ديوار

 

از سين سنگ تا نون باران          ديوار

 

از کاف کافور تا باغ زيتون          ديوار

 

اينجا راه ها همه بيراهه می روند و به راه نمی آيند

 

درختانی اينجا بودند          خانه هايی آنجا

 

اينجا دائم صدا هايی از ته ظلمت صدا های ديگر را برباد می دهند

 

بگذاريد صحنه را نه چندان دراماتيک برايتان بسازم

اول         ها را از هياهو خط می زنيد

بعد          ياهو را تا هایِ هلاک می کشيد

بعدش هم تا هر چه ديوار و رنگ خاکستری ست

سر در گريبان می رويد و سرافکنده برمی گرديد

گفته بودم تجسم خوشبختی ی اين آدم ها چندان هم مشکل نيست

 

از طعم نان تا ميم زقوم          ديوار

 

از های ناله تا لام حنظل          ديوار

 

از واو ويران تا باغ نارنج         ديوار

 

از کين به کينه به کين کش به کين کشی

يادت باشد پسرم اين سعادت نصيب هر کسی نمی شود

می دانم آقا! بگذار دست و پايتان را ببوسم

اتوبوس ايستاد تا اورشليم چه راه درازی بود دستم چرا می لرزد همين

جا می ايستم نه آن طرف تر حالا بهتر شد اين کودکان دارند از مدرسه

برمی گردند چه کيف و کفش های قشنگی منفجر که بشوم منفجر که

بشوند...... يادت باشد اين سعادت نصيب هرکسی نمی شود......

يک  دو  سه...

 

در ساعتی که سرم می رود از سر به گيج با سرگيجه

 

ناگهان          يادم از شعر می رود

 

ديوار به ديوار          می گردم و پيدا نمی کنم

 

اينجا سرشار از اوج پرنده هم باشی

 

بولدوزرها از تو پيشی می گيرند

 

در لا به لای   هی    های     وای

 

نيشيده کژدم نيش

 

شاخيده غول شاخ

 

سمّيده مار سم