www.poetrymag.info
ساعت خوانی
لادن صیامی
وتنهایی
که صفحهی ساعت اندازه میگیرد نمیمیرد
در حال ِتازه جهان از تازه
میگیرد که از بین رفته بود
همیشه مچ ما را گرفته بود
بزرگتری که دور ِ تند می چرخید تو
بودی
عقربه
ها بر میز کار می کردیم
گیج
میخوردیم
من از کوچکترم تکان نمیخوردم
و روی سنگین راه میبردم
سرآخر سر ِ دیوار که آونگ دارمان زد
دنبال
تو من باز بودهام
بازم
در هر سه ساعتی که روی تو من
میافتیم
خدا
خدا میکنم
باطری
روی دست ما باد و ما باطل
که من توی توروی من تو در تو
تو هر توهای جهان ِ منی
در ساعتِ من وسی دقیقه از تو عقب
مانده
چند
ساعت ومن دقیقه باید از من جلو بزنم
که
چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟
منی
که پیش از پس از تو با تو بوده ام
بعد از هنوز و قبل از تو با توام
در ساعتِ همیشه و ده دقیقه از تو
عقب مانده
چرا برم داشتی وبر روم افتادی
و از یک دقیقه بیشتر کم دادی؟
روم
کم شد!
اگر
رهگذری از شاعر ِ ساعت بپرسد وقت چند است چه خواهد شنید؟
اگرسوال شونده بگوید یک ساعت و من دقیقه از من گذشته است
پرسنده چه خواهد گفت؟
بعد از
هنوز وقبل از تو با توام یعنی چه؟
آیا
خواننده ی عادتی با طرح این سطرها گیج نمی شود؟
عقرب هایی
که بر میزو مغزِ شاعر کار می کنند چنان گیج گاهش را مثل خوره
خورده اند که منطق زبان و زمان از حال ِ معمول ساعت خارج شد
تا به حال تازه ای دربیرون ِ زمان و زبان ساعت برسد.
در حال ِ
تازه ای که این متن به ارمغان آورده دیگر از دیکتاتوری جنسیت
خبری نیست.
نه مردی
در منطق زبان ساعت هست نه زنی. شاعر جنسیت خود را در ساعت به
عنوان یک مرد یا زن و یا زنمرد از یاد برده است.
اگر راوی
ازساخت مردسازو فاعلیتِ زبان انزجا ر نداشت می توانست بنویسد د
ر هر سه ساعتی که روی تو من می افتیم؟ سرآخر سر ِ دیوار که
آونگ دارمان زد اجرای چه نقشی را در این شعر به عهده دارد؟ اگر
شاعربا نوشتن این سطر فقط می خواسته اشاره ای به ساعت دیواری
داشته باشد چرا سری بر دار می کند؟ آیا اشاره ای ندارد به
مفاهیم ابدی و اذلی در زروانیسم؟ آیا نمی خواهد این تعلیق
همیشگی، این بر آونگ بودن دایم آدمی را که حلاج ِ در زمانی ِ
همیشه هاست زیر سوال ببرد؟
انگار
برای شاعر،عشق و از آن مهم تر عشق بازی مقدس ترین معبر ممکن
برای فرار از ابزوردیت و پوچی ِ این زندگی است وی آرزومند
معاشقه ای در همیشه و انزا ل در همیشه هاست.
در خوانش
چندباره این شعر لذت ادبی ولذت معاشقه با هم یکی شده متن به
سطر ِ آخر که می رسد در اوج لذت دهی با طرح سطری کم جان موکول
می شود اما تمام نمی شود سبب ساز تعلیقی می شود که خواننده را
در هر پرسیدن ِ ساعت از رهگذری که زمان خود را گم کرده است،
دوباره خواهد خواند.
نوشتم که
عشق بازی در شعر ساعت جای عشق که سوبژه ای ذهنی بیش نیست، می
نشیند تا مقدسی آسمانی را زیستی کرده باشد و این به اعتقاد من
کاری است که هر متن معاصری را مسئول می کند تا مسئولیتی زیستی
را به متن ِ خود واگذار کند.
چه کسی می
گوید که عشق بازی نمازی برای ادای فریضه ای به مثابه یک عشق
واقعی نیست همان چیزی که سنت و مذهب توامان دوری و پرهیز از آن
را تبلیغ می کنند درشعر ساعت، عرفان بدن جایگزینی پیشنهادی
برای عرفانی گم و آسمانی است که طی قرن هاخود را در نرسیدن
تعریف کرده واز معشوقی که می تواند همسر و هم بسترباشد خدای
غیرقابل دسترس ساخته است خدایی که پرستیدنش را فقط در لفافه و
حجاب دوست می داریم.
در هر سه
ساعتی که روی تو من می افتیم
خدا خدا
می کنم
باطری روی
دست ما باد و ما باطل
که من توی
توروی من تو در تو
تو هر
توهای جهان ِ منی
در ساعتِ
من وسی دقیقه از تو عقب مانده
چند ساعت ومن دقیقه باید از من جلو بزنم
که چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟
منی که پیش از پس از تو با تو بوده ام
بعد از
هنوز و قبل از تو با توام
بعد از
هنوز وقبل از تو تعریف یک همیشگی است که چندین ربع قرن از من
که همان اندیشیدن است ، عقب مانده است
.
من چگونه می تواند از اندیشیدن جلو
بزند آیا بدون پیدایی عشقی واقعی و زیستی اندیشیدن می تواند از
من جلو بزند؟ شاعر ساعت به رسیدن رسیده است به عشق بازی در
بستر کلمات با معشوقی که خود شعر است.