این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

«عده» ی «قا»  سررفته

ملیحه تیره گل

 

 

دقيقه­ی شروع همان دقيقه­ی پايان است                                                                                  

 

 

ديدنی

ناديدنی

هست

نيست

چه می­دانم

هر چه هست

از ترس خالی ست

 

نگاه، قاعده را از تاک…

چه می دانم فعلش چيست

هست؟ برمی دارد؟ می گذارد؟ نيست؟

گفت: بگذار «برمی دارد»

می بينی؟ ترس سرش می شود

به اعتبارِ «از»،  برمی دارد می گذارد «برمی دارد»

 

مگر آب و خاک و آفتاب و هوا قاعده برمی دارد؟ برنمی­دارد:

نگاه از چارسو تصادف می شود

 تاک را انگور می دهد. همین

 

نه! معنی درست نيست! جمله کامل نيست!

(دل قاعده شور می اُفتد

دل قاعده معمولاٌ شوری ست)

 

 

معنی ها را سوا کردند

کال از رسيده

درشت از ريز

لهيده از تازه

نه نمی گذارم، اين يکی به شرط چاقو نيست

تلنگر تلنگر را … رفت تا دورهای دست

 

 

تا عاشق از راه برسد

فشار دادند

چاپ

محصول فشار انگشت

هست؟ نيست؟ بوده؟ نبوده؟

فشار دادند

پس معنی چه! می دهد؟ نمی دهد؟

ظرفيت تکميل است؟

مثل اتوبوس يا هواپيما؟

قاعده

ديدنی

ناديدنی

کف می کند

ترس سر می رود

فقط آن قدر سر می رود که دست های عاشق را تر کند

ترس

دیدنی

نادیدنی

ظرفيت را اشغال…

فعلش چه می تواند باشد؟

«کرده است»؟ کرده است.

شعرش تمام می شود

نقطه­ی پايان می گذارد

 

چه شعری! چه شعری! به به!

باریکلا شاعر خوب!

 

 

باشد باشد عشقی نوشته نشد نشود

 نمی گذارم، اين يکی به شرط چاقو نيست

تلنگر ترس را اشغال...

تا دورهای دست

 می کند

تلنگر قاعده را به «قا» و «عده»  قسمت…

می شود؟ نمی شود؟ می کند؟ نمی کند؟

چه فرق می کند که نمی کند

يا اشغال... تا دورهای تاک

 می کند

وقتی ترس

 سررفتنی

 سررفتنی

تاک هم سر می رود

آن قدر سر می رود

 که انگور

در یک آه

 به نگاهِ شاعر

                   نگاه می­کند.

 

 

 ژانويه­ی ‏2002