ISSN: 1768-2819

انــدیشـــــه

 

« خداوند ِ پسر ؛ دراما »

سینا دادخواه

 

 

کافی است کمی شجاعت داشت و گفت که مسیح بیشتر از آنکه موجودیتی عبرانی باشد  موجودیتی هلنی است.

 

ما می دانیم که سنت مکتوب فلسفی تنها و تنها در فرهنگ هلنیستی روی داده است. فلسفه مکتوب و بیشتر از آن درامای مکتوب - که بعدها به عنوان سرچشمه های اعتلای  فرهنگ غربی بازشناخته شدند- برای نخستین بار در یونان عصر طلایی عروج نمودند و این پدیدار حامل معنای دقیقی است. نوشتار و مکتوب جایگاه یکه و یگانه برای مفاهیم مربوط به  انسان «غیر الهی» است. آنجایی که مفهوم  درست همانند انسان میلاد و مرگی توامان دارد. نوشتار جایگاه  میلاد و مرگ « مفهوم» است. اسطوره ی معنای از پیش موجود - خدا - برای طبیعت و جهان در دل نوشتار است که به زوال می گراید. تراژدی یونانی در اوج خود و درست در زمانی که می خواست از شرح داستان خدایان جدا شده  و به روایت زندگی انسان بپردازد از گفتار به نوشتار و از امر شفاهی به امر مکتوب تبدیل شد. دراما ، اینک ابزاری بود برای فراموشی اقتدار خدایان. تراژدی به گونه ای اعجاب انگیز با ذات نوشتار تلاقی کرد. با مرگ. با تقدیر. تقدیر مرگ باری که « اصالت»  یک تراژدی هلنی را رقم می زند دقیقا به این دلیل به وقوع می پیوندد که گفتار ِ امر وحیانی را پس پشت نهاده بود و اکنون خود را آماده بازی با امر متعلق به انسان در نوشتار می دید. عرصه ای توسط درام نویسان یونانی کشف شد- روایت نوشتاری - که از توصیف صرف طبیعت و شرح هوسبازی های خدایان بسیار مخاطره آمیز تر و درعین حال جذاب تر می نمود. روایت نوشتاری برای اولین بار در تاریخ پدیده ای به نام « نویسنده» را به وجود آورد. مولف دراما  اکنون می توانست سرنوشت « نفس» را در نوشتارش با مرگ یکسان بگیرد و از دل این همسانی افق واقعیتی برتر را جستجو کند. دقت کنید! قهرمان می میرد.خدا می میرد. معنا می میرد و پشت همه این مرگها « رستگاری»  منتظر است. رستگاری برای حیات بیرونی مولف. مولف- درام نویس- حیات درونی و ذهنی اش را به مرگ می آلاید تا زندگی بیرونی اش را با گونه ای سرخوشی برخاسته از خلاصی از وجدان معذب  و « وانهادگی » بیاراید.تراژدی برای مولف یونانی مانند یک مکانیزم دفاعی عمل می کند. درام نویس با کنش نوشتن مرگ را چون سایه ای بر سراسر اشیا و افراد و مفاهیم می افکند؛ آنها همگی در تقدیری تب آلود خواهند مرد و کشمکش های دراماتیک درون متن نیروی محرکه ای است برای شتاب دادن به وقوع این مرگ مقدر. انگار که درام نویس می خواهد سریعا « کار» را به انجام رساند و با این سیاست خود را به « سلامت» نفس نزدیک سازد و زندگی واقعی انضمامی را از شر مرگ وارهاند. دراما  با این وسیله سعی دارد خود را از  ابتذال و خشونت عریانی که در دنیای پیرامونی به پرسه زدن مشغول است، دور کند. مولف دراما در نهایت بازی کردن با مرگ در تراژدی اش را برای خلاصی از مرگ عریان جهان می خواهد.« من» در آگاهی خویش  به میراندن همه چیز دست می زنم تا در واقعیت خویش با « اروس»  یکسان شوم. خواست قدرتی حیات باورانه است که ترازدی را می زاید.

 

اما در سنت و الهیات عبرانی پروژه رستگاری به گونه ای دیگر و عملا متضاد دنبال می شود. در عهد عتیق  رستگاری به « درون» متن می آید. با متن یکسان  می شود.خواست خداوند و مشیت الهی بر این است که  انسان رستگار شود و این چیزی است که یهوه در مکتوبش «گفته» و « وعده»  داده. متن دیگر بر خلاف فرهنگ هلنیستی جولانگاه دال ها نیست بلکه عرصه ترکتازی مدلول برتری است که گرچه غایب است ، اما بر همه چیز حاکم است و بر همه چیز متقدم. رستگاری اکنون مطابق خواست ملوکانه و آمرانه ی این «دال» امکان پذیر خواهد بود. رستگاری در عهد عتیق به یک « دال» فروکاسته می شود. و این بار نه سلامت و نه شور نفسانی است که غایت نوشتار است ؛ بلکه نوشتار وحیانی دارای معنای وطلقی است که هیچ گاه توسط نفس آلوده به « گناه آغازین» ادراک نخواهد شد . جستجوی رستگاری در دنیای  واقعی و بیرونی به معنی تمرد از امر و وعده ی ذات اقدس است. بالواقع دیگر مولفی انسانی وجود ندارد که برای خلاصی بنویسد و خلاصی را از یک جدال نفسانی با خویش  به دست آورد ، بلکه خلاصی امری است منطبق بر مشیت و خواست الهی از پیش موجود  و به دلخواه یهوه  در تاریخ حلول می کند. خلاصه اینکه در عبرانیت ، متن نوشتاری نیست که با تناقضاتش مفاهیم را به وجود می آورد بلکه رونوشت دست دومی است از گفتار ناب حقیقت از قبل اندیشیده.

 

برای درک بهتر کافی به چهره انتهایی هلنیسم توجه کنیم. سقراط. سقراط کسی که نمی نویسد.سقراط در نقطه ی زوال و سقوط  هلنیسم قرار دارد. اگر او یک درام نویس بود شوکران را سر نمی کشید. با سقراط است که مرگ از نوشتار به جهان کوچ می کند.مرگ سقراط در واقع مرگ مطلق  خود تراژدی است. تصادفی نیست که هر « یونان» خوانده ای صحنه های مربوط به مرگ سقراط در رساله ی افلاتون را ترازیک ترین صحنه ی تراژیک تئاتر بشری می داند. آخرین شعله ، کشیده ترین شعله خواهد بود و زیباترین شعله. سقراط - شاید خود نخواهد- ظهور پیش از موعد عبرانی گری است. او مرگ را به چیزی زنده مبدل می سازد. چیزی که باید با « چشمان یک فیلسوف»  به آن نگریست و در نهایت آن را لاجرعه سر کشید و به حقیقت دست یافت. باز هم تصادفی نیست که سقراط تنها دارای موجودیتی « متنی» است و خود ، مولف و نویسنده نیست. «نشانه» ای است از حقیقت در نوشته های افلاتون. حیات رمز الود متنی اش که با فن بیان شگفت انگیز افلاتون عجین گشته  ، حیات واقعی او را به عنوان یک شهروند درجه یک آتنی تحت شعاع قرار داده است. با سقراط تراژدی جایش را به  رسالات فلسفی می دهد و زیبایی جایش را به حقیقت. رساله های فلسفی که وعده رستگاری متافیزیکی سر می دهند. رستگاری افلاتونی. تهذیب نفس و « شناخت» حقیقت مثالی پشت دنیای ظواهر و عوارض .

 

حالا می توان به مسیح بازگشت. به اعتقاد من مسیح بار دیگر تراژدی را زنده می سازد. البته اگر سنت توماس و میان پرده ی فلسفی قرون وسطی که الهیات مسیحی را بر شانه های « لرزان» ارسطو استوار ساختند ، وجود نداشتند درک این مسئله واقعا ساده تر بود. مسیح بی شک شخصیتی دراماتیک است که به ضرورت از درون ایدئولوژی « انقلابی» مسیحیت اولیه ساخته و پرداخته شده. مسیح پیش از اختلاطش با عبرانیت و متافیزیسم یونانی خود مستقلا یک تصویر و وانموده در ایدئولوژی فرودستان انقلابی بود. و ریشه این تصویر را به ناگزیر باید تا تراژدی یونانی پی گرفت و به اعتقاد من در چهره ی اسطوره ای چون ارفه. کسی که دال برتر را برای همیشه از دست داده  و اکنون با تلاشی مضاعف می خواهد این « اختگی » را تصعید دهد. اریدیس می میرد. ارفه زنده می ماند و شاعری بی همتا می شود که با ترانه ها و آوازهایش ، طبیعت و آدمیان و خدایان را به تحسین و در عین حال آشوب وا می دارد. ارفه با مرگ اریدیس نمی میرد بلکه دچار مرگی ثانوی می شود. درحقیقت به « تصویر» مرگ دچار می شود. رویارویی با مرگ اریدیس برای ارفه حکم وجدان معذبی را پیدا می کند که تنها راه نجات از آن دست یافتن به حداکثری ممکن از زیبایی و افسون کنندگی است. سرانجام ارفه چون هر موجود تراژیک دیگری مرگ مقدر است. او را راهبگان مونث معابد دیونیزوس می کشند در حالی که سر جداشده از بدنش بر رودخانه مقدس همچنان نام و « کلمه» اریدیس را نجوا می کنند.مسیح هم بسیار شبیه چنین تصویری است.او را خاخامهای یهودی می کشند.او قبل از مرگ جسمانی اش جهان را با معجزات خویش به اعجاب واداشته.او نیز چنین نیرویی را از راه رویارویی با تصویر مرگ به دست آورده است. تصویر غیاب خدا.

 

کافی است کمی شجاعت داشت و گفت که مسیح بیشتر از آنکه موجودیتی عبرانی باشد  موجودیتی هلنی است.

 

 

 

كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است