آنگاه كه
نشانه به شئی بدل میشود...
مهدی
سليمی
" اين مقاله
به مناسبت صدمين سالگرد مشروطه خواهي در ايران نوشته
شده است. در حقيقت جستاري است در باب مفاهيم مشروطه و
مشروطه خواهي. و بنا به اقتضاي اين گفتمان، طبيعي ست؛
اگر در پي ريشه يابي واژه ي مشروطه و بنيان هاي فكري
مشروطه خواهي، باشيم.
مشروطه در
اصل به معني شرط گذاشتن است؛ كه ما آنرا در واقعيت
تاريخي شكل گرفته به محكوم كردن تك محوري و مفهوم
اتوريته موجود در احكام دولتي تك محور تعبير مي كنيم.
مشروطه خواهي خواستار حذف تك محوري و رسيدن به يك
همزيستي مسالمت آميز است.
در اين
مقاله از جريان مشروطه خواهي روي داده در ايران، تنها
واژه مشروطه به عاريت گرفته شده است؛ و نتيجتا كاري به
جوانب جريانات مشروطه، تاثيرات آن و همچنين دست يافتن
به اهداف اصيل ارائه شده در قالب مشروطه خواهي در
ايران و تداوم آن در نظام سياسي، نداريم.
نويسنده اين
مقاله معتقد است كه انعكاس و تجلي مفاهيم مطرح شده در
غرب درباره حقوق فردي و حقوق بشر و تجليات انسان دوستي
را در وجوه مختلف آن در مشروطه خواهي ايران مي توان
بررسي كرد. وهمچنين اتفاقات بر آمده از كنشهاي اجتماعي
در قبال مشروطه خواهي و همسويي آن با افكار جمعي، براي
رد سوژه محوري در يك جامعه كه به مشروطه خواهي تعبير
مي شود؛(مفهوم سياسي آن) را مي توان در روابط بين متن
و مؤلف نيز مشاهده كرد.
آنگاه كه
متن به خود مؤلف شرط گذاشته و او را به يك همزيستي
مشترك فرا مي خواند و با گريز از سوژه محوري، مجلسي را
طراحي مي كند كه تعداد جايگاهايش برابر با تعداد
مخاطبان اثر خواهد بود. در اين صورت با قرار دادن معنا
به صورت لايه ايي در متن توسط مؤلف و طغيان او
براي اثبات
محوريت خود، در همزيستي ايجاد شده ؛ مي توان واقعيت به
توپ بسته شدن مجلس از طرف عنصر مقتدر را تداعي كرد.
بنابراين در
اين مقاله بيشتر به ريشه و بنيان انديشه هاي راديكالي
در مفاهيم بدست آمده از مشروطه خواهي پرداخته مي شود؛
و جنبه هاي كاربردي آن در برخورد با يك متن بيان خواهد
شد.
پس متن،
مؤلف و خوانندگان را به جاي سه ضلع مثلث مشروطه خواهي،
يعني مشروطه خواه، دولت و مردم جايگزين مي كنيم و به
روابط آنها مي پردازيم."
اجازه
دهيد مقاله را با يك مثال از"بودریار" شروع كنم:
"ماجراي زني
را در نظر بگيريد كه مردي براي اش نامه عاشقانه پر سوز
و گدازي مي فرستد. زن مي پرسد: كدام بخش از وجود اش
مرد را بيش از همه فريفته بوده؟ مرد چه جوابي مي تواند
داشته باشد؟ البته كه چشم هايش. و بعد چشم زن، پيچيده
در كاغذي تيره، با پست به دست اش مي رسد. مرد خرد مي
شود. نابود مي شود. زن سرنوشت ساز آن ديگري مي شود"
در اين
مثال ابژه زن، زنانگي خود را مشروط مي كند.
زن همواره
حضور دارد.چه هنگامي كه چشمانش همراه با ساير اجزاء
كنار همديگر قرار مي گيرند و ساختار او را تشكيل مي
دهند؛ و چه موقعي ايي كه چشمانش به تنهايي تداعي كننده
تمام ساختاري ست كه در نهايت به ابژه زن ختم مي شود.
از اين مثال زن را حذف مي كنيم. در اين صورت تنها چيزي
كه باقي مي ماند يك سئوا ل است. يك شرط كه از طرف زن
مطرح شده و علت ميل مرد را جويا مي شود. سئوال، سوژه
را در دام خود اسير كرده و مرد را غايب مي سازد. اين
همان سر آغاز اسطوره سازي ست.
در توصيف
زنانگي، مرد براي گريزازدلايل وابستگي اش نشانه ايي (و
البته كليشه وار) از زن را به اختيار بر مي گزيند. ولي
با اينحال هنوز محوريت و حاكميت بدون شرط خود را نگه
مي دارد. در اين قاعده ي بازي، زن آن نشانه را به شئي
پيچيده شده در كاغذي تيره (كليشه وار تر) تبديل مي
كند. زن با از دادن دليل وابستگي اش به يك نهاد،( با
ازدست دادن چشمانش) سوژگي را از مرد مي ربايد. چرا كه
مرد آن جزء بدست آمده را دليلي مبني بر تصرف ابژه خود
مي پنداشت. زن در اين مثال با تحت لفظي گرفتن استعاره،
نظم نمادين را مضمحل مي كند. و نتيجتا مرد وجهه اش را
مي بازد. سوژه مرد از مقام استعلايي فرو كاسته و به يك
شئي بدل مي شود و در طرف مقابل، زن چشمانش را از دست
مي دهد.
آنگاه كه
زن حاضر باشد تمام اجزاي خود را تنها يك شئي جلوه دهد،
به يك شورشي تمام عيار تبديل مي شود كه در راه سلب
قدرت از حاكميت مطلق قدم برداشته است.
زن در اين
مثال يك مشروطه خواه است "
يك جانباز
كه در راه اهداف اصيل اش حاضر به دادن جانش مي باشد."
اگر زن بار
ديگر بگويد كه كدام بخش از وجودش مرد را بيش از همه
فريفته است؟
مرد چه
جوابي مي تواند در چنته داشته باشد؟
او قاعدتا
اينبار دليل وابستگي اش را بيان نمي كند. يا بهتر
بگويم دليلي در اين كار نمي بيند. چرا كه دليل وابستگي
اش توسط زن تبديل به يك شئي دست يافتني مي شود.
مرد ترجيح
مي دهد فقط يك ابژه جنسي باشد كه در طرف مقابل زن قرار
گيرد. بدون داشتن هيچ استيلا و برتري نسبت به نقطه
مقابلش.
" فوكو" مي
نويسد:
" مؤلف تنها
بخشي از يك ساختار را نشان مي دهد.آن هم در مقام سوژه،
نه مذكر"
پس مرد
ترجيح مي دهدكه در اين بازي ارزش كالاي مبادله شده را
پائين بياورد. مانند اينكه بگوييم قمار بازي چيزي
فراتر از برد و باخت است.وقتي در بازي پاي پول هنگفتي
در ميان است؛ مي توان گفت قمار بازارزش پول را پائين
مي آورد. براي يك قمار باز شرط بازي تنها يك نقطه ي
آغاز است نه در برگيرنده كل بازي.( نوشته نيز جايي
آغاز مي شود كه موضوع نوشته به طور پايان نا پذيري محو
مي شود.) شرط بازي هر دو طرف را در يك موقعيت يكسان
قرار مي دهد. آنها قواعد مشتركي را براي تداوم رابطه ي
ايجاد شده در حين بازي رعايت مي كنند و به يك لذت
مشترك حاصل از موقعيت يكسان (همزيستي) مي رسند.به اين
خاطرقمار باز به هرگونه پيش آمد اتفاقي تن خواهد داد.
در مثال
بالا ديديم كه مرد نيز حاضر مي شود در بازي خود ارزش
كالاي مبادله شده را پايين بياورد. همه اين رابطه
ها(مرد و زن، قمار بازان، متن و مؤلف) مانند پاندولي
ست كه دو طرف آن بدون برتري خاصي بر ديگري مقابل هم
قرار مي گيرند.در اين رابطه ها تنها ميل حكم فرماست و
قدرت زاذه ي ميل بازيكنان خواهد بود.
ميل به
يك كل، به يك قالب، تن نگريسته شده يا همان فيزيك
سرخوشي.
اينجا ما با
دو طرف بازي يا همان زنانگي و مردانگي روبرو مي
شويم.زنانگي كه به قول "ژان بودريار" در برخي افراد،
مرد يا زن جلوه مي كند. دقت كنيد كه زنانگي، سوژه زن
يا مرد نيست.بلكه صفتي ست كه همه نااستواريهاي ميل را
به معرض ديد مي گذارد.
بودريار
معتقد است كه : "زن، غياب ميل است."
حذف زن با
توجه به حذف مرد(نقطه مقابل آن در مثال بالا)همان
ايجاد ميل مفرطي است كه از حذف معنا بدست مي آيد. چرا
كه ميل بشري برخلاف غريزه حيواني همواره از راه رجوع
به نيستي شكل مي گيرد (نيستي معنا). لذتي كه بعد از
حذف چشم از ابژه جنسي قابل تعريف است.
ابژه جنسي
اينجا ديگر هيچ استعاره و نشانه هاي نمادين نخواهد
داشت؛ و رابطه بين دو طرف موردهاي جنسي مانند پيشامد
هاي اتفاقي بازي قماربازاني خواهد شد كه پول را از لذت
بازي خود حذف كرده بودند.يا همچون زني كه چشمان خود را
از دست مي دهد؛ و مؤلفش را از مقام سوژه پائين مي
كشد.( مفهوم مشروطگي).
متن
عصيان مي كند.او خواستار قطع تمام وابستگي هاست.
لايبينتس مي
نويسد:
" تو گويي
ساعت هاي جيبي زمان را به اتكاي نوعي قوه زمان نگاري،
بدون نياز به فنرها، اعلام مي كند. يا تو گويي آسياها
غلات را به ياري نوعي خصوصيت خرد كنندگي، بدون نياز به
چيزي چون متعلقات سنگ آسيا، آرد مي كند."
متن علت ها
را زير پا مي نهد و قدرت خود را به واسطه ميلش به
نمايش مي گذارد.مانند قاعده زمان مندي ساعت هاي جيبي و
يا خصوصيت خرد كنندگي آسيا كه چيزي فراتر از رابطه
روابط علي و معلولي است.
نتيجتا، متن
به فراخواني بدل خواهد شد كه خواننده را براي مشاركت
در رابطه هايش فرا مي خواند.
متن،ديكتاتوري سوژه محوررا از مقام خود به پايين مي
غلتاند ولي نابود نمي كند. بلكه سوژه در يك سوي مثلث
مشروطه خواهي مفروض قرار مي گيرد. به قول "ميشل فوكو"
: سوژه تنها بخشي از ساختار را نشان مي دهد.
فوكونيزگفتمان پيشنهادي خود را با جمله اي از بكت آغاز
مي كند، با اين عنوان كه :
" چه اهميتي
دارد كه چه كسي حرف مي زند؟"
در گفتمان
محوريت بحث از اشخاص گرفته مي شود.در اين صورت هر شخصي
با هر پيشامد ذهني، و با هرگونه از حافظه تاريخي خود
در آن شركت خواهد كرد.اين حضور وسيع، معنا را به تعويق
خواهد انداخت. و مجلسي (همچون مجلسي كه مشروطه خواهان
خواستارآن بودند) از خوانندگان بنا خواهد شد كه به
صورت جمعي و در عين حال با برداشت هاي متفاوت از متن،
در آن حضور پيدا خواهند كرد. تا تنها ناظر اثر مؤلف
نبوده بلكه در جريانات متن نيز شركت كنند.مانند مجلس
تشكيل شده بعد از انقلاب مشروطه كه حق شركت در سياست
گذاري هاي كشوررا داشتند.
و امسال
صدمين سالگرد همين مشروطه خواهي در ايران بود.
آيا روزي
فرا خواهد رسيد كه صدمين سالگرد مشروطه خواهي در متن
را جشن بگيريم؟و يا همه اينها تنها تعبيرات نادرستي از
طرف نويسنده اين مقاله بوده است؟
تابستان85