پس زندهگیئی که
موسیقی نخواهد،
اشتباه است،
اشتباهیست. چنین
گوید نیچه. چنین
ببینیم؛ و چنین
بخواهیم. به همیشهی
شعر که فکر میکنیم،
به صدا، به حرف که
فکر میکنیم، به کلمه
به کلام میرسیم. به
کلمهی شعر که کلام
میدهیم، به موسیقی
در کلام، موسیقیی
کلام و موسیقی از
کلام میرسیم.
موسیقی همراهیست که
همیشهی شعر را از
همیشه همراهی
میکند.
و بعد جدایی. و جدایی
عادت. و زبانِ شعر از
زبانِ نُت جُدا. چرا
جُدا؟ جدا" چرا؟
جدایی که وهن است و
حُمق هم جدیست؛
بهخصوص این روزها،
با هزارهی وهن.
مهرداد فلاح بر تمامِ
صفحهای مینوشت:
بله... با شما
هستم!
شما که با
سایههاتان سنگ پرتاب
میکنید
و به جا پایتان
همیشه برمیگردید
شما که از «آریِ»
دیوار هم
نمیگذرید...
آینهای که شما را
مرتب میکند من نیستم
اشتباه نگیرید!
و تکلیفِ خودِ خودش،
و خودِ خودمان را با
خودِ متناش، با خودِ
شعرش، روشن میکرد.
باری، فلاح به
«آریِ» عاریه «نه»
میگوید و همراهِ
میکند شعرش را
با همراهِ جدا
افتاده، با کلامِ
کلمه. با آهنگی که
هماهنگ میشود با شعر
و کلمهای که گِردِ
شعر رقصیدن آغاز
میکند. روزی،
قرنی، همیشهای، نبضِ
هستیی فلاتون با
ریتم زده میشد و
امروز، شعر به
جوهرهی دیونیزوسیاش
برمیگردد. این
بازگشت ابدی که
برگشتن نیست، گشتن
است، به دور شعر گشتن
است: قَمَر شدن است.
پنج سال پیش، مانی
صفیخانی، گیتاریست،
خواننده و آهنگساز،
گروه موسیقیی «هک»
را تشکیل میدهد
و کار ساختِ موسیقی
بر دفترهای شعر «از
خودم» و «دارم دوباره
کلاغ میشوم» مهرداد
فلاح را آغاز میکند.
در سال 2003 آلبوم
«زیر پوستم» منتشر
میشود که نُه قطعه
موسیقیست بر روی نُه
شعر فلاح. از این
مجموعه دو قطعهی
«شیپور» و
«زیر پوستم» را
میتوانید بشنوید و
بخوانید. کلیپ
«این شهر» از
همین آلبوم چشم
و گوشِ شعر را باز
میکند.
این روزها، آلبوم
تازهای منتشر میشود
زیر عنوان
«من» که سیزده
قطعهی دیگر را شامل
میشود. از این
آلبوم، قطعهی
«من» را
میتوانید به گوش
بخوانید.
و یادم میماند - تو
هم اگر یادی مانده
برایت، یادت بماند -
که شعرِ هفتاد، هفتاد
و هفت هزار و هفت صد
و هفتاد و هفت
راه پیشِ پای شعر
گذاشت که یکیش هم
این است که به سمتِ
تمامیت میل میکند و
هنر را به تمامی
میخواهد. هنر زبانی،
هنرِ کلامی، هنرِ
چندوجهی و هنرِ
چندرسانهای که زیرِ
پوستها غوغایی
بیانتها به پا کرده،
میکنند. این است
هنرِ هفتاد. هنری که
شاهنامه را هم
دوباره نوشت. و
نمیشود، نه نمیشود.
دیگر نمیشود که...
نمیشود که چشم
ببندی و بگویی نیست
به این سادگیها
که نیست نمیشود
روبهروی تو سبز
میشود
راه نمیدهد که
قدم برداری
برگردی اگر
به سایهات
میچسبد
همراه تو
میآید... هر جا که
بخواهی
و نخواهی
هست!
و درستش این است
که بغل دست خودت
جایی
همیشه برایش
نگهداری
و هوایش را...
خلاصه این که او
را
دست کم نمیتوان
گرفت
نه... اصلا"
نمیتوان گرفت!
پ.ش