تخيلِ زبان

 ثريا كهريزی

 

 

      نظرى مى‌گويد « همه چيز را ذهن مى سازد» و نظر ديگرى بر اين عقيده استوار است كه «همه چيز در ذات خود آن همه چيز است» . اين  تناقض بارز، ذهن را بر آن مى‌دارد تا به دنبال دلالتي باشد كه شايد بتواند راهى منطقى و قابل درك در اين چالش عظيم ايجاد كند. «  تخيل » يكى از آن دلالت‌هايي‌ست كه در فرايند خود، واقعيت هاى تلويحى را با تكيه بر  متا فيزيك حضورپديدارمی سازد. « كله ريچ » مى‌گويد : تخيل قوهى خلاق بشراست انرژى زيست و عامل كل ادراكات اوست . اگر اين گفته را بها دهيم اين طورمى‌توانيم بگوييم كه تمام تحولات بشري با مايهى تخيل « ماست » مى‌شود و فرايند حركت اشياء از دريچه ى انتزاعى تخيل به  تكامل خود ادامه مي‌دهد  . در اين صورت سوال اساسى آن خواهد بود كه  حقيقت خود اشياء درکدام پارامتر واقعي زيست قرارمي‌گيرد ؟ . اگر جمله‌ى « من فكر مى كنم پس هستم » را دراين بحث بگنجانيم آن وقت مي‌توانيم از خود بپرسيم كه پس اين " هست"  كه نماينده‌ى كل ذات وجودي بشراست  در كجاى اين انرژى مجازى ( تخيّل) قرارمي‌گيرد ؟   ويا اگراين هست را به مثابه ى «حقيقت » بپنداريم ، آنگاه تخيل را در كدام عامل حقيقي مي شود ترسيم كرد و تعريف داد ؟  و اگر تخيل صرفن يك عامل انتزاعى‌ست پس جايگاه اصلى آن ( يعنى عامل كل ادراكات بشرى كه خود شامل تحول وحركت است ) در كجا خواهد بود؟  واقعن اگر آن گونه باور داشته باشيم كه تخيل چيزى نيست جز مشاهدات ذهنى،  بايد به آنچه  روند غيرقابل توضيح ذهن است شك كنيم و مدام اين دغدغه را داشته باشيم كه ساده‌ترين رفتارهاى روزمره‌ي ما هميشه در فضاي مه گرفته وكدربين واقعيت و رويا است واين تاريكي عظيم همواره مانع  ساده ترين رفتارمان مي‌گردد حتا رفتارهايي نظير پلک زدن و نفس کشیدن . اما اگر ذهن خود را آزار ندهيم و به تعريف گذشته گان  درمورد تخيل  كه همان استعاره؛ مجاز؛ ويا تصويرهاى دست نيافتنى ذهنى ست قانع باشيم آيا به راستى به اين عامل عظيم بي توجه نبوده  وقدرت بى‌كران آن را كوچك نشمرده ايم؟  

    برپايه‌ى نظريه‌ي « فكر درلايه هاي مُستِر تخيل »، بايد دنبال دلایلي بود كه رابطه‌اى پايا با تخيل  وتعميم وانتقال آن  به زبان داشته باشد ودر اين راه ، منطقى‌ترين مواجه شايد آن باشد كه به توده‌ى عامل تخيل زبان بپردازيم و اين نيروي خلاق و عظيم را درلابلاي دنياي زبان جستجو كنيم . در اين راستا بيشترازعواملي چون « تركيب وتلفيق » ،« اين هماني»،« تعليق » و« خلع عامل تعيين كننده » كمك مي‌گيريم كه گمان مي رود انگيزاننده‌ترين عوامل درخلق رفتارهاي متخيل زبان باشند . براي مثال در توضيح متغير« تلفيق و تر كيب » به نمونه ى  تخيل جنسى اشاره مى کنم که فرد در مراحل شناختي نشانه‌ها؛ ملکه‌ى ذهنش را با موجوده‌ى دم دستى اش تلفيق و با پيوند و ترکيب «واقعيت و رويا» هسته‌اى معنادارخلق کرده تا به روند انتظام طبيعى ميل به ارضا شدگى دست يابد . 

     بايد گفت كه انگيزاننده هاى زبان براصل تنوع وتکثر استوارند . درمشاهدات پايه ، گرايش عمده ی اين انگيزاننده ها بر کنش و واکنش هاى راديکال است چرا که اگر کنشى ا ز نوع خنثى بروز کند  واکنش مقابل آن نيز تکانشى وديناميکى نخواهد بود به اين شکل که اگر دالى بدون پتانسيل دربستره وسطح زبان رخ بدهد هيچ مدلول  دينا ميكي شکلى صورت نخواهد گرفت. نكته اي كه بايد به آن توجه كرد اين است كه اگربخواهيم زبان را از حالت كليشه اي اش يعني ابزار انتقال معنا بودن خارج كرده و با زبان مانند يك نيروي خلاق برخورد نماييم- چرا كه در صورت ابزاري ديدن، زبان  صرفن به مانند ظرفي خواهد بود  كه معنا درآن ريخته شده و با تخليه ي معنا از آن ، ديگر زبان به هيچ كاري نمي آيد- بايد به متغيِّرهايي كه به آن ها اشاره شده ومي شود توجه كرده و آن ها را به كار ببنديم. در واقع سعي ما در اين مقاله براين خواهد بود كه نشان دهيم زبان صرفن يك ظرف حاوي معنا نيست بلكه « زبان  خود حاوي خود است » ودرصورت متخيل كردن آن ، با حذفِ معنا نيز هيچ آسيبي  به هويت وجودي آن نمي رسد. اما شايد اين سوال پيش بيايد كه چگونه مي توان زبان را از معنا تهي كرد  بدون آن كه به اصل آن لطمه اي  وارد شود ؟

يكي از اين راه ها،« خلع عوامل هسته اي وتعيين كننده » است . يعني بايد توده‌هاي معنايي‌اي را كه تمام انرژي زبان را منحصر به خود كرده وآن را به قالبي تبديل مي‌كند كه بدون« معنا» هيچ شخصيتي ندارد، خلع كرد تا  جايي براي خود نمايي خود زبان ايجاد شود . اين هسته‌هاي معنا به حدي بر زبان حكومت دارند كه گاهي جنگيدن با آن ها مانند جنگيدن با هزاران سال پيشينه و قدمت يك فكر اشتباه همه‌گير است ، واين يك واقعيّت است كه از گذشته‌هاي دور تا به اكنون به زبان به عنوان ابزاري براي انتقال معنا نگاه شده و پاك كردن اين ذهنيت غول آسا به راستي كار دشواري ست و در واقع  برخورد اينگونه با زبان به حدي تكرار شده كه تبديل به رفتاري موروثي و ژنتيكي درخود زبان  شده است به طوري كه گاهي كنش هاي زباني  شرطي شده اند و ياد گرفته اند كه صرفن كاركرد  حمل معنا را داشته باشند حتا برخي از اين كنش هاي زباني بدون آن كه خودِ معنا ازآن ها بخواهد كه اين رفتار ابزاري را داشته باشند ، به صورت خود كار وبه شكلي عادت يافته دائمن در حال حمل و نقل معنا و گاهي فراتر از آن ، معناسازي هستند  .  پديد آمدن و شكل گرفتن شگردهايي چون ايهام ، كنايه ، استعاره وغيره از همين جا ناشي مي شود يعني در حالي كه معنا مي خواهد يك توده ي فكري را انتقال دهد، كنش هاي زبان شروع به فعاليت كرده و درحين انتقال توده ي معنايي مورد نظر، هاله هاي معنايي ديگري را  ساخته و به آن معناي اوليه اضافه مي كنند . به عنوان مثال : شخصي از در وارد شده ، رو به مخاطبش مي گويد: من آمدم . در آن لحظه ، زبان مي‌تواند اين جمله‌ي خبري را با بي نهايت گزاره و جمله هاي  ديگر تعبير كند ازجمله:  من آمدم چون دلم خواست بيايم . يا من آمدم چون مجبور بودم كه بيايم . ويا اين كه من آمدم و گرسنه هم هستم و... در واقع اگر بخواهيم هاله هاي شكل يافته بر گرد اين جمله ي ساده را بر شمريم شايد تعدادشان بي‌شماربشود . با توجه به اين مثال درمي‌يابيم كه زبان به قدري با معنا عجين شده  كه خود دائمن در حال توليد معنا هاي غير واقعي‌ست و گاهي اين مسئله درد سر ساز نيزخواهد شد يعني به آن گونه معضلي تبديل مي شود  كه نمي توان هدف واقعي معنا را از يك جمله جدا كرد. به همين دليل نيزگاهي  تاويل و هرمنوتيك تنها راه فهم و انتقال يك معنا مي‌شود . به نظر مي‌رسد كه اصلن به دليل به بن بست رسيدن اين انتقال وارتباط بوده كه تاويل و هرمنوتيك نيزپديد آمده  تا شايد از اين راه ارتباط و فهم متقابل آسان‌تر صورت گيرد. اما اگراين روند سمج وبا پشتوانه را بشكنيم وکنش هاى آوانگارد رادرمحيطى صورى به واسطه ى فضا هاى ساخته وپرداخته رها کنيم  آن وقت مي توانيم زبان را از اين سيطره رها نموده و به خودِ آن اجازه ي بروز دهيم . البته اين رهاسازي بايد هدايتمندانه باشد نه به صورت آنارشيستي  وهم چنين بايد مميزي بين كنش هاي سايكوتيكي وكنش هاي آوانگارد قرارداد:  

 

بشر شديم    تو    من شديم من  /    ياتو؟   /   پس من يا؟    /  من!    / يا من   /  من يا من يا به دلايل يا به دلايل ثريا هستم يا / به دلايل من هستم من به دلايل يا / من به دلايل شخصى ثريا هستم / دلايل ثريا هستم / به دلايل ثريا هستم يا يا هستم يا يا هستم يا ثريا هستم يا هستم يا ثريا يامن!   /  يا يا   /  يا خدايا  /  ياالاها   /  يا منا!   /  يا ثريا يا   /  يا   /  ياى آخرتنها.

 

 

     اين شعرنمونه‌ى بارزهدايت « پتانسيل خود انگيززبان » است چرا که هرکدام ازکلمات آن به دورازهرگونه احتقان و درمشارکتى آزاد وارتقاء دهنده نمود پيدا کرده اند.

     على الاصول، متن هايى که داراى کنش هاى متعارض زبانی بيشترى هستند همیشه مستعدتر از متونى هستند که درصد كنش هاي آوانگارد  درآن‌ها پايين‌تربوده است اگر بخوا هيم تصويرى از اين سخن ارائه داده وآن را عينى تر سازيم پيشنهاد مى کنم تصورکنيد دريک فضاى برف گرفته ى شبي زمستانى، طرح قهوه خانه اى را ازدور مشا هده مى کنيد که رد پا هايي، جاده ى باريکی را تا به آن جا ترسيم کرده است طبيعتن در آن شرايط سوز و سرما شاخک هاى ريسک کننده‌ى شما از فعاليت افتاده وآن راهِ آماده به منزله‌ى تقدير کورو محتومى خواهد شد که به نا چار بايد از آن عبور کنيد . اين تقديرات محتوم همواره در قراردادهاى کليشه شده وجود دارند و صرفن گوى وميدان را در اختيار کسى مى‌گذارند که ريسک پذير باشد وسمج ! مثل نيما .

     اصل اساسى ديگربراي ايجاد تخيل زبان «پيوند فرا وا قعيت به واقعيت اشيا» ست و راهِ   ميان‌برش آن است که به ابژه تکيه كرد :

 

        « جرثقيلى نا گهان آمد خيابان را از زمين برداشت ...»  

« ناصر پيرزاد»

 

    اين گونه از تخيل زبان، با شيوه ي خاصِ ِ به کارگيري ازآن براي پيوند فرا واقعيت به پديدارها توليد مي‌شود . «جرثقيل» و« خيابان» براى دستگاه  ليمبيک  ملموس و قابل هضم است  اما زمانى  كه اين دستگاه مغزي كه كارش پردازش داده هاست ، به پردازش«عمل» جرثقيل مى‌پردازد براى زمان كوتاهي دچار اختلال مى شود  چون عمل جرثقيل براي دستگاه ليمبيك كاملن نا آشنا ست  پس، آن را به « پلا نوم تمپورا ل » يعنى بخش نا ساز گارى تقا رن ها انتقال مى دهد تا در فرايند اصل انطباق قرارگيرد وپس از آشناسازي آن و برا بر سازيش  با همسا نا نى چون « توهم » و« اغراق »، معنا يافته و شكل تازه و توجيه شده ي آن را دوباره اعمال مي كند. درواقع يکى ازعوامل ايجادكننده‌ي تخيل زبان  به کار گيري توهم است که با تخيل جدا ست  چرا که تخيل کننده از برايند تخيلش آگاهى نسبى دارد اما توّهم هيچ گاه آگاهانه رخ نمى دهد وهميشه در شرايط بحراني روحى- روانى فرد بروزمي‌كند . در نتيجه، توهّم  فاقد هر گونه برايند فکرى است وباآن، بحران شرايط تجربه مى‌شود.

   دلال ديگرى که وجود دارد « اين همانى » کردن تخيل و توهم است. درساختار هستى هيچ چيز بدون وجود ديگرى معنا نخواهد داشت . جذب، ترکيب و تبديل اساس هستى ست . حرکت بدون وجود ديگرى به زوال مى‌رسد . دررفتار شناسى کودک، اصل اين همانى و تشخيص،محورارتباط کودک با پيرامون اوست  مثلن اگر ساعتى را در معرض کودکى که هنوز تکلم نمى کند قرار دهيم ، کودک براى تشخيص به اين هماني پناه برده و  به ساعت خواهد گفت« تيک تاک» . اين همانى وجوه مختلفى دارد که اگر بخواهيم شکلى ازآن را در تخيل زبانى تعريف كنيم بايد به سرفصل اين متن يعنى مسترها تکيه کنيم. به طورخلاصه مي توان اين طور گفت که: عمده ترين جنبه هاى ناشناخته وپنهان معناها که به راحتى آن را آشنا و ملموس مى‌کنيم آن است  که : ذهن به کمک اين هماني ، قادرخواهد بود تجاربش را  در شکلى تعالى گرايانه و آرزومند به واقعيت دنياى حاضرش گره بزند.

 

     عامل دیگری كه منجر به شكل گيرى تخيل در زبان مي شود  ارتباط بين متون است كه اين ارتباط  در فرايند هاي ابژكتيو زبان يعنى ساختارهاى دال و مدلولى قرار دارد . البته بايد به خاطر داشت كه هر متنى كه داراى ديالوگ با متن ديگرى بود الزامن به معناى وجود تخيل زبان در آن متن نيست بلكه در كجا و چگو نه بهره گرفتن از آن باعث شكل گيرى تخيل زبان مي‌شود: 

 

« دنبال رد پوپکی از حوالی سرخس آمده  بودم  که سری  به خيا بان رودكى بزنم به كودكي ام»

                                                                                            (ناصر پيرزاد )

 

     اگر بخواهيم فرايند عملي رابطه ى بين اين دو متن  را كه يكى از آن ها در اعماق تاريخ است و ديگرى خياباني دم دستى بيش نيست تشريح كنيم بايد به سيستم عملى مغز رجوع كرده و توضيح آن را در فرايند هاي مغزي داشته باشيم . اين فرايند هاي مغزي بسيار پيچيده اند مثلن بيشتر از يك صد ميليارد نورون درمغز همواره در حال توليد خاطرات هستند. دراين مورد هر چقدر حافظه ى ما در مراحل گذشته در گير متون ديگرى شده باشد  راه هاى نورونى بيشترى جهت ارتباط و ديالوگ متون ساخته خواهد شد که  شفاف ترين وماندگارترين اين خاطرات از دوران كودكى اند كه در فاصله ى سه تا پنج سالگى شكل مى گيرند . دليلش هم آن است كه در اين دوران، كودك با تمام قوا به درك و ترسيم هستى پيرامونش مى پردازد ونتيجتن دراين دوران به علت خالى و بكر بودن ذهن ، بهتراز هر دوره ى ديگرى تجارب ومشاهدات ثبت  مى شوند . زماني را  كه مغز در حال پيوند تجارب و خاطرات از طريق نورون هاست مى توان« زمان طلايى تعليق درونی » ناميد . در واقع غير از صرف وقتى كه مغز خرج بازسازى و پيوند خاطرات مى كند و تعليقى ظاهری به وجود مى آيد ، ما با يك تعليق درونى نيز مواجهيم  كه  که به دليل عدم عينی بودنش متوجه آن نيستيم ؛ مثل آداب غذا خوردن که تنها چيزملموس آن براي ما صرفن عمل غذا خوردن است اما  درهمين موقع بسياری از ارگان های مغز در حال فعاليت اند که ما هيچ کدام آن ها را حس نمی کنيم .  تعليق درونى در واقع همان پارامتر زمانى است كه مغز صرف پردازش وپيوند تجارب و خاطرات با دنياى واقعى يعنى متنِِِ ِ در حال مى كند . حال اين رابطه ى ايجاد شده ي بين زمان  مجازي و زمان ِ در حال  چيست ؟ بايد گفت که انسان موجود عجيبى‌ست و براى ايجاد زيست خوشايند خود همواره سعى در شخصی كردن معناها داشته است . يكى از اين كوشش ها « تصعيد معنا» ست .مثلن براى پالايش معناى نا خوشايندي مثل معناي مرگ -  باوجود داشتن غريزه‌ى آن وجود حس‌های غم گرا يا نه- ازمكانيسم « تصعيد » (sublimation) استفاده كرده آن را تبديل به مفهومي به نام  شهادت ميكند تا با ميل باتني اش آن را درآغوش گيرد. مي بينيد كه انسان دراين كوشش هميشه خواهان آن است كه جلوه‌ی ‌ دلخواه را از يك معنا به باوردرآورد  . شايد بخاطر همين تناقضات است كه  مکتب هايی مثل نهيليسم  ويا گرايشاتی چون مازوخيسم و حتا جنبه هايی از آنار شيسم به وجود آمده اند تا به فرض،غريزه‌ي مرگ  در مقابل غريزه ى حيات قرارگرفته واز اين راه  تعادل ايجاد شود كه اين كار طبيعتن به وسيله ى كاهش سائق ها (   drive    reduction ) روى مى دهد كما اين كه درآزمون ها نیز اين مكانيسم هاى كاراندازى فطرى ( nate     releasing    mechananisms ) به خوبى نشان داده اند که چگونه مى توانند محرك هايى مثل رنگ ها، صدا ها و شكل ها را برانگيزانند و به دل خواه آن ها را در باور و ذهن ترجمه كنند . در اين راستا"هموستاز" ( hemustas ) (  تعالى درون)  كاربردی حساس و سازنده پيدا مي كند . ديديم كه چگونه مرگ معناي مثبتي گرفته و با چهره ى نوشين « شهادت» ظاهرشد. در واقع اين عمل از طريق هموستاز ميسر مي گردد. شكل گيرى تصعيد معنا صرفن امرى دروني نيست بلكه در كنش هاى زبانى نيزوجود دارد اين كنش ها الزامن از خاطرات تغذيه مى كنند و همان طور كه گفته شد توده اى عظيم از نورون ها مدام در حال ساختن راه هاى نورونى هستند تا بتوانند كنشى را براى تخيل زبان بر انگيزانند . در مثال قبلى ديديم كه چگونه فرد از طريق اين همانى، رويا و واقعيت را با هم تلفيق كرد و مخيله اش را عينى ساخت تا به مقصودش يعنى  به ارضا شدگى برسد.البته دراين فرايند مكانيسم ديگري به نام عامل انتظار( expectancy)     يا  سوبژكتيودرونى كه   نوعى  خلسه ى خود آ گاه است وجود دارد  كه بر آيند آن شامل تثبيت يا عينى كردن مخيله است يعني اين سوبژكتيو دروني است كه تخيلات را به زبان انتقال مي دهد و آن را ملموس و عيني مي سازد .

    سوبژكتيو درونى وهموستاز رابطه‌اى پيچ و مهره اى با هم دارند و اگررابطه‌اي غير از اين وجود داشته باشد تنها بايك تخيل معمولي يعنى همان تعريفي كه كله ريچ وديگران از تخيل داده‌اند   مواجه خواهيم بود . اما اگر ارتباط اين دو عامل پويا باشد و رابطه ي تعاملى ِ عامل انتظار و تعالى درون  به «نقش پذيرى» برسد مى توانيم ادعا كنيم كه در يك متن متخيل دقيقن جايگاه هر آنچه دراين بحث  آن را تخيل زبان نام نهاده ا يم كجاست .

    در جمع بندي اين بحث بايد  گفت كه در شكل گيرى تخيل زبان، « تعليق »، « اين هماني » و «توهم» نقش  عمده‌اي دارند  وبايد اين سه اصل را به عنوان  اساسي‌ترين اركان در ايجاد تخيل زبان به حساب آورد .

 

« گير كردم در ترافيكى كه سنگين بود /  گاز دادم توى فرعى / باز پيچيدم /  جرثقيلى ناگهان آمد خيابان را از زمين برداشت با خود برد / ترسيدم!  /او را كه ديدم / ترسم ريخت / گر چه/ دويدم / آينه!/ توى تو من بودم .» ( چيز- ناصر پيرزاد)

 

 خوانش اين برش  شعرى  نماينده‌ى  هر آنچه در اين بحث به آن پرداخته شد مي باشد . به عنوان مثال : « آينه توي تومن بودم» كه برداشت ساده‌ى آن،« توهم » كردن و« اين همانى » است ويا  « گير كردم در ترافيكى كه سنگين بود »  در بر گيرنده‌ى ايجاد فضاي « تعليق » و«انتظار» است .

 

 

 

                                                                        

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.