در
ستایش ِ شعر
دربارهی تبریز ِ علی
عبدالرضایی
علیرضا محولاتی
برای خواندن ِ شعر
تبریز علی
عبدالرضایی
اینجا
کلیک کنید
زیرا برای گریه ماهی
ها سفر به سطح ِ آب
می کنند ؟ شینما
وقتی چیزی اتفاق می
افتد ، غنج می زند
دلم ، از تاریکی
بیرون آمده باشد ، از
جایی که هیچ کس نمی
داند کجاست. در
موقعیت هایی که هر
عمل ِ ساختگی ساخته
نمی شود . چیزی ناب
از هر کجایی که قبلن
نبوده در هر جایی که
اصلن بعد از این هم
تکرار نشود . یک خلاء
ناشناخته از یک
نابهنگامی در
نابهنگامی دیگر .
کلماتی که به طور
اتفاقی در موقعیت های
خاص خود قرار می
گیرند ، کلماتی که به
قول ِ مولفی مرده،
دارند تالیف می شوند
.از مواقع شروع یک
نوشتار ، حرفی برای
زدن می خواهد خودش را
به دست نمی دانم ها
بسپارد . هویت
نوشتاری که از بدو
تولد به گور سپرده می
شود ، چیز غریبیست که
جدید هم نیست . بارها
در سرتاسر سده ی اخیر
دادش زدند و سنگش را
به سینه . نوشتارِ
بدون نوشتار کننده .
و تاکیدی که بر
پراکتیکال کردن آن بر
سر زبانها آمد . از
اینکه وقتی نوشتار را
از خالق آن جدا کنند
چه فاجعه ای پس از
باز خوانی آن بوجود
خواهد آمد
.
حال
فکر می کنم وقت آن
رسیده تا نگاهی دیگر
را از زاویه ای
مدافعانه در ممسیر
ستایش آفرینشگر این
زیبا گزیده ها بر آن
نشانه برویم . در
ستایش اتفاقی که تمام
این رویدادگی ها و
رویکردها را سبب می
شود . می خواهم از
جایی شروع کنم که در
حال حاضر خودم هم
چندان از آن آگاه
نیستم ، فقط احساس می
کنم که باید درباره
اش نوشتار کنم ،چیزی
که همیشه در من به
صورت یک میل ِ حرکت
به سوی جاودانگی ظاهر
شده است.
همه با گور در
گیرند
حتّی در کلماتی که هی
تلو می خورند می
میرند!
مانی در این تو را
خوانی فقط منم!
که دل از خاک
ِمیهنم به جُرم
زیبا می کَنم
اگر چه با گور
درگیرند ، ولی در
کلماتی که تلو می
خورند نمی میرند.
با گزاره ای عجیب و
غریب روبروئیم ،
انکار جاودانگی ِاثر
هنری به مثابه ی امر
ی حجمی که خط ِ خطی
زمان را می
شکند.همانطور که
بانو بریسکو در
به سوی فانوس
دریایی تابلو را
در خطوطی حجمی قرار
داد . اما جای بسی
شگفت است که چگونه
خودش را در انکار
بخشیدن به این حجم ِ
در هم فرورفته انکار
می کند. آنچه در
اثری به مثابه ی هنر
رخ می دهد ، چیزی
است که از زوال در
گریز است . در اثر
ادبی ، دنیا ، به
گفته ی بلانشو، سکوت
می کند .در ادبیات
مدرن ، اگر چه علاقه
ای به برچسب زدن به
برخی آثار ندارم ،
جهان ِ واقع محلی از
اعراب ندارد . هر آن
چه رو در روی ِ ماست
، ذهنیتیست که شاعر
نسبت به آنچه می بیند
دارد . به همین جهت
است که هنر چیزی را
در ناب ترین شکل ِ
خود خلق می کند . و
این نکته دریچه ای
نو را که قبلن نبوده
بر افقهای ِ خلق اثر
ِ هنری باز می گشاید.
نه آن طور که رمانتیک
های جوان می گفتند ،
شکلی از گزاره ای که
قبلن به این صورت
گفته نشده ، بدین
معنا که مفهوم آن
وجود داشته است.
نقاشی ِ
درخت سرخ
اثر موندریان را به
یاد بیاورید.

این سرزمین نمی
تواند نه! نمی
تواند ماه را تبعید
کرده باشد
ودر آسمان ِدوری
آویخته باشد
که ویزا به
این مرگ کرده مرد نمی
دهد
شعر تبریز به نظر من
یک اتفاق است ،
ستایشیست درباره ی ِ
شعر . اگرچه حول
محوری می چرخد که
کلید آن در ابتدا به
ما داده می شود ، اما
آنقدر پیچ و تاب می
خورد و به مکان ها و
زمانها ی مختلفی سرک
می کشد که خود به
تفسیر و ستایش خود بر
می خیزد . زبان؛ شعر
می شود و می شِعرد ،
دیگر تابع امر ِ
زبانیت نیست ،زبانیت
افسار زده می شود و
درواقع زبانیت به
تنهایی خلائی تو خالی
بیش نیست . بهتر است
چیزی را برای خارج
شدن از آن باز
بیافرینیم . جایی که
به زبان افسار می
زنیم ، شعر نام دارد
. شاید این شعر است
که فراتر از زبان فکر
می کند ، یا در جایی
بیرون از آن اتفاق می
افتد ، زبان به خلق ِ
آن کمک می کند و سر
آخر مجبور به
تابانیدنش می شود. و
خلق می کند آنچه را
که شعر است ، زبان به
تنهایی کاری جز خلق ِ
ضدِ شعر ندارد ؛ که
این را زبان روزمره
هم می کند ؛ کار ِ
شاقی نکرده است.
چه می کنی در
لندن که می روی
از ماندن
در بستری باز کرده
آغوش و باز که می
گردی بسته ای
بسته را باز می
کنی پیراهنی
تازه بر تنم می تنی
و باز می شوی
همان همسر ِهماره
دربستری که با هم
بسته ایم
می خواهم اعلام کنم
ویرجینیا وولف ، یکی
از درست ترین توصیفات
را در مورد ادبیات
بکار برده است: «
ادبیات نسخه ای از
جهان واقعی نیست از
این کثافت همین یک
نسخه بس است» . در
تبریز همه چیز تبریز
می شود ، و هر سو ژه
ی ِ انتزاعی در مقابل
ابژ ه ای بیرونی قرار
می گیرد ، ویژگی که
به ملموس شدن ِ لحظات
ِ انتزاعی شعر کمک می
کند ، کمک گرفتن از
ابژه ای بیرونی برای
خلق حسی که می خواهد
جاودانه شود ، مانند
به واسطه گرفتن تن
برای ِ رویکرد ِ هستی
شناسانه ای جدید به
هستی که بر پایه ی
نوشتار ِ زنانه
=تنانه شکل می گیرد
.همانطور که فروغ پیش
از این گفته بود و
اکنون زیبا کرباسی می
گوید. «
پیراهنی تازه بر تنم
می تنی ».
واژه ا از جهانی
بیرونی نشات می گیرند
ولی به هیچ وجه مایل
به دلالت به آن
نیستند . واژه ها هر
کدام هستی شناسی
جدیدی را بر دوش می
کشند.
منی که هر چه داشت
جزعشق! وقتی تو آمدی
چیزی نداشت جز تو!
که عشق ِمنی!
چگونه با نیم رُخی در
تبریز اینهمه تب
می ریزی؟
واژه ها طولی حرکت می
کنند به طوری که از
یک محیط ی عادی به یک
پایان
ِ عجیب
(Surprise Ending)
می
رسند. ذهن تا رسیدن
به آن نتیجه ی ِ آخر
پا در هوا می ماند .
واژه ها چنان در هم
تنیده اند که جدایی
یا بیرون گذاشتن ذره
ای از آنها بهم می
زندشان.طوری قرار
گرفته اند که باید.
تبریز=تب ریز بار ِ
دیگر یک محیط ِ خاص
ضمن ِ ایجاد ِ
نوستالژی در تحقق ِ
خواسته ی ِ شاعر دخیل
می شود.
مردی به ایل نمانده
کولی!
قتل در سراسرشد
کُشتند آلِ من!
کندند قال
ِمن! حال ِمن
دُچارِدیگر شد
قدرت نمایی کلمات در
ایجادِ خلسه در شعر .
گفته ها دچار ِ خلسه
اند ، می روند می
آیند ، از تهران می
آیند به لندن می روند
و سرکی هم به پاریس
می کشند ، انگار که
می خواهند به شهود
برسانند. ولی چیزی در
پسا پشت ِ سر آنه را
به نکته ای دائما
متوجه می سازد که با
ید برگر دند به همان
جایی که باید بوده
باشند .باید به مرکز
خود که دائما تغییر
می کند گاهی خیره
شوند گاهی عبور و
زمانی مرور کنند ، واژه
ها ستایش می کنند ،
خودشان را که شعرند
ستایش می کنند.
دیروز و امروز و هر
روزَمی
تبریز ِاز وطن رانده
ی بلاخیزَمی
حکم لازمی ضمن ِدل
بازی
در چشم خورده عکسهای
بر میزَمی
و بر عکس ِمن نمی
بینی
چه بارها گریه های
تنبلی دارم
از خانه بیرون می زنم
که
پاسی در
پیاده رو های شلوغ
ِپاریس دل کنم
نمی شود!
خود را به عاقل می
زنم
نمی شود!