دعوای فاعل و مفعول در به آنکه شلیک میکند شلیک می‌شود
سهراب سلیم زاده

 

 


شعر «به آنکه شلیک می‌کند، شلیک می‌شود» را این‌جا بخوانید

 

 


این شعر همان است که به آنکه شلیک می کند شلیک می شود. قانونی یکدست این شعر را از اساس مــیسازد. این عبارت که بـه آنکه شلیــک می کند شلیک می شـــود در ورودی شعر نصب شده و واردین این شعر ،کسـانی که به این شعر وارد می‌شوند، الزاما و طـبعا به آنان وارد می شود .این قانون شعر است : به کسانی که وارد می‌شوند، وارد می‌شود. جماعت ما شاید ذات اقدس و نجابتی که از هزاره چنـدم بر دوش‌های خود می کشد و بر دوش او سنگینی می‌کند قانون این شعر را بر نتابد .شاید مشکل جماعت ما این است که هیچ گاه به این فکر نمی کند که ممکن است به او شلیک شود و همیشه فکر می کند اوست که حق تیر دارد و میتواند وارد شود. اما بگذارید آب پاکی را بر روی دستان جماعت خودمان بپاشم. آری حقیقت این است که - البته خیلی متاسفم که این حرف بر زبانم جاری میشود حتما مرا می بخشید -  زین پس به هـــر آنکه وارد می‌شود، وارد می شود. یعنی من بعد هر فاعلی هر لحظه منتظر باشد تا مفعول واقع شود و طبیعت این شعــر این است وگرنه قرار نبوده شعری این گونه زاده شود مگر این که به هر آنکه شلیک می کند شلیک می شود.

 

زن‌ها جنبِ آدامس ِ خروس‌نشانی که با هم عوض می‌کردند
و آقات که روی سجاده شب زنده می‌کرد
پشتِ هر نماز به خدا دستور می‌داد
کاری کند خواهران ِرسیده‌ات زودتر از پله‌ها پایین بروند

دعوای فاعل و مفعول در این شعر روحیه ای اجتــــــناب ناپذیر می‌ یابد تا این شعر پنداشت جالبی در برابر جماعت ما علم کنـد. که حتا بخشی از آن مربوط به حقوق زنان سرکوفت خورده و احیـــانا کتک خورده و بخشی به حقـــوق مردانی‌ست که از فرط محجوریت به دنبال احیانا سینه بند یا شرت همسایگانشان می گردند. تا روح انســـان دین استرلیزه شده در ایـن شعر نمود پیدا می کند و شاعر بر آن اســت تا این روح بیمار گون ایرانی جماعت که در خانه همسایه به دنبال شرت و سینه بندی که روی بالکن آویزان شده می گردند را به تصویر بکشد. تادر لحظه ای بی درنگ آن را شکــــار کنند و مدتی سوژه خود قرار دهند .جامعه ای که زن درآن فقط باید به فکر آدامــس خروس نشان باشد و کسانی همچــون پدر به خداوند تبارک دستور میدهند تا دخترانشان که رسیده اند؟ هرچه زودتر لباسی نه چندان سفید بپوشنـد و از پله ها پایین بیایند و تو محصول جناب آقای رئیس باشی که تو را ازمادرت پرتاب کرده است. که نجیب است و خود هر آینه آگاهید که ما ایرانیــان مظهر نجابتیم اصلا ما را بدان آریـــا خواندند که نجیبیم. عملیات این شعر قدمی به جلو و تولدی دیگر گون و نوین می آغازد که هر آنکه غیر ما ، با آن به راحتی کنـار آمده نه حـــتا کنار آمده خودش را کنار آورده .چیزی که ما زن مینـــامیم و خطوطی بس قرمز به ادوار اسباب مربوط به آن رسم نموده ایم. تا مبادا نامحرمان در آن دخول نمایند. انسان شاعر در این هنگام سیگاری روشن میکند روی صندلی کوچکش آرام میگیــرد ومدتی فکر می کند و اصلا برایـــش تازگی ندارد این که قضیه همچنان سر بسته بماند یا نماند، باز شود. شاعر انـــسانی را معرفی می کند ، که بــند اسارتش را می گسلد و خود را رهاتر از آن می یابدکه بر خودش تحمیل می شده است. شاعر در این دنیای بسی عقب مانده یا جـهان چندمی شب نشـیــــنی بر پا کرده و از تمامی جامعه و زندگی این جماعت می خواسته تا در این مجلـس دعوت شاعرش را اجابــت نمایند . و این که حتا از بزرگانی همچون محمد، موسی ،عیسی نیزدر این شب نشــینی دعوت می شود تا هر یک به نوبه خود عرض اندامی نموده و مدتی شاعر باشند . شاعر این ارثیه نه چندان گرانقدر را همچون پیامبری دیگرگون به آتـــش می کشد .و این شاعر است که هـــشدار میدهد که باید گرد سنــت را از دیوار زمـــان خوش زدود و خود را از ورطه فراموشی بیرون کشید و زندگی پیشه کرد.

طفلی عایشه‌ی حسودی بود که وقتی با محمد خوابید
پیش از آنکه دستی درانجیر ببرد انجیل خواند
واز داستان ِ زنی دربنی اسرائیل سر درآورد
که درقاهره عزرائیل شد

قایق دوشیزه‌ای بود در نیل
که هر چه پارو می‌زد
به موسی که عصایش خدا پس گرفته بود نمی‌رسید

شاعر گویی برای اثبات سخنش از ادیان بزرگ الهی اسنادی جمع آوری می کند و نشانه‌هایی از محمد و موسی و عیسی می‌آورد و آنان نیز در این چله نشینی شاعر سهیم اند.که آنان نیز در سهم خود سنگ تمام گذاشته اند .

حالا که می‌توانم شبی دراز را به تختخوابم دعوت کنم
چرا در زن که مزرعه‌ی من توی قرآن است
لبی وارد نکنم؟

انسانی که تا چند قدمیش را نمیدیده و خود را ملعبه دست دیگران قرار میـ‌داده گویی فهمیده و آگاه شده که انسان است. جماعت ما آن قدر در بند پدرانشان گرده به گرده شده است که انســــانیت خود را به گرته فراموشی داده و این شعر بعد ها، انسانی را ترسیم می کند که از جریـــان امور آگاه شده و بت مردانگی را که مردمان دستاآویز خود قرار داده اند را می‌شکند. گویی پیامبری دیگر بار از حضرتش رخ تابانیده تا همــــگان را از گرده فراموشی و نادانی برهاند.


دوستانت که عاشق ِسینه بندِ آویخته‌ای بر بالکن ِخانه‌ی یکی از همسایه‌ها بودند

هر البته دوستان شاعر که همو همــــگانیم در پشـــت غیرت زمختمان به دنبال سینه بندان همسایگان خودیم. شاعر قصد جســارتی به دوستانش ندارد. که دستشان را رو کرده یا به قولی حالشان را اندر شیشه‌یی وارد کند بلکه او می خواهد این جرم ناجرم، این احســـاس پلید ناپلید علنی شود و اینکه آنان تا دست از چنـد لایگی بردارد لاجـرم رو شود.

دخترش را به طرز ِخون آلودی خانم کردیم

و این محجوریت آنان را بران می‌دارد تا دختری را به طرز خون آلودی خانم کنـــند وفردایـش فرار کنند این شعر از آن رو شاید بر مذاق آن دیــــگران خوش ننـــــــماید که پرده از کارشــان می گشاید که خود مدتها در کف پرده ایی بوده اند و حتا در ظاهر برآن بودنند تا پرده هــــــای آ ن گونه را بر گشایند !

تو از پدر که سردردش را در سرت جاگذاشت
تنها همین چند تار ِ مو را به ارث بردی که وقتی رفت آن هم سفید شد
حالا که فردا را ازَت گرفتند چرا به این ثانیه ظلم نمی‌کنی؟

یک سوال شاید منطقی. ما چقدر باید در حماقت پدرانمان بسوزیم؟ پدر که جز مصیبت و سردرد برایمان چیزی به ارث نگذاشته، تنها موهایم سفیـــــد  شده اند. چرا ظالم نباشم؟ چرا؟ چرا نسبت به خرافات پدر ظالم نباشم؟

گرچه از جنس ِ پوست کنده صرفن سیب زمینی بود
اما گاهی رگِ گردن کلفتی پای شقیقه پیدا می‌کرد

این سیب زمینی فقط یک سیب زمینی ساده نیست .که گاهی سیب زمینی نمی شود و گاهی خون جلوی چشمانش را می گیرد و به رگ گردن کلفتش یا کلفت گردنش بر می خورد و باید قلوه سنگهای بیچاره زن را وارسی کند تا بیش از اندازه معمول بزرگ نشده باشد. و این جایـــی است که زن باید در فـــکر آدامــس خروس نشانش باشد. زن را باید آن قدر در نا امیدی به سر برد تا خودش به حقیقت تلخ خودش واقف شود .


این شعر برشی نه چندان کوتاه از زندگی ایرانی جماعـــت یا جهان چندم را رقم میزند. برای من یک چیز بسیار نشاط آور است، آن هم این که شاعرش به زیر و بم اینان وارد است، گویی سینه بر سینه مردم این شهر می‌ســــاید و همه چیز را می‌بیند و به مردمش وارد است . این شعر از یک روی دربایستی یا به نوعی حماقت ایرانی یا مشکل با خود، چه می‌دانم، پرده‌برداری می کند و زن قربانی این حماقت مردانه است و برای دختری که فکر می کردنند دختر نبوده سرکوفتش می زنـند و دیگر امید نیست به جامعه، به زن، به مرد ، شاعر قطع امید کرده درحالی که خیــــــلی امید نیست که زن بر قرار باشد و در نهـــــایت این شعر همانند زنی‌ست که مدتی از خانــه قهر کرده و مجدد به خانه باز می گرددو وقتی مرد سری به امید می زندزن آنجاست. و زن در پایان دعوایی که شاعرش به راه انداخته مجبوراست که خودش را برای شلیک مرد مهیا سازد تا به امید آنکه، به آنکه شلیک می‌کند شلیک می‌شود.

                             

                                   

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.