نوشت
پرهام شهرجردی
طرحی برای تمام ِ نوشت در یک شروع ِ پایانی
نوشت: نوشته، مینوشته،
نوشته، نوشت است، نوشتار است، نوشتهای که در نوشت، تار میشود، طی میشود،
کلمه به کلمه طیی راه میکند، راه میشود، معبر میشود، برای کلمههای در راه،
در راه ِ گذشتهی آینده، در راه ِ نوشت. نوشت مینویسد، مینویسد که بنویسد،
بنویساند، بنویساندش، که بفرساید، مینویسد که نیاساید، که نیاسایادنش، نیارامد
و قلماش را قلمی کند، قلمی، یک قلم نوشت. با نوشت. با قلمی که چیزی جز قلمی
چیزی به قلم قلمه نمیکند
نوشت؛ نوشت چه؟ چه
نوشت؟ چه نوشتی؟ چه ؟ چه نامی؟ چرا نامی؟ چرا نامیدن؟ همیشه وقتی از پس ِ چیزی
برنمیآییم، چیزی بر رویش میگذاریم، چیزی بر روی، بر نما، با نامی بر نما، همه
چیز از دست میرود، طوری که انگار نام برای راحتی آمده، که دیگر چیزی
نیاید، و هر چه میآید، فقط با نام میآید. نامیدن، نه برای رفتن در تن ِ متن،
که برای ماندن در سطح ِ متن: پس بنامیم : این شعر است. این نثر است. این
نام ِ متنی است که میخوانید. و در اصل، پیش از خواندن ِ متن، نام ِ متن را
میخوانید: آیا این یک شعر است که نامی ندارد؟ نامها تعریفاند، تعریف
میکنند بیاین که تعریفی کرده باشند. تعریف ها عرفی دارند که تعارفی بیش نیست.
نامها و نامیدنها تعارف است. با تعارف متن خواندن، خواندن ِ نام است. نام ها
تعریف ِتعارف میکنند. خلائی بی شکلی شکلی میشود برای نام. این مشکل هم مرتفع
شد. باری، اینطور میگویند. نامها خلا را مرتفع میکنند. اوج میدهند تا
نهایت چه تعریفی چرا نوشت را تعریف کنیم؟ نوشت که نام نیست. فعلا فعلی است که
نامی نمیگیرد. این نوشت، برای نامیده شدن نیامده، نیامده که تمام شود، و
تمامیتاش نامی بگیرد. ناتمامی نامی ندارد. همیشه در حال ِ شدن میماند، میشود
هر چیزی بشود و هر چیزی نشود، پس همه چیز است، و هیچ چیز نیست. چیزی نیست که
تعریف کند، که تعریف شود، که عرف بخواهد، که تعارف شود، تبدیل شود، تقدیر
ببیند، تجلیل بشاید، تخدیر بگیرد. این نوشت میتوانست از دومین کلمهی نخستین
سطر دنبالهای نخواهد. میتواند دنبالهای بسازد که تا هیچ وقت و همه وقت نوشته
شود. و نامی نمیخواهد.
پلکانی
شود
شعر می شود
آیا؟
سوآلی نیست. پاسخ ها
فوران می کنند، اما
پله هم نامی است که هر
چه باشد را به حساب ِ شعر میگذارد. مثل ِ تلنبارهای تعریفی، و نام ها، که تله
اند، و در عین حال،
مثل تلی از خاک، نام ها
و تعریف در حال ِ انبساط، در بساطی که نمیتواند بنویسد. و نمی نویساند
این حرفهای کریستف
تارکوس را که پچواک میکنم، نام ِ شعر، نام ِ متن، نام ِ نثر را، همه با هم
میگیرم، همانطور که او
نام اش را از هستن
گرفت، یا شاید هستنی بود که نام او را از فهرست نام های هست، نیست کرد، برای
نیست شدن ِ نام اش،
که تعریفی نمی خواهد،
چند کلمه اش را برای نوشت میخواهم
میگوید پیش از آمدن اینجا بودم. هنوز نیامده بودم، بعد
آمدم. میگوید قبل از آمدن اینجاست. در آغاز هنوز اینجا نبودم چون نمیآمدم
اما در آغاز از قبل اینجایم. جاییست که انتظارم را میکشد. جایم پیش از
آمدنام حاضر است. نمیآمدم اما جایم اینجا بود. پیش از بودن وجود داشتم.
میآید و جایم را میگیرد. میگوید جای من یک دنبالهی بیپایان است. .
شروع نشده که تمام شود.
نمی شود، جز شدن نمی شود
|